X
تبلیغات
ادبیات داستانی

لحظه بیاد ماندنی

دوشنبه دوازدهم اسفند 1392

مانی و ماهان دو برادرند.دو برادر خوب و مهربان.آنها یکدیگر را کودکانه دوست دارند.همین روزهاست مهره ها و سنگ های آبی شان را بچینند دورتادور سفره آبی مادرشان مانا.آنها دوست دارند روبروی دوربین بنشینند و آرزو کنند،لحظه سال تحویل هیچ وقت تمام نشود.لحظه ای که مانی بوی عطر لباس نوی ماهان را بخوبی حس می کند.بوی دوستی،بوی یکرنگی تنها برادرش را.آنها قبل از اینکه مادرشان شاتر دوربین را فشار بدهد،تا این لحظه ثبت شود،دستان کوچکشان را بهم گره می زنند و بهم قول می دهند هرگز یکدیگر را تنها نگذارند.

نیره نورالهدی

دوازده دوازده 92

 

برف تو كه با سرما چندان يار نبودي!

سه شنبه پانزدهم بهمن 1392
مدتي بود دلتنگ دانه هاي برف بوديم تا اينكه بعد از چند روز كه هوا بشدت بهاري شده بود،چند دانه برف به نمايندگي أدم برفي ها از دروازه هاي آسمان گذشتند،هنوز به چند قدمي درختان بيد نرسيده بودند كه هيولاي سرما دستبند و زنجير بر دست و پايشان بست . وقتي آنها را از كنار پنجره ها عبور مي دادند،برق همه خانه ها از سرماي استخوان خورد كن،قطع شد.مديران شهر اكثر مدرسه ها را تعطيل كردند.همه لباسهاي گرم را از گنجه ها و كمدها بيرون آوردند و تا حدي كه نتوانند از جايشان تكان بخورند،پوشيدند.درزهاي همه پنجره ها را با درزگير بستند،فقط پنجره هاي كوچكي براي ريختن دانه براي پرنده ها روي زمين يخ بسته حياط گاهي براي چند ثانيه گشوده و بلافاصله بسته مي شد.ننه سرما دانه هاي برف را به ايوان خانه اش برد،هنوز از رسيدن شان زماني نگذشته بود،كه شكوفه هاي درخت گيلاس لرزيدند و فرو ريختند،ننه سرما نگاهي به آسمان مه گرفته برفي انداخت و گفت:هر دلتنگي اي تاواني دارد!.

نيره نورالهدي

 

سفال های خیس

پنجشنبه نهم آبان 1392

یک حیاط بزرگ،یک حیاط قدیمی.پر بود از قفسه های فلزی.وقتی از سه پله آجری پایین می رفتی،بوی نم وخاک خیس خورده،دعوتت می کرد به دنیای خاموش ظروف سفالی ریز و درشت،از کوزه های نقلی کوچک لعاب داده نشده تا گلدان های بزرگ،جابه جا ،کنار هم یا ریخته شده یا مرتب،در قفسه ها چیده شده بودند.وقتی بین قفسه ها در بین سفال ها گم شدم، و گردوغبار نشسته روی ظروف را دیدم،تک بیت آشنادر ذهنم زمزمه می شد:کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش،آنها همه جان داشتند و با زبان حال حرف می زدند.همه شان را دوست داشتم با خود ببرم. یک سرویس لعابی زرد-نسکافه ای، و چند پارچ آبی سورمه ای از بین شان جدا کردم،شاگرد کوچک مغازه همه را با دقت روی هم گذاشت و آورد روی میز چوبی بزرگ کنار درب ورودی برای حساب.باران نرم می بارید.چند نفر پلاستیک های آبی را روی سفال ها می کشیدند تا خیس نشوند.وقتی شاگرد مغازه سفال ها را زیر ریزش باران،پیچیده شده در روزنامه های باطله را به طرف ماشین می برد،انگار بخشی از وجودم را که گم شده بود ،پیدا کرده بودم و با خود به خانه می بردم.

 

مجموعه داستانی"همین جا کنار من" همراه دیگر کتابهای "انتشارات آهنگ قلم" در پانزدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب ناشران ایران در مشهـــد
سالن فردوسی-غرفه 109
سوم تا نهم آبان ماه 1392
ساعت سیزده الی بیست و دو

جایزه نوبل ادبیات سال 2013 به «آلیس مونرو»، نویسنده سرشناس و دوست داشتی،کانادایی تعلق گرفت.
دبیر دائم آکادمی نوبل،نام «آلیس مونرو»، نویسنده 82 ساله کانادایی را به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2013 اعلام کرد.
در متن اعلامیه آکادمی نوبل، از «آلیس مونرو» به عنوان "استاد داستان کوتاه معاصر" یاد شده است.
«آلیس مونرو» متولد 10 جولای 1931 در شهر "وینگهام" کانادا در خانواده‌ای به دنیا آمد که پدرش کشاورز و مادرش معلم مدرسه بود.
او در نوجوانی نویسندگی را آغاز کرد ....
ادامه مطلب

آجرهای آفتابی سایه سار خدایند در ذهن

دوشنبه یازدهم شهریور 1392

ظهر آخرین ماه تابستان که می رسد،آفتاب که به آجرهای خانه پدری می تابد، باد پاییزی که می وزد،وقتی یک یا کریم می نشیند کنار گلدان شمعدانی پشت پنجره خانه ای قدیمی،زمان از حرکت باز می ماند.پای رفتن ندارد در برابر اینهمه آرامش و تسنیم بودن.زمان همراه می شود با رویای ناب ذهن،دستش را می گیرد و می برد به جاده های خاکی تا صدای راه رفتنش را خوب بشنود و تداوم حضورش را عمیق احساس کند،بداند سیال ذهن هست،جان دارد و زندگی می کند در تاروپود روحش،صورتش را می گذارد بر سینه جاری زمان،می بویدش،وقتی بوی یاس تا اعماق خیالش می پیچد،حک می شود حسش روی پیشانی یادش.برایش هر لحظه از زمان ذکر می گوید،بیصدا،همان قدر بیصدا که بشنوند نسیمها صدایش را.

 نیره نورالهدی.بیست روز مانده به پاییز

 

 

پاییـــز دوست داشتنی

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392

برگی با شاخه گفت:صدای پای پاییز را از بلندای کوچه باغها شنیدم که با باد می گفت:چون نسیمی تنها دوستم دارد،بخاطرش تمامی کوچه باغهای ذهنم را با دسته گلهای نسترن آذین بسته ام،تا زمان رسیدنم سر برسد،همراه بادهای سرشار ازخاطره پاییزی،پیشش بروم،یک سبد سرمای دلنشین و چند دانه انار بریزم به پایش ،دستش را بگیرم بگذارم در دست زمستان،تا برفهای سپیدش،تن پوش پاکش باشد.باز آرام در گوشش بیصدا بگویم:تا جاری هستی ،زندگی جریان دارد.

نیره نورالهدی

یک ماه مانده به پاییز

 

نخلی بی نیاز

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392

دستها دستها دستها:دستهایی که یک پارچ آب یخ می گذارد سر سفره،یک پیش دستی چند دانه خرما،چند تکه نان،دم افطار،کویر با تمامی وسعت تشنگی اش،آبپاشی می شود،دلها به استقبال خدا می روند، تا بوده و بوده ،درختی تنها سفره دار ماه اوست،نامش نخل صحراست،قامتش بلندترین است و نامش ماندگارترین.سی سحر،سی افطار، با سی پیمانه نیت،نخلی تنها و سربلند را در وسعت کویر دلمان آبیاری می کنیم

 

شماره تابستان سایت رسمی لیلا صادقی با آثاری خواندنی به روز شد

داستان کوتاه"شامی های سرد"نیره نورالهدی

داستان زیر زمین خانه مامان در پایگاه تحلیلی ادبی لهور

 

اولین روز تابستان

شنبه یکم تیر 1392

زلالی و خنکای آب،تنها در هوای شرجی و گرمای تابستان است که جذاب و خواستنی می شود.از باران که خبری نیست ،هیچ،ابرها  هم  که ،گاه گداری ساکن،درست بالای سر شهرها و روستاها می ایستند و چشم در جشم ساکنان، زل می زنند و نمی بارند.گرما و تیغ آفتاب بخصوص ظل ظهر،دندان های سپیدش را به رخ لبهای خشکیده حوضچه ها و استخرها،آن به آن نشان می دهد.در این میان کودکان بازیگوش که شیرینی بازی بعدالظهر در کوچه های خاکی و دویدن پی دوچرخه های تک نفره،خواب از چشمشان ربوده است،با بدنهای سوخته از اشعه خورشید،بی هوا در استخر نزدیک خانه شان،شیرجه می زنند،با چشمانی بسته تمامی خاطرات نداشتن ها را در آغوش سرد قطره های بهم پیوسته آب از یاد می برند و دستان گشوده شان را می سپرند به غرقاب قعر اقیانوس های بیکران کوچک ذهن شان.خوب که قلب شان از ترد گرما خلاصی یافت،با صورتی سرشار از قطره های آب از استخرها بیرون می زنند تا لباسهای شسته شان را که بوی عطر صابون یاس می دهد،بپوشند و لبخند بزنند به خورشید که حالا دیگر در حال فرو رفتن پشت کوه های بلند است و شرمنده از گرمای طاقت فرسای ظهر تابستانش.