وبلاگ،مثل خانه پدری

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۹

وبلاگ ها مثل خانه های قدیمی متروکه، مثل خانه پدری،گوشه گوشه شان پر است از اشیاء قیمتی که در گنچه ها و طاقچه هایش،داخل جعبه های چوبی و جامدادی های منبت کاری شده،نفس می کشند و نوشته می شوند.باید برگشت و در ایوان ها و حیاط پر از تابستان و زمستان و بهارش، زندگی کرد و صورت پاییزش را از گردوعبار تابستان ،شست.به پیوندهایش مثل خانه های پرمهر همسایه،سر زد و منتظر بروز شدن شان ماند.

 

 

قصه بلند ظهر جمعه

جمعه هشتم تیر ۱۳۹۷
رادیوی قرمز کوچک را گذاشت روی لبه حوض،زیر سایه درخت.lمادرش عصر دیروز گلیم های کوچک راهرو را شسته بود.یک مشت نخود و چند دانه قند از قندان برداشت ریخت توی سنگ هاون،زیر ظل آفتاب از اتاق های آن سر حیاط می رفت تا برسد به خنکای

سایه درخت انار که ماوای همیشگی ظهر جمعه اش بود.موج رادیو را چرخاند تا رسید به قصه ظهر جمعه،بوی آبگوشت چراغ نفتی مادرش که از صبح زود ،یکسر رفته بود تا بلندای دیوارهای آجری،بی محابا می آمد پایین و می نشست روی زیرانداز کوچکش و قاطی می شد با صدای کوبش هاون و قصه ظهر جمعه . 

تا پایان قصه،زمان به کندی می گذشت و به اندازه ی یک سال فرصت بود تا ،بوی ریحان هایی که از باغچه به سفارش مادرش برای نهارچیده بود، بپیچد دور تا دور استکان های کوچک اسباب بازی و عروسکش که با دقت هر چه تمامتر،به دیواره حوض آبی،تکیه اش داده بود. 

نگارش: نیره نورالهدی

 

ببار ای ابر

شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴

موسم باران های بهــاری،بی صدا و خاموش،آمده است،همین حوالی ، گوشه کنار باغچه ها،روی خاک های نرم و خشک کنار دیوارها،درست وقتی قطره های باران با سلول سلول خاک تشنه،یکی می شوند،عطرشان برای مدت مدیدی ، در هوای خیس و نمناک،معلق می ماند تا هر رهگذری،نفسی عمیق تازه کند،بیاد خوبیها و تازه شدن ها.گلهای بهاری ، بنفشه های رنگ رنگ،و گل های معطر مریم،جای جای دلها را خوشبو می کنند بیاد مهربانی ها.

نیره نورالهدی

فروردین نودوچهار

 

نگـــاه آخـــر ســـال

سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳

 روزهای آخر سال درست شبیه پسربچه ای بازیگوش است که دور تا دور فضایی سبز را دوازده بار با دوچرخه اش تند و سریع رکاب زده ، بین راه ،مکرر زمین خورده،دوباره شجاعانه،،بسرعت بلند شده و براهش ادامه داده است،به آخرین دور که رسیده،از نفس افتاده،روبروی خانه اش نشسته تا خستگی اش را در یک سال سپری شده جای بگذارد.در همان دقایق  پایانی که به اندازه یک رویای کوتاه،چشمان مضطربش را خواب در خود فرو می برد ، بــــرف دور تا دورش  را سپیدپوش می کند!! و او دوست دارد همانجا بنشیند و از بازی با ماشین زمان دست برندارد،و تا رسیدن تحویل سال نو،ارابه های زمان را روی پاهای لاغرش،ببرد و بیاورد!.

نیره نورالهدی

اسفند نود و سه

 

برف های بی نشان

دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳

این روزها هوای بهاری،خودش را چسبانده به تقویم بی برف زمستان،نمی دانم دانه های برف در کدام بخش آسمان گم شدند که این گونه بهار توشه سفر بست و آمد لابلای شاخه های یخ زده درخت نارنج!، گاهی باران بی وقفه تند و سریع می بارد، در نیمه راه آسمان یخ می زند و ظرف سفالی بهمن را پر می کند از یک عالمه دانه تگرگ های ریزودرشت.گنجشک ها دسته دسته هراسان به یکبار می نشینند روی شاخه های بلند درخت انجیر،وقتی صبح نمی داند لباس زمستان را بپوشد یا بهار بی وقت را؟.آنوقت از روی لبه تیز ایوان زمستان و بهار با هم می پرند انگار هیچ وقت نبوده اند. 

 

نیره نورلهدی

 

دستهاش گرم

پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳

 باد در آنطرف پنجره،ترانه آمدن زمستان را در گوش دیوار خانه ها می خواند.آذر تمام درزهای درب و پنجره ها را با درزگیر مسدود کرده است، با هر مکش رفت و برگشت باد پشت روزنامه چسبانده شده دریچه کولر،یک رج از قوری پوش را کامل بافته است.او تنها نیست،دی و بهمن و اسفند،میهمانان روزهای آینده اش هستند. بس که بیرون هوا سرد است،تمام اشیائ روی میزش چفت به چفت هم،قرار گرفته اند تا در کنار هم ،زمستانی گرم داشته باشند.چند روز دیگرکه برف بیاید، همه بافت های رنگی سبدش:شالگردنی گرم برای تک درخت سرو باغچه خواهد بود یا یک جفت دستکش پشمی برای دستهای دخترک گل فروش کنار پنجره بسته ماشین ها

 دی ماه 93نیره نورالهدی

 

بــاران و مــه،دو یار همــراه

یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳

باران ، درختان چشم براهت می دانستند شبانه می آیی،تابه صبح صبورانه ایستاده بودند.وقتی آمدی با کمک پاییز برگهاشان را به پایت ریختند.مه هم همراهشان بود،گاه با زمزمه صدای ریزش آرام برف بر سقف سقالی کلبه های شمال،می ریخت بر تن برهنه درختان سرو که خرامان سر به آسمان ابری خیس تکیه زده بودند.نیلوفر بنفش باغچه دعا می کند:خدا کند باران روز هم ببارد تا وقتی برگهایش چشم از هم فرو نبسته اند.

نیره نورالهدی

 

آسمان آبی یکدست

جمعه نهم آبان ۱۳۹۳
 

یکی دو روز است خدای مهربان آسمان را آبی یکدست رنگ می زند،بدون هیچ رنگ دیگری به آسمان که نگاه می کنی تا چشم کار می کند آبی بی انتهاست،کرانه ندارد.حتی بادبادکهای رویاهای کودکان هم از صندوقچه خاطرات با نسیمی نه چندان تند،بیرون می آیند تا در این آبی بی حد و حصر،پرواز کنند تا اوج بی پروایی شان..خدا را شکر این آسمان آبی بالای سر آدمهاست تا هر وقت از هیاهوی شهر خسته شدند به آن بالا امیدی آبی داشته باشند. 

 

بامداد و اینک"پاییــــز"

پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳

 
چند روز است ، پاییز خاموش و بیصدا آمده است. او مثل دخترکی می ماند که سحرگاهان، در بامدادی خمار،زیر اشعه های نیم گرم صبح سردش می شود،رویای جاده های خاکی را می بیند که ردیفی از درختان، با شاخه هایی پر از برگهای زرد و نارنجی،در باد مصرانه،ایستاده اند.تابستان موقع رفتن،از سر مهر، رواندازی نازک از جنس نور،تا روی شانه هایش می کشد، مبادا باد خزان همان کاری را با او بکند که با تن درختان سبز.
نیره نورالهدی.پاییز و مهرماه نود و سه

 

چند صبح دیگر تا پاییــــز

پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۳
 

تا پاییـــز،چند صباح دیگر بیشتر نمانده.که هر صبح خاطره سرمای دلنشینش،تمام قد می پیچد دور تا دور گلدان های کنار دیوار که جا بجا آفتاب صبحگاهی را در سایه سار درختان انجیر و گیلاس،تجربه می کنند.حتی باد و نسیم های گاه و بیگاه هم ،نام پاییز را از جیب لباس های بی رنگشان،به محض رسیدن درب خانه ها،مثل شکلاتی پیچیده در پوششی رنگین،به آرامی و با لبخندی بی صدا، به ماه های آخر تابستان،مژدگانی می دهند. و تا رسیدن پاییز،نسیم در گوش باد این ترانه را زمزمه می کند:زندگی یک گلدان خالیست،خوشابحال آنانی که در آن،گل محبت و ایثار بکارند.

نیره نورالهدی،یکی دو ماه مانده به پاییــــز نود و سه

 

پس از باران تند بهاری، تمام روزنه های برگ ها برای نفس کشیدن، زنده می شوند،آواز پرنده های کوچک تنها صدایی ست بعد ترانه باران که امروز با دوست زمستانی اش،تگرگ،مهمان باغچه های کوچک خانه هامان بود.آلبالوهای تازه رسیده هم تاب این ریزش یکصدا را نداشتند ،زیختند پای درخت،یک در میان تگرگهای سپید بود و آلبالوهای خیس.دیوار بلند سبزپوش از چسبکهای ترد،،تنها مخاطب شنوایی بود برای کوبش محکم تگرگ ها.

 

اسلایدر