آخرین ایستگاه!نیره نورالهدی
شنبه سیزدهم تیر 1388
اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد....
هدیه به جان باختگان حادثه ی 12 تیرماه سقوط هواپیمای c130
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر: مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388مهدی کفاش
متولد 3/5/1357
خانواده ام اصالتاً مشهدی هستند اما من گرگان به دنیا آمدم و تا 5 سالگی هم گرگان بودم و بعد دوباره به مشهد برگشتیم.در حال حاضر ساکن تهران هستم.
برگزیده جشنواره داستان جوان تهران- برگزیده جشنواره داستان جوان بندر عباس- برگزیده جشنواره داستان معجزه آخر - برگزیده جشنواره داستان شاخه طوبی - کاندیدای داستان برگزیده طنز از جشنواره طنز مکتبوب- کاندیدای فیلمنامه برتر جشنواره فیلم نیایش- کاندیدای داستان برگزیده آیسسکو...
عضو انجمن قصه نویسان خراسان- دبیر بخش ادبیات و هنر فصلنامه نگاه حوزه -دبیر بخش داستان انتظار نوجوان -سردبیر نشریه الکترونیک ساعت صفر....
ادامه مطلب
همه جا هستند!... نوشته: نویسنده معاصر- مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388
بازنشر داستانی که پس از وقایع 18 تیر سال 78 کوی دانشگاه نوشتم و دلم نمی خواست حتی یکبار دیگر بخوانمش چه رسد به این که تکرار آن حوادث را دوباره و حتی فجیع تر در کوی دانشگاه، خرداد سال 88 ببینم...
دستگیره را کشید و خودش را چسباند به در. وحشتزده روبرو را نگاهکرد .
ناگهان فریاد زد: نه… نه… نه. مچاله شد توی در و بیهوش افتاد وسط کوپه. قطار تکان شدیدی خورد و همراه با سوتی آرام ایستاد. در کوپه به شدت باز شد. مأمور قطار نگاه پرسانش را دواند داخل کوپه. دختری وحشتزده کز کرده بود روی صندلی کنار پنجره....
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
یک داستان در سه روایت: مرز تردید - نویسنده: مانی میرجلالی
چهارشنبه سوم تیر 1388
روایت اول(مرگ) روز آخر بود !
او خوب می دانست! می خواست روزهای قبل رو تکرار نکنه.خسته شده بود بی بهانه.همین!باید فکر می کرد.باید گذشته هارو مرور می کرد.خیلی وقت بود که منتظر همچین روزی بود.با خود کلنجار میرفت که چه باید بکند؟در تمام این مدت برای امروز نقشه کشیده بود...
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
داستان : نیت کن آزاد کن-نویسنده:مهدی رضایی
جمعه پانزدهم خرداد 1388
پيرمرد، كنارخيابان نشسته بود،تكيه به ديوار. قفسي پر ازسارهاي يك شكل جلويش، كه دايم اين سوو آنسو مي پريدندونوك مي زدندبه همه چيز. دردي درقفسه سينه داشت كه ازصبح آزارش مي داد. مردم از جلويش رد مي شدند ونگاهي مي انداختند گذرا....
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
نوای دل بیدل
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگي
زحمت دل کجا بريم؟ آبله پاست زندگي
دل به زبان نميرسد،لب به فغان نمير سد
کس به نشان نمير سد تير خطاست زندگي
يک دو نفس خيال باز رشتهء شوق کن دراز
تا ابد از ازل بتاز ! ملک خداست زندگي
خواه نواي راحتيم ، خواه طنين کلفتيم
هر چه بود غنيمتيم صوت و صداست زندگي
شور جنون ما ومن جوش فنون وهم و ظنّ
وقف بهار زندگيست ليک کجاست زندگي
بيدل از اين سراب وهم جام فريب خورده اي
تا به عدم نميرسي دور نماست زندگي
برنادت سوبیرو
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
ظهور حضرت مریم بر برنادت ، باعث شهرت او شد . او درهفت ژانویه1844 چشم به جهان گشود و فرزند فرانچسکو و لوییس سوبیرو بود ...
زیارت برنادت در فرانسهhttp://www.golha.net/bernadette/pilgrim.html
نگاهی به فیلم"آهنگ برنادت"
http://www.golha.net/bernadette/song-of-bernadette.html

صورت معصوم برنادت ، زیبایی عجیبی دارد و چشمان او برای همیشه یادآور چشمهاییست که مستقیما به چشمهای مریم مقدس خیره می شد و با او مکالمه می کرد ...
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر:لیلا صادقی
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
می گویم،پس هستم
بعدها فهميدم كه دنيا از 28 فروردين 1356 براي من شروع شده است. كم كم احساس كردم كه اين روز به نام من ثبت شده و جزو دارايي هايم از اين دنياست. روزهاي به مدرسه رفتن را مثل همه بچه هاي ديگر دوست نداشتم. اما مادرم ورق به ورق كتاب ها و دفترهايم را نگاه مي كرد و درس مي پرسيد...
ادامه مطلب
آدمها هربار يك جور خوانده ميشوند:لیلا صادقی
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
يكبار الف
آدم ها بي هم فكر مي كنند. آدم ها به هم فكر نمي كنند. اگر به هم فكر كنند، باهم فكر نكرده اند و فكرهاشان دور از آدم ها با هم درگير مي شود. آدم ها با فكرهاشان. فكرها با آدم هاشان....
ادامه مطلب
منظره غیرمنتظره! :نیره نورالهدی
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
در یک ظهر بهاری با عجله یکی یکی خودشون رو رسوندن به مدرسه! عصر که زنگ خورد،بچه ها اومدن سوار دوچرخه هاشون بشن،سرجاشون خشکشون زد!یکی گفت:ای بابا امسال زمستونم ول کن نیست!بس که این بشر دو پا توی کارخدا هم دخالت کرد،خدا هم آلزایمر گرفت و یادش رفته کی وقت اومدن برفه!دومی گفت:آره از وقتی که دستشون به ابرا رسیده هر کی هر کی شده ! هرکی زورش بیشتره ابرای بارون زا رو می کشه سمت کشور خودش! اولی گفت:حالا اینو بی خیال بابا!بعضی مسئولین رو بگو همچی دو دستی پستشون رو چسبیدن انگار نه انگار زمستون عمر کاریشون سر اومده! دومی گفت:![]()
بیوگرافی نویسنده معاصر:فریبا وفی
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
فریبا وفی در سال ۱۳۴۱درتبریزمتولدشد.نخستین مجموعه داستان کوتاه او به نام در اعماق صحنه نشرچشمه در سال۱۳۷۵ودومین مجموعه به نام حتی وقتی می خندیدیم(نشر مرکز)در سال۱۳۷۸منتشر شدند.سه رمان او به نامهای:پرنده من/ترلان/و رویای تبت(نشرمرکز)پس از آن به ترتیب منتشر شده اند.رمان پرنده جایزه گلشیری و جایزه یلداو رمان رویای تبت جایزه گلشیری را گرفته اند. داستان:در راه ویلا-فریبا وفی
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
جوان بودم و حقش نبود اینقدر دلم بگیرد. دلم می خواست می توانستم چند روزی بگردم، تفریح كنم و بی خیال باشم. چند روزی از غرولندهای مامان دور باشم و كمی زحمت مراقبت از بچه ها از روی دوشم برداشته شود. همین بود كه دعوت سادة میترا را جدی تر از خودش گرفتم و با صدای بلند اعلام كردم: «می رویم ویلای خاله میترا.»
پویا بالا پرید و خوشحالی كرد. مامان بخش تداركاتی اش را كه از مدت ها پیش از كار افتاده بود فعال كرد.
«باید لباس گرم برداریم. شب های شمال سرد است.» ...
ادامه مطلب
شطح ...حلقه های همیشه آشنا:نیره نورالهدی
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
یادش بخیر آن روزهایی که تنها دلنگرانی من رفتن به خانه ی دوستم معصومه بود.تا او عروسکهایش را بیاورد زیر سایه ی درخت و بنشینیم روی قالیچه ی کوچک.و تا که برود بقیه ی اسباب بازیهایش را بیاورد تنها دغدغه ی من چیدن استکانهای صورتی و سبز و زرد داخل سینی آبی بود.هنوز یادم نرفته است وقتی حلقه ی صیقلی در خانه شان را در بعدالظهرهای گرم تابستان به صدا در می آوردم صدای دم پاییهای قرمزش بود که بی محابا به پشت در نزدیک می شد.آرام در را می گشود و در گوشم می گفت: آمدی ؟. حالا دیگر خوابشان سنگین شده!کفشهای مان را می کندیم و پاورچین پاورچین سنگفرشهای آجری حیاط را می شمردیم تا به دیواری می رسیدیم که بیشترین سایه را در کنارخودش داشت.صدای قرآن خواندن پسرکان کوچک اهل تسنن که دور تا دور حیاط مسجد با لباسهای سفید محلی پشت رحلها نشسته بودند از دیوار بلند مسجد که به آن تکیه می دادیم شنیده می شد.انگار همه شان با هم آیه ها را زمزمه می کردند.صدای شان دلگرمی خاصی به ما می بخشید.گاهی توپ پلاستیکی کوچکمان به داخل حیاط مسجد می افتاد.که همزمان با افتادنش صدایشان قطع می شد و بلافاصله توپ از بالای دیوار برمی گشت و صدای خواندن شان بود که دوباره ادامه می یافت.نزدیکهای غروب بود که برای گرفتن نان از او خداحافظی می کردم و او می گفت فردا من میام خانه ی شما .همان وقتی که تو آمدی.
بیوگرافی نویسنده معاصر-فرشته ساری
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
اين بانوي نويسنده هفت تير 1335 در تهران به دنيا آمد. او در دو رشته متفاوت علوم كامپيوتر و زبان و ادبيات روسي به تحصيل پرداخت و به مدت يك دهه كارمند بود و سپس به كارهاي تحقيقي و ترجمه روي آورد. از جمله فعاليتهاي او در عرصه فرهنگي ميتوان به همكاري با نشريات گردون، دنياي سخن و كارنامه اشاره كرد. وي در مجموع 17 كتاب در حوزههاي شعر و داستان (تأليف و ترجمه) چاپ كرده است.
آثار:
«پژواك سكوت» 1365، «قابهاي بيتمثال» 1368، «مرواريد خاتون» 1369، «شكل در باد» 1370، «جزيره نيل» 1371و «تربت عشق و جمهوري زمستان» 1372...
ادامه مطلب
نگاهی به مجموعه داستان «مرکز خرید خاطره» : سپیده جدیری
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
یکی از مضمون های رایج داستان های علمی – تخیلی امروزی، نوآوری های علمی است و نویسندگان این ژانر در داستان هایشان بیشتر روی پی آمدهای تأثیر این نوآوری ها بر جامعه انسانی متمرکز شده اند؛... ادامه مطلب
مرکز خرید خاطره-فرشته ساری
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
باید سروقت به ملاقاتش می رفتم. قرار این ملاقات قرن ها پیش گذاشته شده بود و در كتیبه ای یادداشت شده بود. این كتیبه ، نسل به نسل در خانواده دست به دست گشته بود تا رسیده بود به امروز، روز قرار.آرامگاه جد بزرگم چند مقبره آن طرف تر است، در برج جیم، میان دشتی سبز و خرم، در دامنه ی رشته كوه های البرز....
ادامه مطلب
شطح ؛ رد نگاه باران ؛ نیره نورالهدی
شنبه دهم اسفند 1387
پسرکی با دوچرخه ،در این هوای بارانی، مسیر خیابان را طی می کند.عابری در کنارش آرام راه می رود.بدون اینکه او بفهمد رد نگاهش را دنبال می کند.گاهی رکاب دوچرخه اش را برعکس می چرخاند، گاهی دسته دوچرخه را رها و با مهارت زیبایی تعادلش را حفظ می کند.صدای زنجیرهای دوچرخه عابر را می برد به روزهای پایانی سال و دم دمای عید نوروز.روزهای برگشتن از مدرسه، که زمینها همه جا خیس بود از باران!.من فکر می کردم خدا ،هر روز قبل از آنکه همه بیدار شوند زمین را آبپاشی می کند!تا وقتی رفتگر پیاده رو را می روبد،پیرمرد همسایه مان نفسش نگیرد!یا...شاید برای اینکه، وقتی سارا سطل ماستی کوچک از مغازه می گیرد برای نهار ظهر، همانطور که با دلهره همزمان با عبور ماشینی از کنارش ،می برد سمت خانه ،گردو غبار به چشمش نرود ،یا ننشیند به روی ماستش!یا...شاید برای خاطر دخترکی، وقتی با دو پای کودکانه می رود مدرسه زیر باران لی لی بازی کند...پسرک جک دوچرخه اش را روی زمین خیس تکیه می دهد و می ایستد! برای چند لحظه خودش را در انعکاس آب باران نگاه می کند!. چشمش به شاخه ای خشک می افتد که چند برگ زرد هنوز بر آن شاخه ی جدا از درخت خود را تحمیل می کنند!خم می شود شاخه را برمی دارد.چند دور،بین انگشتانش می چرخاند !پیش خود می گوید: درختش تا کنون چند بهار را به خود دیده است ؟!در همین فکر است که:دیگر...
نگاه عابر از زمین خیس کنده شده و رفته است و نگاهی به برگ خشک بر زمین خیس مانده است.!
داستان ترجمه:دو قرص نان بیات-ُا.هنری-مترجم: دکتر علی فامیان
شنبه دهم اسفند 1387
خانم مارتا میچام صاحب نانوایی سر چهارراه بود.(از آن مغازه هایی که وقتی واردش می شوید و در را باز می کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به گوش می رسد)....
"منبع:کتاب سه داستان کوتاه/نوشته ا.هنری/مترجم:دکتر علی فامیان"
موجود در قفسه ی کتابخانه ام
ادامه مطلب
گره سبز
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
هر کجای این کره خاکی که زندگی می کنید:کفشهای دلتان را بکنید...بیایید بنشینید پشت این پنجره !!گره سبز دلتان را پیوند بزنید به قفلهای آویزش...برای همیشه در کنارش آرام بگیرید...با صاحب این پنجره حرف بزنید...او می شنود...
بیوگرافی نویسنده معاصر-ناصر غیاثی
یکشنبه چهارم اسفند 1387
چهارده روز مانده به نوروز به دنیا آمدهام، به سال یکهزار و سیصد و سیوشش. یکی دو سالی است که عشق، این گُمگشتهی انسان، بیشتر روزهایم را نوروز کردهاست.
برای آنها که شمال ِ ایران را خیلی خوب میشناسند، خُمامیام، برای آنها که کمی آنجا را میشناسند، رشتیام و برای آنها که به مسافتی ششصد هفتصد کیلومتری، از گرگان تا آستارا....
با سپاس از حضور این نویسنده محترم در پی اطلاع رسانی و کسب اجازه گذاشتن داستانهای شان -در ادبیات داستانی/ برای بیشتر آشنا شدن با آثارشان به وب سایت این نویسنده: "مرز آبی"مراجعه نمائید.
ادامه مطلب
داستان ترجمه:ما کودکان دو جهانیم-مترجم:ناصر غیاثی
شنبه سوم اسفند 1387
روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطهی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگجوی جوانی او را دید و عاشقاش شد....
ادامه مطلب
تاکسی نوشت ها -ناصر غیاثی
شنبه سوم اسفند 1387
شب و خیابانهای غالباً سرد و خیس برلین، یك چشم به كنار خیابان، یك گوش به بی سیم در شكار مسافر و دل در هوای باران بیشتر. رگبار می خواهد دلم. از آن رگبارهایی كه فقط پاییز رشت دارد.
پس این مسافر بعدی كجاست؟ كیست؟ چرا پیدایش نمی شود؟ شده است مثل آفتاب، كه دریغ می كند نورش را بر شهر...
منبع:کتابهای "تاکسی نوشتها-انتشارات کاروان"
"تاکسی نوشت دیگر-انتشارات حوض نقره"
ادامه مطلب
شطح ؛کاش ماسه های نرم درون دستان کوچکت بودم؛ نیره نورالهدی
پنجشنبه یکم اسفند 1387
...موج دریا امان ساحل را بریده است...
بگذار رد پایم بماند تا کودکی برای آوردن سطل ماسه اش راه را گم نکند...
مهربانم: کاش ماسه های نرمی بودم که با آنها در کنار ساحل بازی می کردی. نگاه می کنم به دانه های نرم ماسه که از میان انگشتان دستانت به زمین گرم از آفتاب نگاهت می ریزد...کاش خود دستانت بودم که جان می بخشد به کلمه ها در کلاس درست...با نگاه تو درس دوباره متولد شدن را آموختم .در کلاس درس تو در چشمانت مردم و دوباره زنده شدم.یادت هست درس باران" باز با ترانه"؟یادت هست درس"دهقان فداکار"؟یادت هست درس"حسنک کجایی"؟یادت هست درس"کارت تبریک عید"؟یادت هست درس"آن مرد در باران آمد"؟چه با شوق با خط به خط آن درسها زندگی می کردی.
بخش سوم:آنالیز داستان-با ادامه گفتگو:علیرضا عطاران-آرام
چهارشنبه نهم بهمن 1387
پس از نوشتن بخش دوم این نوشتار، دوستی ایراد گرفته بود:
ـ دقیقا اعتراض من در این است که چرا دیگر نمی شود با ادبیات مکتب قدیم داستان نوشت؟ می شود به هزار و اندی روش داستان نوشت و هر داستان خواننده خاص خود را داشته باشد
.در باره گفته این دوست، باید بگویم من هم معتقدم داستان را می توان به هزار و یک روش ـ شاید هم بیشتر ـ نوشت. اما داستان ـ چه بصورت کلاسیک یا مدرن ـ دارای یک تفاوت ساختاری و بنیادی با دیگر انواع ادبی است. همان تفاوتی که داستان «داش آکل» صادق هدایت را ـ با این که به ظاهر داستانی کلاسیک است ـ نه تنها از قصههای حماسی و پهلوانی شاهنامه؛ که از داستان های کلاسیک جدا میکند و به آن وجه خاصی می بخشد. [در متن اصلی به این داستان به عنوان نمونه ای از داستان ایرانی بیشتر می پردازم
.] ....ادامه مطلب
پیش در آمد3 آنالیز داستان-علیرضا عطاران-آرام
چهارشنبه نهم بهمن 1387
از آنجا که دو بخش پیشین این مبحث را با مقدمه آغاز کردم، این بخش را نیز با پیش درآمدی آغاز می کنم، با این انگیزه که بیشتر به مطالب کلی و مهمتر به دیدگاه و انگیزه ام از طرح این مباحث بپردازم.
یک بار ـ شاید هم بیشتر ـ گفته ام، هر گاه داستان خوبی می خوانم، نکته های مهم و البته ويژگی آن داستان را برای خودم یادداشت می کنم. آنوقت این نکته های اساسی را دسته بندی می کنم، که ببینم کدام ويژگی با هم مشترکند
....ادامه مطلب
