مداد ها ی جاد ویی من خسته از کابوسی که شب دیده بودم از تخت پایین آ مدم آ بی به صورت زدم . مامان سر سجاده خوابش برده بود نمی دانم شاید حاجتی طلب کرده بود تا بابا را در خواب بعد از نماز ببیند.یک لیوان شیر پاکتی که بیشتر مزه ی آ ب سرد می داد را خوردم...
برای آشنایی بیشتر با این داستان نویس به وبلاگ " محمد -داستان نویس کوچک "موجود در پیوندها رجوع کنید...
کوتاه وبلند.قدو نیم قد.چاق و لاغر مثل یک عالمه آدم که بعد از ساعتها انتظار رسیده باشند پشت دربهای شیشه ای سالن فرودگاه .قلمبه شده بودند پشت یک دریچه....
"کجاوه"/داستانی دیگر از "یوسف قوجق"
ـ مارال! تو ديگه بزرگ شدهاي. بايد سروسامان بگيري. ميشنوي دخترم؟
ـ ....
ـ اين که فکر کردن ندارد. هر دختري بالاخره بايد روزي عروسي کند.
مارال سرفهی خشکي کرد و روي دار قالي جابجا شد. با انگشت هايش گرهي ديگري به قالي زد. صداي مادر، دوباره آزارش داد....
خوانندگان گرامی این پیام حرف دل این نویسنده توانای معاصر و تشکر اوست از یادداشتهای سبز شما بر پای داستان های شان. خطاب به شما که به قسمت نظرات داستان "کجاوه"ارسال گردیده است.نیره نورالهدی.
"يوسف قوجق"/نویسنده معاصر -مدیرمسئول: فصلنامه فرهنگی-ادبی"یاپراق":موجود در پیوندها
هنوز تبر را از دست تاقان نگرفته بودند و نياورده بودند توی خانه که خبرش همه جای روستا رسيد. يک عده گفتند: «آخر عمری به سرش زده.»....
"مریم حسینیان"
وقتی تصمیم گرفتم جوراب پشمی ببافم که احساس کردم پای روح بهرام لای پنجرة اتاقم گیر کرده است. یک بار وقتی زنده بود، انگشت پایش به میز خورد و تا دو روز آه و ناله می کرد. به فکرم رسید پنجره را باز کنم تا دیگر روحش درد نکشد.مامان گفت: اشکال از لولاهاست. باز نمی شه. حالا ولش کن هوای به این سردی!نه می توانستم روحش را آزاد کنم و نه بنشینم و صدای ناله های خشکش را نیمه های شب بشنوم. با خودم فکر کردم روحی که نمی تواند از در و پنجره رد شود، حتما سرما می خورد...
عنوان داستان:"هر هفته پنجشنبه ها"
پشت کفشم را با انگشت بالا می کشم و می گویم
: باشه زنگ می زنم. قبل از اینکه در را ببندم به پنجره نگاه می کنم. مامان با اشاره می گوید که حتما زنگ بزنم. سرم را تکان می دهم. هنوز در را نبسته ام که صدای بابا از آیفون می ریزد توی کوچه: خودم می یام دنبالت. تا یک ربع دیگه هم زنگ بزن. می گویم: چشم و توی دلم آرزوی مرگ می کنم و باز مونس می آید جلوی چشمم. روسری او را سر کرده ام. همان که هشت روز قبل از فرارش از خرازی سر کوچه خرید. روژ لب قهوه ای اش را گذاشته ام توی کیفم. امین دارد توی کوچه دوچرخه سواری می کند. مرا که می بیند راهش را کج می کند. سعی می کنم سرم را بالا بگیرم. تا خیابان راهی نیست....
حتما باغبان بود كه با شلوار گشاد و گالش، وسط چمن ها ايستاده بود و به گلها آب مي داد
. من فقط گفتم : آقا يك ملخ گنده توي لوله بخاري كتابخانه است. خودش بود كه ...
بیوگرافی نویسنده معاصر"مریم حسینیان"بر گرفته از وب سایت این نویسنده "این یادگاری از من است"موجود در پیوندها"
به گمانم یکی از شنبه های خدا، اواخر سال ببربوده که پدرم پشت قرآن جلد آبی قدیمی ، نوشت: امروز 17 اسفندماه ، خدا مریم را برای ما فرستاد
.حالا این که چرا شناسنامه ام را اول فروردین 1354 صادر کرده اند، یعنی درست روزی که هیچ بنی بشری در اداره ثبت احوال حضور نداشته ، خودش داستانی است.زیاد یادم نمی آید مثل بقیه بچه ها از در و دیوار بالا رفته باشم که ای کاش این کار را می کردم! آنقدر نمره بیست گرفته ام که حالم از خودم به هم می خورد. می توانستم به جای این همه شاگرد اول بودن، موهای دختر همسایه را بکشم، زنگ خانه مردم را بزنم و فرار کنم و هزار تا کار خاطره انگیز دیگر انجام بدهم که الان اینقدر در به در چنین تصاویری برای داستانهایم نباشم....
نادر ابراهیمی امروز از میان ما رفت...اما داستان هایش را برایمان به یادگار گذاشت...روحش شاد
یادنامه و گفتگویی با همسر نادر ابراهیمی /از:حسام الدین مطهری
عصباني شده بودم. داد زدم: «الو!»
اما فقط صداي خشخش ميآمد. باز گفتم: «الو! صدامو ميشنوي؟»
لحظهاي صدايي شنيدم. گفتم: «چي؟ قطع كن، من ميگيرم ...صدات نميآد ... الو!»...


