نگـــاه آخـــر ســـال

سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳
 

    

روزهای آخر سال درست شبیه پسربچه ای بازیگوش است که دور تا دور فضایی سبز را دوازده بار با سه چرخه اش تند و سریع رکاب زده ، بین راه ،مکرر زمین خورده،دوباره شجاعانه،،بسرعت بلند شده و براهش ادامه داده است،به آخرین دور که رسیده،از نفس افتاده،روبروی خانه اش نشسته تا خستگی اش را در یک سال سپری شده جای بگذارد.در همان دقایق  پایانی که به اندازه یک رویای کوتاه،چشمان مضطربش را خواب در خود فرو می برد ، بــــرف دور تا دورش  را سپیدپوش می کند!! و او دوست دارد همانجا بنشیند و از بازی با ماشین زمان دست برندارد،و تا رسیدن تحویل سال نو،ارابه های زمان را روی پاهای لاغرش،ببرد و بیاورد!.

نیره نورالهدی

اسفند نود و سه

 

برف های بی نشان

دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳

این روزها هوای بهاری،خودش را چسبانده به تقویم بی برف زمستان،نمی دانم دانه های برف در کدام بخش آسمان گم شدند که این گونه بهار توشه سفر بست و آمد لابلای شاخه های یخ زده درخت نارنج!، گاهی باران بی وقفه تند و سریع می بارد، در نیمه راه آسمان یخ می زند و ظرف سفالی بهمن را پر می کند از یک عالمه دانه تگرگ های ریزودرشت.گنجشک ها دسته دسته هراسان به یکبار می نشینند روی شاخه های بلند درخت انجیر،وقتی صبح نمی داند لباس زمستان را بپوشد یا بهار بی وقت را؟.آنوقت از روی لبه تیز ایوان زمستان و بهار با هم می پرند انگار هیچ وقت نبوده اند. 

 

نیره نورلهدی

 

دستهاش گرم

پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳

 باد در آنطرف پنجره،ترانه آمدن زمستان را در گوش دیوار خانه ها می خواند.آذر تمام درزهای درب و پنجره ها را با درزگیر مسدود کرده است، با هر مکش رفت و برگشت باد پشت روزنامه چسبانده شده دریچه کولر،یک رج از قوری پوش را کامل بافته است.او تنها نیست،دی و بهمن و اسفند،میهمانان روزهای آینده اش هستند. بس که بیرون هوا سرد است،تمام اشیائ روی میزش چفت به چفت هم،قرار گرفته اند تا در کنار هم ،زمستانی گرم داشته باشند.چند روز دیگرکه برف بیاید، همه بافت های رنگی سبدش:شالگردنی گرم برای تک درخت سرو باغچه خواهد بود یا یک جفت دستکش پشمی برای دستهای دخترک گل فروش کنار پنجره بسته ماشین ها

 دی ماه 93نیره نورالهدی

 

بــاران و مــه،دو یار همــراه

یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳

باران ، درختان چشم براهت می دانستند شبانه می آیی،تابه صبح صبورانه ایستاده بودند.وقتی آمدی با کمک پاییز برگهاشان را به پایت ریختند.مه هم همراهشان بود،گاه با زمزمه صدای ریزش آرام برف بر سقف سقالی کلبه های شمال،می ریخت بر تن برهنه درختان سرو که خرامان سر به آسمان ابری خیس تکیه زده بودند.نیلوفر بنفش باغچه دعا می کند:خدا کند باران روز هم ببارد تا وقتی برگهایش چشم از هم فرو نبسته اند.

نیره نورالهدی

 

آسمان آبی یکدست

جمعه نهم آبان ۱۳۹۳

یکی دو روز است خدای مهربان آسمان را آبی یکدست رنگ می زند،بدون هیچ رنگ دیگری به آسمان که نگاه می کنی تا چشم کار می کند آبی بی انتهاست،کرانه ندارد.حتی بادبادکهای رویاهای کودکان هم از صندوقچه خاطرات با نسیمی نه چندان تند،بیرون می آیند تا در این آبی بی حد و حصر،پرواز کنند تا اوج بی پروایی شان..خدا را شکر این آسمان آبی بالای سر آدمهاست تا هر وقت از هیاهوی شهر خسته شدند به آن بالا امیدی آبی داشته باشند. 

 

بامداد و اینک"پاییــــز"

پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳

 
چند روز است ، پاییز خاموش و بیصدا آمده است. او مثل دخترکی می ماند که سحرگاهان، در بامدادی خمار،زیر اشعه های نیم گرم صبح سردش می شود،رویای جاده های خاکی را می بیند که ردیفی از درختان، با شاخه هایی پر از برگهای زرد و نارنجی،در باد مصرانه،ایستاده اند.تابستان موقع رفتن،از سر مهر، رواندازی نازک از جنس نور،تا روی شانه هایش می کشد، مبادا باد خزان همان کاری را با او بکند که با تن درختان سبز.
نیره نورالهدی.پاییز و مهرماه نود و سه

 

چند صبح دیگر تا پاییــــز

پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۳

تا پاییـــز،چند صباح دیگر بیشتر نمانده.که هر صبح خاطره سرمای دلنشینش،تمام قد می پیچد دور تا دور گلدان های کنار دیوار که جا بجا آفتاب صبحگاهی را در سایه سار درختان انجیر و گیلاس،تجربه می کنند.حتی باد و نسیم های گاه و بیگاه هم ،نام پاییز را از جیب لباس های بی رنگشان،به محض رسیدن درب خانه ها،مثل شکلاتی پیچیده در پوششی رنگین،به آرامی و با لبخندی بی صدا، به ماه های آخر تابستان،مژدگانی می دهند. و تا رسیدن پاییز،نسیم در گوش باد این ترانه را زمزمه می کند:زندگی یک گلدان خالیست،خوشابحال آنانی که در آن،گل محبت و ایثار بکارند.

نیره نورالهدی،یکی دو ماه مانده به پاییــــز نود و سه

 

پس از باران تند بهاری، تمام روزنه های برگ ها برای نفس کشیدن، زنده می شوند،آواز پرنده های کوچک تنها صدایی ست بعد ترانه باران که امروز با دوست زمستانی اش،تگرگ،مهمان باغچه های کوچک خانه هامان بود.آلبالوهای تازه رسیده هم تاب این ریزش یکصدا را نداشتند ،زیختند پای درخت،یک در میان تگرگهای سپید بود و آلبالوهای خیس.دیوار بلند سبزپوش از چسبکهای ترد،،تنها مخاطب شنوایی بود برای کوبش محکم تگرگ ها.

 

ببار ای ابـــر

پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳

این روزها دل آسمان مدام می گیرد،اما نمی بارد.ابرهای سنگین،بی صدا از بالای سرمان می گذرند،بدون اینکه از برخوردشان صدای رعدو انعکاس برقی به زمین برسد.فقط باد گاهی با سرمایی دلنشین همراه صدای قمری ها از دور دستها تا کنار چشمه حیات می آید و بعد نوشیدنی کوتاه،می رود.ماندنش آنقدر پرکشش است،که وقتی می رود،هوا از حضورش تا ابد در آرامش است،درست مثل انعکاس تصویر ماه در برکه ای آرام تا زمانی که دستی رفت و برگشتش را بر هم نزده است.

نیره نورالهدی

 

ملودی باران

پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳

ترانه می خواند بـــــاران،سر شاخه ها خیس خیس،می شکفند،بدون هیچ صدایی سبز می شوند.شکوفه های صورتی سر بر پرچین های خیس تکیه می دهند،باد دست در دست باران،غبار از برگهای ترد درختان،می شوید.ترانه باران که تمام می شود،هنوز صدای ملودی اش روی لبه خیس پنجره با هر فرو ریختن قطره ای،بی وقفه،ادامه دارد.زمین یکپاچه بهشت می شود.هوای شسته و پاک،مثل پیراهنی سپید روی بند رخت،بر سر در آسمان می چسبد.

نیره نورالهدی،اردیبهشت 93

 

لحظه بیاد ماندنی

دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۲

مانی و ماهان دو برادرند.دو برادر خوب و مهربان.آنها یکدیگر را کودکانه دوست دارند.همین روزهاست مهره ها و سنگ های آبی شان را بچینند دورتادور سفره آبی مادرشان مانا.آنها دوست دارند روبروی دوربین بنشینند و آرزو کنند،لحظه سال تحویل هیچ وقت تمام نشود.لحظه ای که مانی بوی عطر لباس نوی ماهان را بخوبی حس می کند.بوی دوستی،بوی یکرنگی تنها برادرش را.آنها قبل از اینکه مادرشان شاتر دوربین را فشار بدهد،تا این لحظه ثبت شود،دستان کوچکشان را بهم گره می زنند و بهم قول می دهند هرگز یکدیگر را تنها نگذارند.

نیره نورالهدی

دوازده دوازده 92