يوزپلنگاني كه با من دويده اند
یکشنبه هفدهم آبان 1388
باد مي آيد!تند برادرم:اندكي آهسته تر.بايست من هم برسم. با پاهاي كوچكم من هم بدنبالت می آیم. مي دانم تو تنها بدنبال اين توپ نمي دوي.فتح ذره ذره ی خاکها به زیر پاهای استوارت این نوید را می دهد:صدایت در گوشم زنگ می زند که به من می گویی :آنجا آن دور ها را نگاه كن!در آن غبار محو - بزرگي كودكانه ات سو سو مي زند!/هنوز بر تن درختان برگهايي سبز با استقامت در برابر باد -ايستاده اند! هنوز وقتی" کودکی بدنیا می آید و نامش را سهراب می گزارند-زنی از تنه ی نیمه بریده درختی هلهله کنان پایین می آید قبل از پایین آمدن دیگران" دست خيالت را به من بسپار تا با هم ميهمان انديشه ي فرداها شويم.فرداهايي كه شايد من نباشم اما نوشته هايم باشند و تو آنها را با خود به ميهماني برگها ببري.با توام پترس ! : كه در كنارم بي محابا مي دوي: تو هم در دلگرمي من سهيمي!با دويدنت در كنار من!ببين چگونه شانه هاي كوچكم به طرفت خم شده است!و نگاهم به رد پاي برادرم يونس است.ديگر از تندبادها نخواهم هراسيد در فرداها و روزهايي كه غبارآلودند و من تشنه ي دويدنم!دويدن در شاهراه زندگي! دويدن با يوزپلنگاني كه نجدي با آنها یک عمر دويد!
نوشته:نيره نورالهدي:
خطابها در نوشته های داستانی من به کارکترهای عکسهایی است که برایشان می نویسم.
با يادي از كتاب نفيس؛يوزپلنگاني كه با من دویده اند؛ و آوردن جمله اي از داستان سهراب كشان (وقتي كودكي بدنيا مي آيد نامش را سهراب مي گزارند/زني از تنه ي نيمه بريده درختي هلهله كنان پايين مي آيد قبل از پايين آمدن ديگران) نوشته زنده ياد نجدي؛
لمس دنیای کودکی
دوشنبه یازدهم آبان 1388
نگاه اين كاركتر و اندوه انتظار او آنقدر عميقه كه مي شه براي طرح روي جلد يك كتاب خوب ماندگارش كرد براي هميشه:
السلام علیک یا ضامن آهو
پنجشنبه هفتم آبان 1388
ای مهربانی که هر گاه روبروی گنبد طلایت می ایستم دلم می لرزد و یاد همه در ذهنم مانند همان آهوی پناهنده به تو پشت پنجره ات زانو می زند! آمده ام کنار پنجره ات گره زده ام گره ای محکم برای همه![]()
مولودت مبارک آقایم![]()
با عروسك چشم دكمه اي زنده ياد؛بيژن نجدي ؛ نوشته نيره نورالهدي
چهارشنبه ششم آبان 1388
با تو هستم فاطي !!:مي فهمي اين را گفتم كه بداني من كجاي اين روزگار- در كنار كدام حوض آبي افتاده ام!من هماني هستم كه صورتم صاف است و بدون گونه !چشمهايم دكمه اي است نمي توانم بايستم/ مي فهمي روي پاي خودم ديگر نمي توانم بايستم! بس كه مرا كنار پنجره كاشتند بس كه نوشته هايم را ناديده گرفتند!نوشته هايم را مي گويم آنها آنقدر ميان پوشه ها خاك خورده اند كه ديگر كاغذهاشان به خاك اره تبديل شده است!. تا اينكه ديروز وقتي كتابهايم را كه مرتب مي كردم چشمم به كتابچه كوچك قرمز دوره داستان خواني شب هزارويكم افتاد !آنجا بود كه بيژن نجدي را دوباره پيدا كردم! نه! او كه با داستانهاي شيرين و دلنشينش پيدا بود .سالها. از همان آبانماهي كه متولد شده بود در شهر كوچك خاش /از توابع شهر زاهدان كه من بزرگ شده ي آن ديار كويري ام /عجيب است خانه پدري من درست در كوچه اي در ورودي دروازه خاش قرار داشت....
ادامه مطلب
چرخه زندگي
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
وقتي يك فرفره ي كاغذي خوب مي چرخد و وقتي يك نسكافه داغ در بعدالظهر زمستان خوب مي چسبد كه پسرك روزنامه فروش در راه برگشت به خانه دستش پر باشد و دخترك كبريت فروش هيچ وقت سردش نشود.
نجوایی با سهراب"او که همیشه شنوا بود!
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388
او که بخوبی می شنید صدای آب روان و زمین و درخت را!
سهراب کفشهایت را آورده ام تا بیایی جایی که کسی تو را با تمامی وجود صدا می زند:
سهراب /نبودی تا که ببینی تا که کفتری بر لب جویی نشست خواست گلویی تازه کند آب را گل کردند!نبودی تا ببینی دشتهای سر سبز چگونه به کویری خشکیده بدل شدند!نبودی تا ببینی نور ماه مهتاب را از زمین چگونه دریغ داشت شاید خجل بود از تابش نورش در حالی که کودکی در دوردستها نور چهره ی مادرش را در کنار گهواره اش نداشت و نخواهد داشت!اما من پس از رفتن مادرش گاهوارش را تکان خواهم داد ُبا فانوسی از مهر روشن و تا هستم و هست دارمش دوست !او که هستی ام از هستی اندوه شیرین اوست!او که با من و در من برای همیشه متولد شد.
نبودی ببینی ،گوشهایی دیگر تحمل کوچکترین صدایی را ندارند ،به همین خاطر است که آرام فریاد می زنم :به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من !
نیره نورالهدی/چهارده مهرماه ۸۸/به زاد روز تولدش
نبودی تا که ببینی...بازمی گردم برای گفتگو با تو.....
حضور نامرئی...او که بود و کیست؟؟
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
در طپش قلبها،در سروصدای حرکت قطارها،در قطع شدن صداهای اطراف دستگاه های سپید ام.آر.آی در همه و همه جا ،لطف تو را دیدم ای خدای مهربان من
یکی بود،یکی نبود
یکشنبه پنجم مهر 1388
یکی بود،یکی نبود،همه بودن و نبودن.منم هیچ وقت نبودم.اما تنها وقتی می نوشتم،احساس کردم بودنم را.برای همین است تا نفس دارم خواهم نوشت،خواهم نوشت داستان پرنده ای را در حال آب خوردن بر لب حوض آبی، که مادرش حمله ور بود مثل عقابی تیزپرواز،بسوی ماری،که به پای جوجه اش، آرام و مرموزانه نزدیک می شد!
نیره نورالهدی/مهر۸۸
مهر پاییزی
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
تق تق در می زند!لباسهای شسته را تا می زنم،می گذارم گوشه ی کمد.تابستانی ها را کم کم باید بگذارم داخل اشکاف پشتی،هوا رو به سردی ست،دوباره کوبه در!می گویم:کیه؟؟ می گوید:پاییزم!برایت سبدی پر از برگهای رنگی آورده ام!می گویم:برگهای رنگی؟می گوید:رنگهاشان از زرد و سرخ و بنفش است،نارنجی هم دارم!برای گل سر،گل سینه!می گویم:نمی خواهم،یعنی لازم ندارم،از سال قبل که آوردی،هنوز در صندوقچه مقداری مانده است،دو برگش را در دستمالی از مهر پیچیدم دادم نرگس دختر همسایه مان که سرطان دارد،چند تایش را هم دادم پیرزن خانه پشتی بگذارد در ظرف سفالی اش،در ازایش شادی دلش را در ظرفم گذاشت،می توانی بیایی داخل ببینی!هنوز ظرف بوی مهر می دهد،بوی روزهای پاییز هزاررنگ،بوی روزهای بازشدن مدرسه ها.پاییز سلام می گوید:می آید داخل:این سبد برگ هم پیشت باشد تا مهر سال دیگر،طناب کودکی هایت را بر در و دسته این سبد، گره بزن تا بازگشتی دیگر!
نیره نورالهدی/پاییز۸۸
اگر براي دعاي باران مي آييد با خود حتما چتري همراه بياوريد!
یکشنبه هشتم شهریور 1388
دلهامان به باران تشنه است.ديريست زمينش قطره هاي دوستي و صداقت و مروت و جوانمردي را به خود نديده است!از ياد برده ايم در روز الست با هم برادر بوديم.كودكانمان را در آغوش مهر مي پرورانديم.دختران مان را از دست كساني كه به جرم دختر بودن زنده بگورشان مي كردند با ايمان به دين محمد(ص)با چنگ و دندان ستانديم.حال ما را چه شده است دختر مسلمانمان را زنده بگور مي كنند ما سكوت مي كنيم!آي مردمان مرد ::بياييد براي خواندن دعاي باران به بيابانها برويم شايد باران با زمينهاي تشنه مان آشتي كند!شايد.ديريست باران با شهرهامان قهر كرده است.گلهاي آفتابگردان از خورشيد روي گردانند!چقدر زود دير مي شود/////افسوس و صد افسوس خشكسالي بي اعتمادي خواهد سوختمان...
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها کسانی که به کار خود ایمان دارند با خود چتر به همراه می آورند
چخوف
نیره نورالهدی/مرداد۸۸
آخرین ره آورد...
جمعه سی ام مرداد 1388
شبی که برای احرام مجدد ،به نیابت تمامی اهل زمین، به مسجد تنعیم در مکه رفتم،بسیار خوشحال بودم،من هم نقطه ای هستم در میان نقطه های انبوه که لباس سپید برتن کرده اند،نقطه ای تنها در میان انبوه نقطه ها.وقتی از مسیری دور به زیرگذرخانه خدا رسیدیم،از پله برقی که به بالا می رفتیم،گلدسته های نقره فام و نورانی آرام آرام در بلندای آسمان و در کنار ستاره ها پدیدار می شدند.من مثل کبوتری پناه گرفته در مکانی امن،سررشته ی ذهنم را گره زدم به پایه های پیچ در پیچ آن گلدسته ها.به ورودی و صحن خانه کعبه که رسیدیم،نوای"لبیک اللهم لبیک..."که دقایقی پیش در گوشم خوانده شده بود،پیشاپیشم در حرکت بود،معنویت سبزی در فضا پر می زد،شب از نیمه گذشته بود،فرشته ها به اسقبال طواف کنندگان آمده بودند،احساس سبکی خاصی می کردم و خوشحال بودم،در آن لحظه من کوچک هم توانستم به نیابت تمامی اهل زمین، از اسیران خاک گرفته تا مسلمانی که در دورترین نقطه ی این کره خاکی نفس می کشد،محرم شوم و برای طواف کعبه و سعی صفا و مروه بروم.در بین سعی صفا و مروه ،از همراهانم عقب ماندم و تنهای تنها برگشتم.اما در سیل خروشان انسانهای محرم در سعی،حل شدم و در کنار هر گروهی دعا و مناجاتشان را زمزمه کردم،وقتی به سه نفر رسیدم که مردی سیاهپوست دستان مادر کهنسال و خواهر نابینایش را بازو به بازو گرفته بود،و خالصانه با چشمان بسته دعاهای سعی را با خدای خود نجوا می کرد،در کنارشان آرامش عجیبی داشتم،با آنها تا پایان راه هم قدم شدم،دعاهایشان به دل و روحم مانند قطره های باران نرم نرم می نشست...آنقدر بارانی شدم که تا ساعت ۳ صبح در یکقدمی خانه خدا به او پناهنده بودم.و دلم نمی خواست حلقه در خانه اش را هیچوقت رها کنم.
ره آورد سفر به سرزمین نور/2
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
خانه ای مثل خانه ی خودم! /حتما تا کنون بارها شنیده اید:هر مسافری که از سفر برمی گردد،به محض اینکه اولین قدم را به خانه اش می گذارد،اولین جمله ای را که ناخودآگاه بر زبان جاری می کند این است:هیچ کجا خانه ی خود آدم نمی شود!انگار تنها در خانه خود آدم آن آرامش وصف نشدنی حاکم است!من برای اولین بار که به خانه خدا قدم گذاشتم و در مسجدالحرام روزها و شبهایی رویایی را در شکوهش سیر کردم آن حس همیشگی را در حین ورود به خانه خودم،تنها در آنجا داشتم،انگار خانه ی خودم بود!حس عجیبی در من جاری می شد!حسی شبیه انعکاس نور از سطح زلال آب...از درون صدایی به من می گفت:اینجا متعلق به خودت است،هیچکس نمی تواند تو را از آن بیرون کند،برای بودن در آنجا نیاز به وثیقه ای نیست،جز یک دل و یک روح محرم با خود و محرم با خدا/باید با پوشیدن لباس سپید احرام همه چیز را برخود حرام کنی و تنها با خدا محرم شوی و برای همیشه تنها با او محرم بمانی.
گاهی می شد كه باید برای رفع خستگی برمی گشتم،از زمانی که عزم رفتن می کردم و پشت به خانه کعبه از کنار ستونهای مرمرین به طرف درب خروجی قدم برمی داشتم،نیرویی قوی مثل نیروی جاذبه مرا به سمت خود می کشید،بطوریکه روحم برمی گشت و برمی گشت تا زمانی که قدمهایم دیگر توان به جلو رفتن را نداشت،برمی گشتم،مستقیم به سوی خانه کعبه،خود را می رساندم به سنگهای معطرش،با تمام وجود قد و قامت بلندشان را لمس می کردم،چشمانم را می بستم و پس از این که در دل با خدای خود نجوا گونه یکی می شدم،در آغوشش مانند کودکی تازه متولد شده، آرام می گرفتم.
باران دعايتان بدرقه كننده راه است...
نیره نورالهدی/مکه/کاروان طریق حجاز/مرداد ماه ۸۸
ره آورد سفر به سرزمین نور/1
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
آمدم بسوی خانه ات ای پیامبر مهربانی،آنجا که تنها مکانی بود که عمیق احساس آرامش می کردم.کاش می شد برای همیشه بمانم پیش ات و فقط و فقط ساعتها در مسجدت بنشینم و نگاهم را بدوزم به گنبد سبزت،در گوشه ای خلوت و دور از هیاهو ی انسانها سرم را بر دیوار مسجدت تکیه دهم و نجواگونه با زهرایت اشک بریزم و بغض دل گره به گره بگشایم.می گفتند زهرایت را درمیان کوچه های بنی هاشم کتک زده اند،آنگونه که برزمین افتاد،آنهم جلوی چشمان فرزند خردسالش امام حسن مجتبی(ع)...خدای من!!قربان دلت بروم کودک رنج کشیده.چه تحملی داشتی وقتی مادرت برزمین افتاد!!وقتی گفتند تو آنجا بودی و دستش را گرفتی تا بتواند برخیزد،اندکی دلم آرام گرفت....
مدینه ات را با تمام غمها و رنج هایش ،با تمام داستانهای اندوهگینش تنها گذاشتم،وقتی فرصت ماندنم مانند برق و به سرعت نور گذشت!!کاش می شد دعای وداع را نمی خواندم،نمی خواستم بدرود گفته باشمت...دوست نداشتم دیگر نبینم صحن و سرایت را...اما مهربانان گفتند:بیایید برای وداع...!بین الحرمین...در آن مکان حزن خواهیم خواست مجدد دعوت تان کنند...
راستی یک شب مانده بود تا روز وداع که در کوچه های مدینه ات گم شدم...آنجا بود که تنهایی و رنج زهرایت را با تمام وجود حس کردم...کوچه ها تاریک بود،من کنار به کنار دیوار قبرستان تاریک بقیع در کوچه ها گم گشته و سرگشته راه می رفتم...این اندوه ساعتی مرا در بر گرفته کجا و آن اندوه ۲۵ سال رنج تو و علی عزیز امیرمومنان کجا؟؟...لرزیدن مرا ساعتی حیران و گم گشته کجا و ماندن زهرایت در بین در و دیوار کجا؟؟
نیره نورالهدی/مدینه مهر/۲۰مردادماه ۸۸
داستان کوتاه: تصویر - نویسنده : معین زروان
یکشنبه چهارم مرداد 1388
هر دایره خطی بسته است. مثل حباب در آب.
1
با خودم در گیر بودم. از کنار هیچ شیشه ای نمی توانستم به راحتی بگذرم.مصیبتی شده بود. چیزی در تصویرم نهفته بود که به من اجازه نمی داد که به راحتی از کنارش عبور کنم. در آینه ی تمام قد اتاقم،توی صفحه ی خاموش مانیتور، حتی در شیشه ی ماشین های پارک شده ی کنار خیابان هم دنبال خودم بودم....
وبلاگ نویسنده: غروب تمام ابری http://natsad.blogfa.com/
با سپاس از نویسنده محترم
ادامه مطلب
بیسکوئیت پرتقالی -نویسنده :محدثه اصغری
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
براي قمري هايي كه در خانه ما لانه كرده بودند،يكي و گاه از تنبلي دو روز در ميان غذا مي ريختم توي باغچه-مادرم هميشه شكايت داشت كه هم من و هم قمري ها حياط را كثيف مي كنيم....
ادامه مطلب
دلم سخت برای کودکی هامان تنگ می شود:نیره نورالهدی
سه شنبه سی ام تیر 1388
تو را می دیدم در کنار واگن های قطار می دویدی،چون کودکی دوازده ساله! پاهایت در گل و لای برفها فرو می رفت،مرا صدا می زدی:کاپشنت جا مانده !با دور شدن قطار،دلم برای کودکی هایت تنگ می شد.صدای سوت قطار بود که در کوه می پیچید.قطار در تونل تاریک گم می شد.
گفته هایی ارزشمند از اسماعیل فصیح و فصیح در بستر بیماری
جمعه بیست و ششم تیر 1388
• هنگام نوشتن، آنچه در ضمیر ناآگاه می گذرد برای خود نویسنده هم روشن نیست.• مفهوم واژه فلسفه داستان نویسی برای من روشن نیست. کسی که خواننده جبری باشد ممکن است نویسنده جبری هم بشود.
• ساختارِ دیگر دادن به زندگی کودکی و جوانی و هستی – عقده ها- در ایام نوجوانی با نوشتن «خاطرات» طبیعی است ... اما پس از ایام جوانی جدی می شود، گرفتاری ناآگاهانه روحی می شود و اگر پس از سی سالگی هم ادامه پیدا کند، متاسفانه به قیمت از دست رفتن صفات عادی زندگی روزمره می شود و نشو و نمای بدی پیدا می کند. من فکر می کنم از سی سالگی به صورت مزمن و لاعجلاج این «جنون نوشتن» را داشته ام....
ادامه مطلب
داستان کوتاه: زمانی برای رسیدن- نوشته : نیره نورالهدی
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد....
هدیه به جان باختگان حادثه ی 12 تیرماه سقوط هواپیمای c130
وهدیه به جانباختگانی که امروز تا ساعاتی قبل از پرواز هواپیمای توپولف روسی نفس می کشیدند!می خندیدند ونوجوانان تیم ملی جدوو که امیدوار ندانسته از پلکان هواپیما به پیشواز مرگ!می رفتند!
ادامه مطلب
مثل او یار مهربان بچه ها باشیم
جمعه نوزدهم تیر 1388
قلم دردستان مهدی آذر یزدی با باز ایستادن نفسش از نفس ایستاد!
او در داستان هایش هم قد کودکان شد،تا آن حد که صداقت و زلالی روح بچه ها در وجودش نهادینه شد،چرا که بر این باور بود برای تاثیرگذاری داستانهایش باید که همزبان و همراه با کودکان شود تا بتواند از خمیرمایه ی وجودی شان زنان و مردانی بزرگ برای روزهای دور بسازد.او نویسنده ای تنها و بزرگ بود
بزرگترين لذت زندگى اش همين كتاب خواندن بود. او می گفت: «آخه مى دونى فضول هم هستم، مى خوام همه چيز رو بدونم.»....
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر: مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388مهدی کفاش
متولد 3/5/1357
خانواده ام اصالتاً مشهدی هستند اما من گرگان به دنیا آمدم و تا 5 سالگی هم گرگان بودم و بعد دوباره به مشهد برگشتیم.در حال حاضر ساکن تهران هستم.
برگزیده جشنواره داستان جوان تهران- برگزیده جشنواره داستان جوان بندر عباس- برگزیده جشنواره داستان معجزه آخر - برگزیده جشنواره داستان شاخه طوبی - کاندیدای داستان برگزیده طنز از جشنواره طنز مکتبوب- کاندیدای فیلمنامه برتر جشنواره فیلم نیایش- کاندیدای داستان برگزیده آیسسکو...
عضو انجمن قصه نویسان خراسان- دبیر بخش ادبیات و هنر فصلنامه نگاه حوزه -دبیر بخش داستان انتظار نوجوان -سردبیر نشریه الکترونیک ساعت صفر....
ادامه مطلب
داستان کوتاه : همه جا هستند!... نوشته: نویسنده معاصر- مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388 دستگیره را کشید و خودش را چسباند به در. وحشتزده روبرو را نگاهکرد .
ناگهان فریاد زد: نه… نه… نه. مچاله شد توی در و بیهوش افتاد وسط کوپه. قطار تکان شدیدی خورد و همراه با سوتی آرام ایستاد. در کوپه به شدت باز شد. مأمور قطار نگاه پرسانش را دواند داخل کوپه. دختری وحشتزده کز کرده بود روی صندلی کنار پنجره....
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
یک داستان در سه روایت: مرز تردید - نویسنده: مانی میرجلالی
چهارشنبه سوم تیر 1388
روایت اول(مرگ) روز آخر بود !
او خوب می دانست! می خواست روزهای قبل رو تکرار نکنه.خسته شده بود بی بهانه.همین!باید فکر می کرد.باید گذشته هارو مرور می کرد.خیلی وقت بود که منتظر همچین روزی بود.با خود کلنجار میرفت که چه باید بکند؟در تمام این مدت برای امروز نقشه کشیده بود...
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
داستان : نیت کن آزاد کن-نویسنده:مهدی رضایی
جمعه پانزدهم خرداد 1388
پيرمرد، كنارخيابان نشسته بود،تكيه به ديوار. قفسي پر ازسارهاي يك شكل جلويش، كه دايم اين سوو آنسو مي پريدندونوك مي زدندبه همه چيز. دردي درقفسه سينه داشت كه ازصبح آزارش مي داد. مردم از جلويش رد مي شدند ونگاهي مي انداختند گذرا....
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب

