
وقتی باران می آید،دلم بیشتر برای بوی یاس سفید تنگ می شود.
برای زندگی،برای یک فنجان چای تازه دم،برای یک دم نشستن روی نیمکت ایستگاه به قصد رفتن و رسیدن
وقتی باران می آید،دل آدم تنگ می شود برای همه درختان سبز،که ریشه دارند در خوبیها،مهربانی ها
وقتی باران می آید،دل آدم تنگ می شود برای خدایی که زیباییها را آفرید،باران را آفرید،کوه و دشت و ابر و ماه و
خورشید را آفرید که آدم راحت زندگی کند،"خودش برای خودش تصمیم بگیرد "یــک قایق کاغذی بسازد" ،بسپرد
به جویبار،حرکت آرامش را ببیند،وقتی به شاخه ای خشک گیر می کند،با تلنگر انگشت نشانه حرکتش را
تضمین کند.وقتی باران می آید،تمام خطها برای رساندن این پیام آزاد می شوند



شکستن قاعدهها یا به تعبیری خارج از چارچوب عرفی آنها عمل نمودن همواره غیرمتعارف و با واکنشهای مختلفی مواجه بوده است. این مسأله در همهی حیطهها از جمله هنر و مشخصاً داستاننویسی وجود داشته و به نظر میرسد در آینده هم وجود خواهد داشت. به هر حال خواسته یا ناخواسته قواعدی شکل میگیرند که مانند وحی منزل، رعایت آنها واجب میشود. این در حالی است که از یک طرف کلاً مقولهی هنر، بر مبنای خلاقیت استوار است...
