تبليغاتX
ادبیات داستانی
صداقت کلمات

هر داستان نویسی دیر یا زود عاقبت به یک حقیقت مسلم دست می یابد که خوانندگان پای بند تخیل او می شوند، نه روایت صادقانه اش از یک حادثه یا واقعه.

بسیاری از داستان نویسان جوان به صداقت و امانت در موضوع اصرار دارند، و یادشان میرود که صداقت و امانت تنها در کلام است که جاودانه میشود....
ادامه مطلب
 
نويسنده معاصر؛ليلا صادقي؛داستان‌های صادقی متن و نوشته ی متعارف و محدود نیستند. او می‌گوید:«برای کارم از ابزار تکنولوژیک امروزی و وسایل مدرن امروزی هم استفاده می‌کنم و می‌خواهم داستان‌هایم بازتاب نگاه تازه‌ام به پدیده‌ها باشند.»

بیگمان نوگرایی و نوآزمایی در پرداخت و عرضه ی متن، از آغاز با ادبیات همراه بوده است. بعید نیست که نخستین خوشنویسان از میانِ سرایندگان و نویسندگان برخاسته باشند. با این حال، همواره نوآزمایی در عرضه ی متن به ویژه متنِ ادبی، بحث انگیز و گاه پرسش برانگیز ارزیابی شده است. لیلا صادقی یکی از این نوآزمایان است....
 
نقل از سايت خبري البرزhttp://www.alborznews.net/pages/?cid=11809

ادامه مطلب
 

خبر ادبي

یکشنبه یکم آذر 1388
طرح روي جلدرونمايي كتاب داستانهايي برعكس/اثر ليلا صادقي روز چهارشنبه ۴ آذرماه برگزار مي شود

اين جلسه به همت م.آذرفر شاعر ونقاش و با سخنراني محمد آزرم/خليل درمنكي و مرتضي پور حاجي برگزار مي شود.

مكان:ضلع جنوب غربي فلكه دوم صادقيه-ابتداي آيت ا...كاشاني-برج طلا-طبقه هفتم-واحد دو-كانون فرهنگي هنري م.آذرفر-تلفن تماس:۴۴۰۶۴۴۷۶-۰۹۱۲۳۷۷۶۰۹۶-۰۹۳۶۰۷۷۶۷۱۶

نقل از وبسايت نويسنده معاصر؛ليلا صادقي؛ http://www.leilasadeghi.com/

ظرايف نوشتن داستان كوتاه

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
داستان كوتاه

داستان كوتاه در یك نشست خوانده می‌شود به نظر ادگار آلن‌پو ، این امر، ویژگی لازم داستان كوتاه است. به همین دلیل، خواندن داستان كوتاه بیشتر تجربه‌ای است فشرده و نه بطئی. به ندرت پیش می‌آید كه هنگام خواندن داستان كوتاه به تفكر طولانی فرو رویم. داستان كوتاه معمولاً به برش كوچكی از زمان، محدود است و همان گونه كه او فائولین اعتقاد دارد، به جای تكوین و تكمیل شخصیتها، آنها را در یك لحظة بحرانی برملاسازی ـ درونی و بیرونی نشان می‌دهد....


ادامه مطلب
 

يوزپلنگاني كه با من دويده اند

یکشنبه هفدهم آبان 1388
طرح روي جلد؛يوزپلنگاني كه با من دويده اند؛بيژن نجديدر تندبادها

باد مي آيد!تند! برادرم .فکر کنم از آن تندبادهای بزرگ باشد که با گردباد می آیند! :اندكي آهسته تر.بايست /من هم برسم. با پاهاي كوچكم من هم بدنبالت می آیم. مي دانم تو تنها بدنبال اين توپ نمي دوي.فتح ذره ذره ی خاکها به زیر پاهای استوارت این نوید را می دهد:صدایت در گوشم زنگ می زند که به من می گویی :آنجا آن دور ها را نگاه كن!در آن غبار محو - بزرگي كودكانه ات سو سو مي زند!/هنوز بر تن درختان برگهايي سبز با استقامت در برابر باد -ايستاده اند! هنوز وقتی" کودکی بدنیا می آید و نامش را سهراب می گزارند-زنی از تنه ی نیمه بریده درختی هلهله کنان پایین می آید قبل از پایین آمدن دیگران" دست خيالت را به من بسپار تا با هم ميهمان انديشه ي فرداها شويم.فرداهايي كه شايد من نباشم اما نوشته هايم باشند و تو آنها را با خود به ميهماني برگها ببري.با توام پترس ! : كه در كنارم بي محابا مي دوي: تو هم در دلگرمي من سهيمي!با دويدنت در كنار من!ببين چگونه شانه هاي كوچكم به طرفت خم شده است!و نگاهم به رد پاي برادرم يونس است.ديگر از تندبادها نخواهم هراسيد در فرداها و روزهايي كه غبارآلودند و من تشنه ي دويدنم!دويدن در شاهراه زندگي! دويدن با يوزپلنگاني كه نجدي با آنها یک عمر دويد!

نوشته:نيره نورالهدي:

خطابها در نوشته های داستانی من به کارکترهای عکسهایی است که برایشان می نویسم.

با يادي از كتاب نفيس؛يوزپلنگاني كه با من دویده اند؛ و آوردن جمله اي از داستان سهراب كشان (وقتي كودكي بدنيا مي آيد نامش را سهراب مي گزارند/زني از تنه ي نيمه بريده درختي هلهله كنان پايين مي آيد قبل از پايين آمدن ديگران) نوشته زنده ياد نجدي؛

 

لمس دنیای کودکی

دوشنبه یازدهم آبان 1388
لمس دنياي كودكي
انتظاري ملموس و شيرين!كاملا داستاني
نگاه اين كاركتر و اندوه  انتظار او آنقدر عميقه كه مي شه براي طرح روي جلد يك كتاب خوب ماندگارش كرد براي هميشه:
 
آب و دانه اردكها را داده ام/علوفه هاي خشك را به انباري برده ام/پله هاي چوبي را آب و جارو كرده ام/سرم راهم شانه زده ام/كفشهاي صورتي-نقره اي ام را هم پوشيده ام/نشسته ام جلوي خانه در جنگلي تاريك و حتي اگر اين انتظار سالها طول بكشد در انتظارش مي مانم! تا شازاده كوچولو با اسب سفيدش از جاده ي خاكي آن دورها بيايدو مرا با خودش پيش گل تنهايش ببرد...
 
نگاه كودكانه مي تواند عميقا معصومانه باشد!نگاهي پاك به زندگي و اتفاقات اطرافش/ و هستند بزرگاني كه :كودك بدنيا مي آيند/كودك زندگي مي كنند و  كودك مي ميرند و فقط و فقط اينها هستند كه حلاوت و شيريني زندگي را با تمام وجود درك و لمس مي كنند!
 
آبانماه ۸۸/نوشته نيره نورالهدي
 
 
نگاهي به داستان كوتاه بيژن نجدي:چشم هاي دكمه اي من 

با تو هستم فاطي !!:مي فهمي اين را گفتم كه بداني من كجاي اين روزگار- در كنار كدام حوض آبي افتاده ام!من هماني هستم كه صورتم صاف است و بدون گونه !چشمهايم دكمه اي است ‏نمي توانم  بايستم/ مي فهمي روي پاي خودم ديگر نمي توانم بايستم! ‏بس كه مرا كنار پنجره كاشتند بس كه نوشته هايم را ناديده گرفتند!‏نوشته هايم را مي گويم آنها آنقدر ميان پوشه ها خاك خورده اند كه ديگر كاغذهاشان به خاك اره تبديل شده است!. تا اينكه ديروز وقتي كتابهايم را كه مرتب مي كردم چشمم به كتابچه كوچك قرمز دوره داستان خواني شب هزارويكم افتاد !آنجا بود كه بيژن نجدي را دوباره پيدا كردم! نه! او كه با داستانهاي شيرين و دلنشينش پيدا بود .سالها. از همان آبانماهي كه متولد شده بود در شهر كوچك خاش /از توابع شهر زاهدان كه من بزرگ شده ي آن ديار كويري ام /عجيب است خانه پدري من درست در كوچه اي در ورودي دروازه خاش قرار داشت....


ادامه مطلب
 

چرخه زندگي

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
پسرك كار

وقتي يك فرفره ي كاغذي خوب مي چرخد و وقتي يك نسكافه داغ در بعدالظهر زمستان خوب مي چسبد كه پسرك روزنامه فروش در راه برگشت به خانه دستش پر باشد و دخترك كبريت فروش هيچ وقت سردش نشود.

 
نقاشی زیبا از زنده یاد سهراب سپهری

او که بخوبی می شنید صدای آب روان و زمین و درخت را!

سهراب کفشهایت را آورده ام تا بیایی جایی که کسی تو را با تمامی وجود صدا می زند:

سهراب /نبودی تا که ببینی تا که کفتری بر لب جویی نشست خواست گلویی تازه کند آب را گل کردند!نبودی تا ببینی دشتهای سر سبز چگونه به کویری خشکیده بدل شدند!نبودی تا ببینی نور ماه مهتاب را از زمین چگونه دریغ داشت شاید خجل بود از تابش نورش در حالی که کودکی در دوردستها نور چهره ی مادرش را در کنار گهواره اش نداشت و نخواهد داشت!اما من پس از رفتن مادرش گاهوارش را تکان خواهم داد ُبا فانوسی از مهر روشن و تا هستم و هست دارمش دوست !او که هستی ام از هستی اندوه شیرین اوست!او که با من و در من برای همیشه متولد شد.

نبودی ببینی ،گوشهایی دیگر تحمل کوچکترین صدایی را ندارند ،به همین خاطر است که آرام فریاد می زنم :به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من !

نیره نورالهدی/چهارده مهرماه ۸۸/به زاد روز تولدش

نبودی تا که ببینی...بازمی گردم برای گفتگو با تو.....

 

یکی بود،یکی نبود

یکشنبه پنجم مهر 1388
پرنده ی ذهنم!

یکی بود،یکی نبود،همه بودن و نبودن.منم هیچ وقت نبودم.اما تنها وقتی می نوشتم،احساس کردم بودنم را.برای همین است تا نفس دارم خواهم نوشت،خواهم نوشت داستان پرنده ای را در حال آب خوردن بر لب حوض آبی، که مادرش حمله ور بود مثل عقابی تیزپرواز،بسوی ماری،که به پای جوجه اش، آرام و مرموزانه نزدیک می شد!

نیره نورالهدی/مهر۸۸

 

مهر پاییزی

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
طرح از "بنفشه رحیمی"

تق تق در می زند!لباسهای شسته را تا می زنم،می گذارم گوشه ی کمد.تابستانی ها را کم کم باید بگذارم داخل اشکاف پشتی،هوا رو به سردی ست،دوباره کوبه در!می گویم:کیه؟؟ می گوید:پاییزم!برایت سبدی پر از برگهای رنگی آورده ام!می گویم:برگهای رنگی؟می گوید:رنگهاشان از زرد و سرخ و بنفش است،نارنجی هم دارم!برای گل سر،گل سینه!می گویم:نمی خواهم،یعنی لازم ندارم،از سال قبل که آوردی،هنوز در صندوقچه مقداری مانده است،دو برگش را در دستمالی از مهر پیچیدم دادم نرگس دختر همسایه مان که سرطان دارد،چند تایش را هم دادم پیرزن خانه پشتی بگذارد در ظرف سفالی اش،در ازایش شادی دلش را در ظرفم گذاشت،می توانی بیایی داخل ببینی!هنوز ظرف بوی مهر می دهد،بوی روزهای پاییز هزاررنگ،بوی روزهای بازشدن مدرسه ها.پاییز سلام می گوید:می آید داخل:این سبد برگ هم پیشت باشد تا مهر سال دیگر،طناب کودکی هایت را بر در و دسته این سبد، گره بزن تا بازگشتی دیگر!

نیره نورالهدی/پاییز۸۸

 

؟؟

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
آبی آسمان....

هميشه اين سوال برام هست:چرا هوا رنگ نداره اما آسمون آبیه؟؟

 

کودکان در منطقه "ناری باری " هندوستان در گل و لای خوابیده اند تا آیین دعای باران را به اجرا درآورند!

دلهامان به باران تشنه است‏.ديريست زمينش قطره هاي دوستي و صداقت و مروت و جوانمردي را به خود نديده است!از ياد برده ايم در روز الست با هم برادر بوديم.كودكانمان را در آغوش مهر مي پرورانديم.دختران مان را از دست كساني كه به جرم دختر بودن زنده بگورشان مي كردند با ايمان به دين محمد(ص)با چنگ و دندان ستانديم.حال ما را چه شده است دختر مسلمانمان را زنده بگور مي كنند ما سكوت مي كنيم!آي مردمان مرد ::بياييد براي خواندن دعاي باران به بيابانها برويم شايد باران با زمينهاي تشنه مان آشتي كند!شايد.ديريست باران با شهرهامان قهر كرده است.گلهاي آفتابگردان از خورشيد روي گردانند!چقدر زود دير مي شود/////افسوس و صد افسوس خشكسالي بي اعتمادي خواهد سوختمان...

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها کسانی که به کار خود ایمان دارند با خود چتر به همراه می آورند
چخوف

نیره نورالهدی/مرداد۸۸

 

هر طلوعي را غروبي...

شنبه هفتم شهریور 1388
گل آفتاب گردان روي گردان از غروب خورشيد!

هر غروبي را طلوعي و هر طلوعي را غروبيست.

 
حياط قديمي با قمري ها

  براي قمري هايي كه در خانه ما لانه كرده بودند،يكي و گاه از تنبلي دو روز در ميان غذا مي ريختم توي باغچه-مادرم هميشه شكايت داشت كه هم من و هم قمري ها حياط را كثيف مي كنيم....


ادامه مطلب
 

دنياي كودكي

 تو را می دیدم در کنار واگن های قطار می دویدی،چون کودکی دوازده ساله! پاهایت در گل و لای برفها فرو می رفت،مرا صدا می زدی:کاپشنت جا مانده !با دور شدن قطار،دلم برای کودکی هایت تنگ می شد.صدای سوت قطار بود که در کوه می پیچید.قطار در تونل تاریک گم می شد.

 
زنده یاد اسماعیل فصیح• هنگام نوشتن، آنچه در ضمیر ناآگاه می گذرد برای خود نویسنده هم روشن نیست.

• مفهوم واژه فلسفه داستان نویسی برای من روشن نیست. کسی که خواننده جبری باشد ممکن است نویسنده جبری هم بشود.

• ساختارِ دیگر دادن به زندگی کودکی و جوانی و هستی – عقده ها- در ایام نوجوانی با نوشتن «خاطرات» طبیعی است ... اما پس از ایام جوانی جدی می شود، گرفتاری ناآگاهانه روحی می شود و اگر پس از سی سالگی هم ادامه پیدا کند، متاسفانه به قیمت از دست رفتن صفات عادی زندگی روزمره می شود و نشو و نمای بدی پیدا می کند. من فکر می کنم از سی سالگی به صورت مزمن و لاعجلاج این «جنون نوشتن» را داشته ام....
ادامه مطلب
 

آخرین پرواز..!اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد....

 

 

هدیه به جان باختگان حادثه ی 12 تیرماه سقوط هواپیمای c130

وهدیه به جانباختگانی که امروز تا ساعاتی قبل از پرواز هواپیمای توپولف روسی نفس می کشیدند!می خندیدند ونوجوانان تیم ملی جدوو که امیدوار ندانسته از پلکان هواپیما به پیشواز مرگ!می رفتند!


ادامه مطلب
 

زنده یاد:مهدی آذریزدی
  
قلم دردستان مهدی آذر یزدی با باز ایستادن نفسش از نفس ایستاد!
او در داستان هایش هم قد کودکان شد،تا آن حد که صداقت و زلالی روح بچه ها در وجودش نهادینه شد،چرا که بر این باور بود برای تاثیرگذاری داستانهایش باید که همزبان و همراه با کودکان شود تا بتواند از خمیرمایه ی وجودی شان زنان و مردانی بزرگ برای روزهای دور بسازد.او نویسنده ای تنها و بزرگ بود
بزرگترين لذت زندگى اش همين كتاب خواندن بود. او می گفت: «آخه مى دونى فضول هم هستم، مى خوام همه چيز رو بدونم.»....


ادامه مطلب
 

مهدی کفاشنویسنده معاصر-مهدی کفاش
متولد 3/5/1357
خانواده ام اصالتاً مشهدی هستند اما من گرگان به دنیا آمدم و تا 5 سالگی هم گرگان بودم و بعد دوباره به مشهد برگشتیم.در حال حاضر ساکن تهران هستم.
برگزیده جشنواره داستان جوان تهران- برگزیده جشنواره داستان جوان بندر عباس- برگزیده جشنواره داستان معجزه آخر - برگزیده جشنواره داستان شاخه طوبی - کاندیدای داستان برگزیده طنز از جشنواره طنز مکتبوب- کاندیدای فیلمنامه برتر جشنواره فیلم نیایش- کاندیدای داستان برگزیده آیسسکو...
عضو انجمن قصه نویسان خراسان- دبیر بخش ادبیات و هنر فصلنامه نگاه حوزه -دبیر بخش داستان انتظار نوجوان -سردبیر نشریه الکترونیک ساعت صفر....

 


ادامه مطلب

 دستگیره را کشید و خودش را چسباند به در. وحشتزده روبرو را نگاه‌کرد .
 ناگهان فریاد زد: نه… نه… نه.  مچاله شد توی در و بیهوش افتاد وسط کوپه. قطار تکان شدیدی خورد و همراه با سوتی آرام ایستاد. در کوپه به شدت باز شد.  مأمور قطار نگاه پرسانش را دواند داخل کوپه.  دختری وحشتزده کز کرده بود روی صندلی کنار پنجره....

با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان


ادامه مطلب
 
اوج بر سر دار/عکاس-رضا میلانی

روایت اول(مرگ) روز آخر بود !

او خوب می دانست! می خواست روزهای قبل رو تکرار نکنه.خسته شده بود بی بهانه.همین!باید فکر می کرد.باید گذشته هارو مرور می کرد.خیلی وقت بود که منتظر همچین روزی بود.با خود کلنجار میرفت که چه باید بکند؟در تمام این مدت برای امروز نقشه کشیده بود...

با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان

 


ادامه مطلب
 

نیت کن آزاد کن... پيرمرد، كنارخيابان نشسته بود،تكيه به ديوار. قفسي پر ازسارهاي يك شكل جلويش، كه دايم اين سوو آنسو مي پريدندونوك مي زدندبه همه چيز. دردي درقفسه سينه داشت كه ازصبح آزارش مي داد. مردم از جلويش رد مي شدند ونگاهي مي انداختند گذرا....

 

با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان


ادامه مطلب
 

برنادت سوبیرو

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
تمثال مریم مقدسظهور حضرت مریم بر برنادت ، باعث شهرت او شد . او درهفت ژانویه1844  چشم به جهان گشود و فرزند فرانچسکو و لوییس سوبیرو بود ...

زیارت برنادت در فرانسهhttp://www.golha.net/bernadette/pilgrim.html

نگاهی به فیلم"آهنگ برنادت"

http://www.golha.net/bernadette/song-of-bernadette.html

 برنادت سوبیرو

صورت معصوم برنادت ، زیبایی عجیبی دارد و چشمان او برای همیشه یادآور چشمهاییست که مستقیما به چشمهای مریم مقدس خیره می شد و با او مکالمه می کرد ...

 


ادامه مطلب
 

بیوگرافی نویسنده معاصر:لیلا صادقی

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
 نویسنده معاصر:لیلا صادقی

 می گویم،پس هستم

بعدها فهميدم كه دنيا از 28 فروردين 1356 براي من شروع شده است. كم كم احساس كردم كه اين روز به نام من ثبت شده و جزو دارايي هايم از اين دنياست. روزهاي به مدرسه رفتن را مثل همه بچه هاي ديگر دوست نداشتم. اما مادرم ورق به ورق كتاب ها و دفترهايم را نگاه مي كرد و درس مي پرسيد...


ادامه مطلب

آدم ها هرباریک جورخوانده می شونديكبار الف

 آدم ها بي هم فكر مي كنند. آدم ها به هم فكر نمي كنند. اگر به هم فكر كنند، باهم فكر نكرده اند و فكرهاشان دور از آدم ها با هم درگير مي شود. آدم ها با فكرهاشان. فكرها با آدم هاشان....


ادامه مطلب
 

منظره غیرمنتظره! :نیره نورالهدی

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
دوچرخه های برفی

 در یک ظهر بهاری با عجله یکی یکی خودشون رو رسوندن به مدرسه! عصر که زنگ خورد،بچه ها اومدن سوار دوچرخه هاشون بشن،سرجاشون خشکشون زد!یکی گفت:ای بابا امسال زمستونم ول کن نیست!بس که این بشر دو پا  توی کارخدا هم دخالت کرد،خدا هم آلزایمر گرفت و یادش رفته کی وقت اومدن برفه!دومی گفت:آره از وقتی که دستشون به ابرا رسیده هر کی هر کی شده ! هرکی زورش بیشتره ابرای بارون زا رو می کشه سمت کشور خودش! اولی گفت:حالا اینو بی خیال بابا!بعضی مسئولین رو بگو  همچی دو دستی پستشون رو چسبیدن انگار نه انگار زمستون عمر کاریشون سر اومده! دومی گفت:

 

بیوگرافی نویسنده معاصر:فریبا وفی

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
نویسنده معاصر-فریبا وفی فریبا وفی در سال ۱۳۴۱درتبریزمتولدشد.نخستین مجموعه داستان کوتاه او به نام در اعماق صحنه نشرچشمه در سال۱۳۷۵ودومین مجموعه به نام حتی وقتی می خندیدیم(نشر مرکز)در سال۱۳۷۸منتشر شدند.سه رمان او به نامهای:پرنده من/ترلان/و رویای تبت(نشرمرکز)پس از آن به ترتیب منتشر شده اند.رمان پرنده جایزه گلشیری و جایزه یلداو رمان رویای تبت جایزه گلشیری را گرفته اند.

شطح ...حلقه های همیشه آشنا:نیره نورالهدی

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
حلقه های همیشه آشنا... 

یادش بخیر آن روزهایی که تنها دلنگرانی من رفتن به خانه ی دوستم معصومه بود.تا او عروسکهایش را بیاورد زیر سایه ی درخت و بنشینیم روی قالیچه ی کوچک.و تا که برود بقیه ی اسباب بازیهایش را بیاورد تنها دغدغه ی من چیدن استکانهای صورتی و سبز و زرد داخل سینی آبی بود.هنوز یادم نرفته است وقتی حلقه ی صیقلی در خانه شان را در بعدالظهرهای گرم تابستان به صدا در می آوردم صدای دم پاییهای قرمزش بود که بی محابا به پشت در نزدیک می شد.آرام در را می گشود و در گوشم می گفت: آمدی ؟. حالا دیگر خوابشان سنگین شده!کفشهای مان را می کندیم و پاورچین پاورچین سنگفرشهای آجری حیاط را می شمردیم تا به دیواری می رسیدیم که بیشترین سایه را در کنارخودش داشت.صدای قرآن خواندن پسرکان کوچک اهل تسنن که دور تا دور حیاط مسجد با لباسهای سفید محلی پشت رحلها نشسته بودند از دیوار بلند مسجد که به آن تکیه می دادیم شنیده می شد.انگار همه شان با هم آیه ها را زمزمه می کردند.صدای شان دلگرمی خاصی به ما می بخشید.گاهی توپ پلاستیکی کوچکمان به داخل حیاط مسجد می افتاد.که همزمان با افتادنش صدایشان قطع می شد و بلافاصله توپ از بالای دیوار برمی گشت و صدای خواندن شان بود که دوباره ادامه می یافت.نزدیکهای غروب بود که برای گرفتن نان از او خداحافظی می کردم و او می گفت فردا من میام خانه ی شما .همان وقتی که تو آمدی.

 

بیوگرافی نویسنده معاصر-فرشته ساری

دوشنبه هفدهم فروردین 1388
نویسنده معاصر-فرشته ساریاين بانوي نويسنده هفت تير 1335 در تهران به دنيا آمد. او در دو رشته متفاوت علوم كامپيوتر و زبان و ادبيات روسي به تحصيل پرداخت و به مدت يك دهه كارمند بود و سپس به كارهاي تحقيقي و ترجمه روي آورد. از جمله فعاليتهاي او در عرصه فرهنگي مي‌توان به همكاري با نشريات گردون، دنياي سخن و كارنامه اشاره كرد. وي در مجموع 17 كتاب در حوزه‌هاي شعر و داستان (تأليف و ترجمه) چاپ كرده است.

آثار:

«پژواك سكوت» 1365، «قابهاي بي‌تمثال» 1368، «مرواريد خاتون» 1369، «شكل در باد» 1370، «جزيره نيل» 1371و «تربت عشق و جمهوري زمستان» 1372...


ادامه مطلب

مرکز خرید خاطره-فرشته ساری

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
خاطره باید سروقت به ملاقاتش می رفتم. قرار این ملاقات قرن ها پیش گذاشته شده بود و در كتیبه ای یادداشت شده بود. این كتیبه ، نسل به نسل در خانواده دست به دست گشته بود تا رسیده بود به امروز، روز قرار.
آرامگاه جد بزرگم چند مقبره آن طرف تر است، در برج جیم، میان دشتی سبز و خرم، در دامنه ی رشته كوه های البرز....

ادامه مطلب
 

رد نگاه باران 

پسرکی با دوچرخه ،در این هوای بارانی، مسیر خیابان را طی می کند.عابری در کنارش آرام راه می رود.بدون اینکه او بفهمد رد نگاهش را دنبال می کند.گاهی رکاب دوچرخه اش را برعکس می چرخاند، گاهی دسته دوچرخه را رها و با مهارت زیبایی تعادلش را حفظ می کند.صدای زنجیرهای دوچرخه عابر را می برد به روزهای پایانی سال و دم دمای عید نوروز.روزهای برگشتن از مدرسه، که زمینها همه جا خیس بود از باران!.من فکر می کردم خدا ،هر روز قبل از آنکه همه بیدار شوند زمین را آبپاشی می کند!تا وقتی رفتگر پیاده رو  را می روبد،پیرمرد همسایه مان نفسش نگیرد!یا...شاید برای اینکه، وقتی سارا سطل ماستی کوچک از مغازه می گیرد برای نهار ظهر، همانطور که با دلهره  همزمان با عبور ماشینی از کنارش ،می برد سمت خانه ،گردو غبار به چشمش نرود ،یا ننشیند به روی ماستش!یا...شاید برای خاطر دخترکی، وقتی با دو پای کودکانه می رود مدرسه زیر باران لی لی بازی کند...پسرک  جک دوچرخه اش را روی زمین خیس تکیه می دهد و می ایستد! برای چند لحظه خودش را در انعکاس آب باران نگاه می کند!.  چشمش به شاخه ای خشک می افتد که چند برگ زرد هنوز بر آن شاخه ی جدا از درخت خود را تحمیل می کنند!خم می شود شاخه را برمی دارد.چند دور،بین انگشتانش می چرخاند !پیش خود می گوید: درختش تا کنون چند بهار را به خود دیده است ؟!در همین فکر است که:دیگر...

نگاه عابر از زمین خیس کنده شده و رفته است و نگاهی به برگ خشک بر زمین خیس مانده است.!

 

خانم مارتا میچام صاحب نانوایی سر چهارراه بود.(از آن مغازه هایی که وقتی واردش می شوید و در را باز می کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به گوش می رسد)....

 "منبع:کتاب سه داستان کوتاه/نوشته ا.هنری/مترجم:دکتر علی فامیان"

موجود در قفسه ی کتابخانه ام

 


ادامه مطلب
 

گره سبز

پنجشنبه هشتم اسفند 1387
مهربان ترین پنجره 

هر کجای این کره خاکی که زندگی می کنید:کفشهای دلتان را بکنید...بیایید بنشینید پشت این پنجره !!گره سبز دلتان را پیوند بزنید به قفلهای آویزش...برای همیشه در کنارش آرام بگیرید...با صاحب این پنجره حرف بزنید...او می شنود...

 

نویسنده معاصر-ناصر غیاثیچهارده روز مانده به نوروز به دنیا آمده‌ام، به سال یک‌هزار و سی‌صد و سی‌وشش. یکی دو سالی است که عشق، این گُم‌گشته‌ی انسان، بیشتر روزهایم را نوروز کرده‌است.
برای آن‌ها که شمال ِ ایران را خیلی خوب می‌شناسند، خُمامی‌ام، برای آن‌ها که کمی آن‌جا را می‌شناسند، رشتی‌ام و برای آن‌ها که به مسافتی شش‌صد هفت‌صد کیلومتری، از گرگان تا آستارا....

با سپاس از حضور این نویسنده محترم در پی اطلاع رسانی و کسب اجازه گذاشتن داستانهای شان -در ادبیات داستانی/ برای بیشتر آشنا شدن با آثارشان به وب سایت این نویسنده: "مرز آبی"مراجعه نمائید.

http://naserghiasi.com


ادامه مطلب
 

 روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطه‌ی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگ‌جوی جوانی او را دید و عاشق‌اش شد....


ادامه مطلب
 

تاکسی نوشت ها -ناصر غیاثی

شنبه سوم اسفند 1387

 شب و خیابانهای غالباً سرد و خیس برلین، یك چشم به كنار خیابان، یك گوش به بی سیم در شكار مسافر و دل در هوای باران بیشتر. رگبار می خواهد دلم. از آن رگبارهایی كه فقط پاییز رشت دارد.
پس این مسافر بعدی كجاست؟ كیست؟ چرا پیدایش نمی شود؟ شده است مثل آفتاب، كه دریغ می كند نورش را بر شهر...

منبع:کتابهای "تاکسی نوشتها-انتشارات کاروان"

"تاکسی نوشت دیگر-انتشارات حوض نقره"


ادامه مطلب
 
 

...موج دریا امان ساحل را بریده است...

بگذار رد پایم بماند تا کودکی برای آوردن سطل ماسه اش راه را گم نکند...

مهربانم: کاش ماسه های نرمی بودم که با آنها در کنار ساحل بازی می کردی. نگاه می کنم به دانه های نرم ماسه که از میان انگشتان دستانت به زمین گرم از آفتاب نگاهت می ریزد...کاش خود دستانت بودم که جان می بخشد به کلمه ها در کلاس درست...با نگاه تو درس دوباره متولد شدن را آموختم .در کلاس درس تو در چشمانت مردم و دوباره زنده شدم.یادت هست درس باران" باز با ترانه"؟یادت هست درس"دهقان فداکار"؟یادت هست درس"حسنک کجایی"؟یادت هست درس"کارت تبریک عید"؟یادت هست درس"آن مرد در باران آمد"؟چه با شوق با خط به خط  آن درسها زندگی می کردی.

 

پس از نوشتن بخش دوم این نوشتار، دوستی ایراد گرفته بود:

ـ دقیقا اعتراض من در این است که چرا دیگر نمی شود با ادبیات مکتب قدیم داستان نوشت؟ می شود به هزار و اندی روش داستان نوشت و هر داستان خواننده خاص خود را داشته باشد.

در باره گفته این دوست، باید بگویم من هم معتقدم داستان را می توان به هزار و یک روش ـ شاید هم بیشتر ـ نوشت. اما داستان ـ چه بصورت کلاسیک یا مدرن ـ دارای یک تفاوت ساختاری و بنیادی با دیگر انواع ادبی است. همان تفاوتی که داستان «داش آکل» صادق هدایت را ـ با این که به ظاهر داستانی کلاسیک است ـ نه تنها از قصه‌های حماسی و پهلوانی شاهنامه؛ که از داستان های کلاسیک جدا می‌کند و به آن وجه خاصی می بخشد. [در متن اصلی به این داستان به عنوان نمونه ای از داستان ایرانی بیشتر می پردازم.] ....


ادامه مطلب
 

نویسنده معاصر-علیرضا عطاران(علی-آرام)  

از آنجا که دو بخش پیشین این مبحث را با مقدمه آغاز کردم، این بخش را نیز با پیش درآمدی آغاز می کنم، با این انگیزه که بیشتر به مطالب کلی و مهمتر به دیدگاه و انگیزه ام از طرح این مباحث بپردازم.

یک بار ـ شاید هم بیشتر ـ گفته ام، هر گاه داستان خوبی می خوانم، نکته های مهم و البته ويژگی آن داستان را برای خودم یادداشت می کنم. آنوقت این نکته های اساسی را دسته بندی می کنم، که ببینم کدام ويژگی با هم مشترکند....


ادامه مطلب

نویسنده معاصر-علیرضا محمودی ایرانمهرعليرضا محمودي ايرانمهر. متولد 1353 مشهد. داستان نويس و منتقد ادبي/

 از سال 1369 با انتشار نخستين داستان‌هاي كوتاه و نقدهايم كار ادبي را شروع كردم و از آن زمان تا كنون با بيش تر نشريات ادبي همكاري داشته ام كه حاصل آن بيش از يكصد عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبي است. من با داستان «ابرصورتي» به رتبه‌ي نخست مسابقه ي داستان نويسي «بهرام صادقي»‌ دست يافتم و دربسياري جشنواره‌هاي ديگر موفق به كسب جوايزي شدم. فيلم نام و نمايشنامه نويسي، تدريس ادبيات داستاني و برگزاري مسابقات ادبي از ديگر فعاليت هايم بوده است و در سال 1382 موفق به دريافت رتبه‌ي نخست براي نويسندگي نمايشنامه‌هاي راديويي شدم. كتاب‌ها:

بريم خوش گذروني . 1384 . ( مجموعه داستان)

سفر با گردباد. 1385. ( تحليل هرمنوتيك و بررسي اشعار صائب تبريزي)

"با سپاس ازنویسنده محترم برای ارسال  دو داستان و بیوگرافی در پی درخواست کانون ادبیات داستانی"

 

نویسنده معاصر-علیرضا محمودی ایرانمهر 

 

 

بعدازظهر خوبي داشتيم . شكلات براي يلدا خريدم . بزرگ و چهار گوش بود و كاغذ نقره اي داشت . اما بعد كه شروع به خوردن کردیم ، نرم شد وگوشه هايش به كاغذ چسبيد . وقتي شكلات را خريدم، زيـپم را تا زیر گلو بالا کشیدم ....


ادامه مطلب
 

 متولد ارومیه/ قصه‌نويسي را از سال 82 به صورت جدي تا به امروز دنبال كرده‌ام. نویسنده معاصر-هادی خشاییدو دوره مدیر كانون‌هاي ادبي شعر و قصه‌ي جوان شهر ارومیه بودم ودر پاييز 87 نيز سرپرستي كارگاه قصه‌نويسي حوزه‌ي هنري اروميه رابرعهده داشتم.

"با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان و بیوگرافی در پی درخواست/به کانون ادبیات داستانی"

برای آشنا شدن بیشتر با قلم این نویسنده به وب سایت هاویه مراجعه نمایید:http://www.khashai.blogfa.com

 

 

حس و حال-هادی خشایی

پنجشنبه نوزدهم دی 1387

 فرهاد به انتهاي خيابان رسيده بود. ايستاد و به پشت سر برگشت. مردم هنوز ايستاده بودند و سرو صداها هنوز مي‌آمد. نمي دانست چرا نمي‌تواند به راهش ادامه دهد....


ادامه مطلب
 
 عکاس:منصور محمدی

 

صدای پای اسبش بیابان تشنه را پر کرده بود...اینجا کجاست؟؟من گم شده ام.!گردبادی تند به سمتم می آید.گرد و خاک نمی گذارد چیزی ببینم.!صدای پای اسب مرا به دنبال خود می کشد. من پشت سرش می دوم.خواستم ببینم کیست که اینطور خمیده روی اسب به سویی می تازد؟؟گاهی بدنش به طرفی خم می شد.اما نمی دانم چرا دستی در بدن برای نگاه داشتن نداشت؟؟و با شانه هایش به سختی خود را به روی شانه های اسب چسبانیده بود!!با هر تکان اسب به نا گاه قلبم فرو می ریخت! خدای من هر آن است که از پشت اسب بر زمین فرو افتد !. پاهایم دیگر توان دویدن نداشت.اما سعی کردم خودم را کنارش برسانم.باز هم نمی توانستم خوب ببینمش! صورتش را روی گردن اسب خوابانیده بود.یک لحظه چشمم به چشمان اسبش دوخته شد! او با صاحبش بسیار مهربان بود!!! حالا می توانستم کمی بهتر ببینمش. خوب که به صورتش نگاه کردم دیدم چشمانش را محکم به هم فشرده است انگار دردی سخت را تحمل می کند!.

لبانش خشکیده بود و جسمی سنگین را محکم به دندان گرفته  بود.از میان گرد و غبار برخاسته از سم اسب به زحمت فهمیدم   شی ئ را که به دندان گرفته مشک آبی است که در اثر اصابت تیرها سوراخ سوراخ شده و آب هایش بی مهابا برزمین داغ می ریزد!.

از دور صدای گریه کودکی می آمد...انگار سال هاست تشنه است و مادرش ...انگار سال هاست که شیرش خشکیده است...!

 
  سالروز یکسالگی کانون ادبیات داستانی-کاغذ کاهی

 

سلام به همه ی بازدیدکنندگان و دوستان خوب ادبی داستانی که در طی این یک سال همراه من بودند و با نظرات و یادداشتهای سبزشان مرا برای ادامه راه یاری کردند.این تلاش کوچک با همه کم و کاستی هایش به سالروز یکسالگی اش رسید.تمام سعی من بر این بود اینجا مطالب و داستانهای تازه و نو برای شما بگذارم -از نویسندگان معاصر-نویسندگان تازه قلم و گاهی هم دل نوشته ها و داستانهای کوتاهی از خودم که همه و همه در این مدت ذهنم را  مشغول داشت بطوریکه عاشقانه مشکلاتش راپشت سر می گذاشتم و تمامی دغدغه ام پر باری مطالبش بود.

در جستجوی باد- نیره نورالهدی

چهارشنبه یازدهم دی 1387

درجستجوی باد...

 همچون پرستویی  خسته که سالها پریده و دویده باشد، تنها، کوره راهی را می پیمود.هر از گاهی می نشست .خستگی امانش را بریده بود! 

او باید می رفت .بناچاربلند می شد و به راه خود ادامه می داد.

چمدان در دستش سنگینی می کرد....


ادامه مطلب
 
 

حالا دیگر هیچ چیزی نمی تواند آرامش این کودک را بر هم زند.جز موج دریا!که صدای او هم تنها موسیقی آرامش بخشی است برای او...

آرام بخواب تا داستانی برایت بنویسم ای کودک آرام.

 

شطح ؛ یلدا ؛ نیره نورالهدی

شنبه سی ام آذر 1387

 طرح ازتصویرگر:مهشید رجایی

با  پا  چند تلنگر بر در  زد!!در را که گشودم دستانش پر بود از پاکتهای میوه و آجیل.صورتش پشت آنهمه خرید پنهان شده بود.نمی توانستم ببینمش!قدش بلند بود به بلندای اولین شب زمستانی!کلاهی پشمی بر سر داشت.دانه های آخرین برف پاییزی بر روی شانه هایش می درخشید.با صدای آرامی که به سکوت شب در تاریکی طعنه می زد گفت:نمی خواهی تعارفم کنی بیایم داخل خانه؟سخت سردم است !.دیوان حافظ و چند کتیبه پر از داستانهای کوتاه و بلند در دستم گذاشت !در این لحظه بود که صورتش را از پشت گونه ی اناری که برای افتادن از پاکت لحظه شماری می کرد " یک آن دیدم! پیشانی اش سپید بود به سپیدی صبح یلدا!

شادی تان به بلندای شب یلدا باشد و چراغ عمرتان به سپیدی صبحش روشن و فروزان.

"گفتگو" 

یادداشت یکی از بازدیدکنندگان کانون ادبیات  داستانی-بر پای قسمت دوم آنالیز داستان:

درود
من همونطور که به قسمت اول این مقاله اعتراض داشتم به قسمت دومش هم اعتراض دارم:
مساله اینه که دیدگاه نویسنده مقاله صرفا یک دیدگاه پست مدرنیستیه...

 

۱-پاسخ نویسنده معاصر"علیرضا عطاران(آرام) :

 خانم نورالهدی؛ با عرض سلام و خسته نباشید.

همانطور که خواسته بودید و من هم قول داده بودم، مطالبی را در باره اعتراض آن دوست نوشتم که برایتان می فرستم...

۲-ادامه جدید گفتگو...


ادامه مطلب
کالبد شکافی داستان  یک نوشته زمانی داستان محسوب می‌شود که هم جسم داشته باشد و هم روح. ـ گرچه گاهی نویسندگان حرفه‌ای به عمد یکی از این دو بخش را برجسته یا کم‌رنگ می‌کنند.ـ اما این امر حتمن دلیلی دارد. به عبارتی نویسنده نمی‌تواند بدون دلیل یک بخش از داستانش ضعیف‌تر باشد....
ادامه مطلب
 

 

دشوارترین کار ساده‌نویسی است و ساده‌ترین کار پیچیده نویسی ....


ادامه مطلب
  م.ح.عباسپور - متولد 54 - رشته فلسفه - دانشگاه تهران
 آثاربه چاپ رسیده:
- كافكا روايتگر تراژدي مدرن
-پروست كليددار كتاب كليساي زمان
-وولف پوشش نيمه شفاف زندگي
هر سه با نشر رسش . و حالا هم مشغولم به كار روي بكت و يك مجموعه داستان كوتاه و يك رمان هم در نشر روزگار دارم كه احتمالا تا يك سال ديگه از زير چاپ در بياند و ...  با رودكي هم همكاري مي كنم و يكي دو تا سايت  - دانوش - والس و..

برای آشنایی بیشتر با نوشته ها و داستانهای این نویسنده به این آدرس بروید
http://www.godo54.blogfa.com/

داستان:میل مبهم گناه- م.ح عباسپور

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
"میل مبهم گناه"   تراشه هاي تيز يخ توي صورتم مي پريد . دستم سنگ را نمي گرفت . ضربه هايم ناكارامدتر از آن بود كه ضخامت يخ را بشكافد . مهرداد با دختر خاله اش نوشين رفته بود پارك صخره اي....


ادامه مطلب
کالبد شکافی داستان-علیرضا عطاران(علی آرام)  یک داستان ـ در یک تعریف کلی ـ از دو بخش تشکیل شده است. جسم و روح. داستان ترکیبی از واقعیت و ذهنیات است. يا ترکیبی از واژه و ذهن. اولی جسم داستان است و دومی روح آن. پس نخست به بخش اول «کالبد داستان» می‌پردازم....

(با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال این مطلب به کانون ادبیات داستانی)...بخشهای دوم و سوم را در پستهای آینده بخوانید.سپاس...


ادامه مطلب

زمانی که می‌خواستم ازدواج کنم؛ دوستی داشتم که در تدارک مراسم جشن از هیچ کمکی فرو گذاری نکرد. ـ متأسفانه این دوست عزیز چندین سال پيش؛ در حالی که هنوز چهل سال نداشت؛ سکته کرد و از دنیا رفت. ـ باری از آنجا که من اصلا اهل شیرینی نبودم و نیستم. ـ بخصوص خامه‌ای و تر آن را به هیچ وجه دوست ندارم. ـ سراغ شیرینی فروشی رفتیم که دوستم با صاحب آن آشنا بود....


ادامه مطلب

شطح"گرمای دست پدر"

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

"عکس از شیوا خادمی-منبع:وبسایت عکاسی کیارنگ علایی" 

خانه بدون حضور او همیشه سرد بود.در شبهای سرد زمستانی از راه که می رسید بوی نانهای داغی که در دست داشت فضای خانه را پر می کرد.دخترکش کنار گرمای شعله های بخاری بر صفحه سفید دفترنقاشی اش بادبان قایقی را رنگ قرمز و با مداد آبی دریا را ارغوانی سایه میزد.صدای سوت کتری آهنگ ملایمی بود برای کودکی در خواب درون گهواره.پدر که از کنار دخترک رد می شد با خود بوی سرمای زمستان و برگهای سوزانده شده توسط رفتگر کوچه را به داخل خانه میهمان می کرد.نانها را مادر از دستش می گرفت تا درون سفره بگذارد.او در حالیکه شالش را از دور گردن باز می کرد خم می شد و دست دخترکش را به گرمی می فشرد و به او می گفت:چه قایق قشنگی!

 

"عکس از"مریم احسانی-منبع وبسایت عکاسی کیارنگ علایی"

قدمهایش را آهسته برمی داشت.سرش پایین بود و پیامهای همراهش را می خواند .اصلا متوجه اطرافش نبود.کیفش را حمایل روی شانه اش به کناری آویخته بود.باران دم غروب شیشه های همه خانه های آن کوچه را خیس کرده بود...


ادامه مطلب

"پا به پاي گل قالي"نيره نورالهدي

شنبه بیست و هفتم مهر 1387
"پا به پاي گل قالي"

 

 

 

 

خدا نکنه آدم بره توی این وادی !یک موقع فکر نکنین وادی خطرناکی رو می گم.نه.منظورم وادی هزارتوی داستانه که اگه واردش شدی دیگه محاله بتونی بیایی بیرون .دیگه اون آدم قبل ازورود نیستی.اینها همه عین حقیقته!دیگه به هرچیزی نگاهت می افته براش یک داستان کوچولو توی فکرت خودبخود ساخته می شه.save می شه توی یک پوشه .می ره توی یک آیکن گوشه صفحهdesktopکامپیوتر ذهنت...


ادامه مطلب

شطح /نقد عکس"آخرين برگ...

جمعه بیست و ششم مهر 1387

 پاییز کودکی...

برگهای پاییزی زیر پای کودکی خرد می شوند. باد خرده ریزه های شان را با گرد و خاک به ته کوچه می برد.گلهای لادن از سرمای پاییزی نارنجی و زرد نو به نو شکفته می شوند و برگ برگ خاطراتم را ورق می زنند.نگاهم دوخته می شود به آخرین برگی که بر شاخه ی درخت انجیر با باد تاب می خورد و الان است که مانند دندان لقی از بن کنده شود.دستم را مي برم بسویش تا قبل از دست باد بچینمش دستی ديگر دستم رامي گيرد و مي گويد:دست نگاه دار دست اجلش هنوز سر نرسیده است... دستی دیگر خواهدش چید!...در راه است...خوب به دور دست بنگر!!...

"آخرین ایستگاه!... 

 

 

بدو بدو ...اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد.با سرعت خودش رو به واگن  خواهرش رسوند و نگاهش رو در میان جمعیت انبوهی که از واگن بیرون می آمدند دواند.هیچکس با بغلدستیش حرفی نمی زد.لبها روی هم قفل شده بود،همه سرهاشون رو پایین انداخته و از سرما توی یقه ی کاپشن هاشون....


ادامه مطلب

"روزی من دست خداست...

 از اداره که زدم بیرون نگاهی به ساعتم انداختم هر دو تا عقربه جا خوش کرده بودن روی عدد یک!تاکسی گرفتم برای سعادت آباد.عقب تاکسی که جا برای نشستن نبود.جلو هم با راننده می شدن دو نفر.مجبور شدم به هر ضرب و زوری بود کنار مسافر جلویی بشینم.کیف و پوشه هارو گذاشتم روی زانوهام و یه دستم رو انداختم روی شونه ی صندلی....


ادامه مطلب

عکاس:ملیکا رحمتیان

مادر سفره شام را جمع می کند.پدر ماهی های حوض را با سبدی از آب می گیرد،با خودمی گوید:هوا رو به سردی است، باد پاییزی اگر چه خوشایندشان است، اما برگهای روی آب حوض نمی گذارد خوب ببینیمشان،بگذارمشان توی تنگ پشت پنجره بهتر است.برادرم کفشهایش را واکس می زند،می گذارد کنارجاکفشی.مادر می پرسد:همه وسایلت را حاضر کرده ای؟نگاهم می رود روی روپوش آبی،کیف صورتی و کفشهای کوچک عنابی.یادم می افتد،فقط یک دفتر و یک مداد کم دارم!در همین فکر هستم که برادرم از کیفش یک دفتر و یک جعبه مداد رنگی به من می دهد و می گوید:فردا روز اول است ما باید فقط سر مشق بنویسیم!شما تمام زنگها نقاشی دارید!!

"حالا کجا بریم توی این شهر؟؟پت روی نیمکت ایستگاه چرت می زد.مت کنارش این پا اون پا می کرد و سرک می کشید کی خط برسه.هر چند دقیقه هم یکبار با چوب کوچکی که دستش بود یه سلقمه به پهلوی پت می زد تا خوابش سنگین نشه!ایستگاه شلوغ بود...

 


ادامه مطلب
"نویسنده معاصر-علیرضا عطاران(علی آرام)

 

 

 

متولد سال ۱۳۳۷ مشهد. از دهه شصت شروع به نوشتن کرده‌است. در زمينه‌های ادبيات‌داستاني، تاريخ‌سياسي و تاريخ‌اديان کتاب‌هايي به چاپ رسانده‌است. رمان تاريخي "سياوش‌انوشک" و جزوه تحقيقي "بررسي ديدگاههاي جنبش‌هاي اجتماعي صدسال معاصر" و نيز تعدادي از داستانهاي کوتاه در سه کتاب به نام هاي واکسي ، غروب خروشخوانان و هاينريش بُّل و نويسنده ايراني و همچنين مجموعه مقاله ها از او به چاپ رسيده است. ضمن اينکه رمان قرباني را آماده چاپ دارد.

درپی درخواست داستانی از این نویسنده محترم مقیم آلمان/ داستان و بیوگرافی به ایمیل کانون ادبیات داستانی ارسال شد.وب سایت این نویسنده معاصر موجود در پیوندها"ویژه داستان نقد و بررسی ادبیات داستانی-علی آرام".

"پایانی که آغاز نداشت...

 

 

پسرجوان برای چندمين بار به مادرش گفت: «اگه اتوبوس را از دست بديم، دير میرسيم به کلاس... ها!» و از نزديک مادرش که جلوی آينه ايستاده بود، فاصله گرفت و سيگاری روشن کرد. حالا ديگر مادر به سيگار کشيدن او خرده نمیگرفت، بخصوص عصرهای جمعه که او را با اتوبوس به کلاس آموزش زبان میبرد و آنجا دو و نيم ساعت منتظر میماند تا با هم برگردند...


ادامه مطلب
"نويسنده معاصر-محمد رضا سرشار؛ 

مهارتهاي نويسندگي و خلق داستان

 

عشق و تعهد دو مقوله ايست كه مي تواند در خلق ادبيات داستاني و كلا در نويسندگي موثر باشد.يك نويسنده در جهاد فرهنگي بايد به مثايه ي يك سرباز باشد.بسياري از محدوديتها و دردها را براي خود  متحمل شود. و آنها را بشناسد و نسبت به آن متعهد باشد.اگر نه اين باشد و نه آن هيچ وقت ادبياتي شكل نخواهد گرفت.

*تجربه و لمس كردن هستي و واقعيات پيرامون آن قدرت توانايي نويسنده را افزايش مي دهد.تجربه بي واسطه.

*روانشناسي/يكي از مهمترين لازمه هاي نويسندگيست...


ادامه مطلب
"طرح روی جلد" 

 

 

 

همان گونه که ازعنوان کتاب " طبیعت زنده چند بانو" بر می آید , کلمات ساختار " بودن" را برپایه ی زنان, در امتداد نگاه کیارنگ علایی می سازند." بودن " نه در معنای زیستن , که هر آنچه زیستن معنا می دهد....

 

 و

قابي پر از بانو...


ادامه مطلب
"کیارنگ علایی" من در گوشه ای از اتاق 397 به دنیا آمدم.آن جا می شد به راحتی نفس کشید.دنیا تا حدی بزرگ تر از رحم مادرم بود.نورهای پراکنده در هوا گاهی تا نزدیکی صورتم می آمدند و باز دور می شدند و انگار روح هایی سرگردان دور و برم می پلکیدند.کسی اطرافم نبود.تنها می دانستم مادرم همین نزدیکی هاست.صداش را شنیده بودم....

بیوگرافی: نویسنده معاصر"کیارنگ علایی"در آرشیو موضوعی

"وبسایت این نویسنده:

http://kiarang.akkasee.com

 


ادامه مطلب

عکاس:شیرین لالوی

سارا به آرامی سرش را از روی دست پدر برداشت.پدر غرق در خواب بعدالظهر تابستان بود.سارا پاورچین پاورچین کفشهای دم پایی صورتی اش را پوشید.نگاهی به پرده ها ی آبی که از باد کولر حرکتی آرام داشت انداخت.سکه درون دستش را لمس کرد و با خوشحالی برای خریدن یک بستنی به بیرون از خانه رفت.وقتی برگشت پدرش هنوز بیدار نشده بود.در کنارش دوباره دراز کشید و به صدای کولر گوش داد.

"مریم حسینیان دبیرجشنواره سراسری داستانهای ایرانی-علی خدایی دارور جشنواره"  عنوان داستان:"هر هفته پنجشنبه ها"

 

 

 

 

 

پشت کفشم را با انگشت بالا می کشم و می گویم: باشه زنگ می زنم. قبل از اینکه در را ببندم به پنجره نگاه می کنم. مامان با اشاره می گوید که حتما زنگ بزنم. سرم را تکان می دهم. هنوز در را نبسته ام که صدای بابا از آیفون می ریزد توی کوچه: خودم می یام دنبالت. تا یک ربع دیگه هم زنگ بزن. می گویم: چشم و توی دلم آرزوی مرگ می کنم و باز مونس می آید جلوی چشمم. روسری او را سر کرده ام. همان که هشت روز قبل از فرارش از خرازی سر کوچه خرید. روژ لب قهوه ای اش را گذاشته ام توی کیفم. امین دارد توی کوچه دوچرخه سواری می کند. مرا که می بیند راهش را کج می کند. سعی می کنم سرم را بالا بگیرم. تا خیابان راهی نیست....


ادامه مطلب
"داستان""مریم حسینیان" 

 

 

 

 

حتما باغبان بود كه با شلوار گشاد و گالش، وسط چمن ها ايستاده بود و به گلها آب مي داد. من فقط گفتم : آقا يك ملخ گنده توي لوله بخاري كتابخانه است. خودش بود كه ...


ادامه مطلب
 

"مریم حسینیان" بیوگرافی نویسنده معاصر"مریم حسینیان"بر گرفته از وب سایت این نویسنده "این یادگاری از من است"موجود در پیوندها"

به گمانم یکی از شنبه های خدا، اواخر سال ببربوده که پدرم پشت قرآن جلد آبی قدیمی ، نوشت: امروز 17 اسفندماه ، خدا مریم را برای ما فرستاد.حالا این که چرا شناسنامه ام را اول فروردین 1354 صادر کرده اند، یعنی درست روزی که هیچ بنی بشری در اداره ثبت احوال حضور نداشته ، خودش داستانی است.زیاد یادم نمی آید مثل بقیه بچه ها از در و دیوار بالا رفته باشم که ای کاش این کار را می کردم! آنقدر نمره بیست گرفته ام که حالم از خودم به هم می خورد. می توانستم به جای این همه شاگرد اول بودن، موهای دختر همسایه را بکشم، زنگ خانه مردم را بزنم و فرار کنم و هزار تا کار خاطره انگیز دیگر انجام بدهم که الان اینقدر در به در چنین تصاویری برای داستانهایم نباشم....


ادامه مطلب

بیوگرافی نویسنده معاصر-یوسف علیخانی

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

"یوسف علیخانی" یوسف علیخانی نویسنده ی توانای معاصر و صاحب سبک -اهل قزوین متولد-۱۳۵۴-رودبار والموت.او پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی در روستای زادگاهش "میلک در رودبار و الموت"به قزوین رفت و پس از اتمام دوره متوسطه ۱۳۷۳برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات عرب راهی دانشگاه تهران شد.دغدغه تمام این سالهای رفته او"داستان نویسی"و تحقیق در این زمینه بوده است.سایت رسمی یوسف علیخانی"تا دانه"/موجود در پیوندها....


ادامه مطلب
"عکاس-منصور محمدی"      

پرزدند- یکی یکی آمدند ...

با فاصله های مناسب نشستند روی این تنه ی درخت-راستی این تکه چوب- در اعماق این دریاچه آرام به کجا متصل است که اینگونه سر پاست؟حتما زمانی ریشه در خاک آب نگرفته ی این بستر داشته است.این تکیه گاه باید می بود تا این پرندگان دریایی برای لختی آرامش روی آن به این زیبایی سکون یابند.این درخت باید پیر می شد تا اینگونه بشکند-بشود زمینه برای بستر رودخانه.داستان آمدن این پرندگان ریشه در سرزمینهای دور دارد-مهاجرت از دوردستها-پیوسته در پیرنگ -هماهنگ در گره به گره نشستن-از راست به چپ هر کدام نگاه هایشان مانند زنجیر به هم وصل-اگر یکی از آنها این توازن را با پریدن بر هم زند-حلقه ی وصل داستان پریدن و نشستن را سخت گسسته است-حتی انعکاس این نشستن زیبادر آب آرام را هم برهم زده است.از راست به چپ آخرین پرنده زل زده به نگاه دوربین روبه رویش درست مانند پایان هر داستان که زل می زند به خواننده اش که در پایان داستان غرق شده است.

امروز وقتی بعد از دو شبانه روز بیدار خوابی اومدم از نظرات وبلاگم- که جایی بود برای دل نوشته هام و داستان های خوبی که خیلی دوستشون داشتم-سری بزنم با خوندن بعضی کامنتها سخت دلم گرفت/همه رو بی برو برگرد تایید کردم و برگشتم کنار تخت پسرم/اونقدر ناراحت بودم که بغض گلوم رو فشرد و نتونستم خودم رو کنترل کنم/پسرم گفت: چی شده؟گفتم هیچی! و او در حالیکه در تب می سوخت گفت:نگران نباش یک رودخونه ی پر از آب هم اگه جلوی راهش سنگی نباشه هیچ وقت اون صدای زیبا رو نمی ده... بهتر که شد من این پست رو نوشتم-شاید بعد حذفش کردم-اما من این رو به همه ی شما دوستان خوبم اعتراف می کنم من فردی هستم بسیار دلسوز نسبت به همه ی انسانهای روی زمین چون همه آفریده ی خدا هستند و از او روحی در آنها دمیده شده-و برای همه به همین خاطر تقدسی خاص قائلم/و از روزیکه چشمم به صورت مهربان  مادرم در لای آن پارچه ی سفید افتاد که دیگر نفس نمیکشید...دیدم نسبت به همه چیز تغییر کرد...نه اینکه ناامید شوم...بلکه خداوند از جلوی دید من /با این گرفتن سخت-پرده هایی را کنار زد که از آن روز به هر پدیده ای با افقی بلند و وسیع می نگرم...تا اینکه این محیط مقدس را برای گفتن حرفهایم انتخاب کردم و تا کنون  به هر وبلاگی که سر زد ه ام اگر مطلبی ادبی داشته برایش یادگاری به احترام نوشته ام-اگر دلتنگ و دلشکسته بوده دلداریش دادم و سعی کردم سنگ صبورش باشم... /من داستان های زیادی نوشته ام که در حال آماده شدن برای چاپ می باشد.و اگر اینجا آنها را نمی نویسم تنها دلیلش این است که نویسندگی این وبلاگ رو از طرف کانون ادبیات داستانی به عهده دارم و حق خود نمی دانم نوشته های شخصی خود را بیشتر بنویسم.اینجا خودم سعی دارم بیشتر به معرفی نویسندگان معاصر و آثار داستانی و ادبی آنها بپردازم و در بین پست ها دل نوشته ای از خودم هم می نویسم/ اینجا همیشه چراغی برای آمدنتان روشن است- تا چراغ جان من را خداوند روشن نگاه می دارد...

برق تیله های شیشه ای

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
 

تیله های دوستداشتنی

 

 

 

درعصرهای تابستان- دخترکی تکیه به دیوار حیاط می نشست.مادرش با  شیلنگ- حیاط را خیس می کرد تا محکم شود و هنگام بازی بچه ها کمتر خاک بلند شود.اونگاهش را به زمین می دوخت تا تیله های شیشه ای که از حیاط همسایه افتاده بود  در میان آب و گل پیدا شوند - آنها را زیر شیلنگ آب بگیرد تا شسته و براق شوند...هنوز هم یکی از آن تیله ها را همیشه به همراهش دارد. گاهی که از کیفش می افتد روی سرامیک های سفید- همانطور که تق تق صدا می کند و به زیر مبلها قل می خورد...آن خاطرات شیرین کودکی برایش زنده می شود....

"مژگان مشتاق"
هزار پا منتظر میهمانهایش بود. اما آنها خیلی دیر کرده بودند . . . هزار پا از آمدن آنها نا امید شد و مشغول در آوردن کفش های رنگی اش شد... کفش زرد... برو اون طرف... کفش قرمز برو اون طرف هزار پا همه ی کفش هایش را در آورد و رفت که بخوابد... که کسی در زد... هزار پا بی حوصله در را باز کرد و دید یکی از مهمانهاست! او از اینکه کفش پایش نبود خیلی خجالت کشید و سرش را پایین انداخت! بعد تند تند مشغول پا کردن کفش هایش شد.. کفش قرمز... بیا ببینم... کفش آبی نوبت توست حالا... کفش زرد چه تنگ شدی ... کفش بنفش... کفش سفید... ... ... وقتی هزار پا سرش را بلند کرد مهمانش رفته بود!

"باران بهاری"

باران بهاری اگر ببارد...

روزها از آغاز بهار می گذرد...چشمها همه منتظر بارانند...همه پشت پنجره ها برای چند لحظه به دل گرفته و آماده ی بارش آسمان می نگرند...در دور و نزدیک دعای باران می خوانند...در دل سبزه زارها...در دورترین آبادی های سبز پشت کوه ها...

دیروز بالاخره باران تند بهاری سیل آسا به روی شهر باریدن گرفت.بغض آسمان به یکباره ترکید...خانه پراز بوی باران شد...مادر سماور را روشن کرد و به سراغ کابینت رفت.صدای ریزش باران و قل قل سماور نمی گذاشت بفهمم او آهسته در حالیکه لبخندی بر لب داشت زیر لب چه می گوید .فقط وقتی در کابینت را بست فهمیدم که گفت:قهوه مان تمام شده.من کتاب را بستم :می روم بخرم.چتر را از آویز جالباسی برداشتم و در آن طراوت باران برای خریدن قهوه به نزدیکترین سوپر رفتم.هوا هنوز سرد بود.انگار نه انگار بهار آمده ...پرده ی پلاستیکی سوپر را که پر از آب باران شده بود به کناری زدم...آقا یک بسته قهوه لطفا...تا قهوه را داخل نایلونی می گذاشت که به من بدهد نگاهی به بیرون انداختم و گفتم:بارون خوبی آمد نه؟؟ گفت:اگر دو سه بار دیگر هم همینطور ببارد ...  

موضوع/لحظه های تحویل سال نو/نیره نورالهدی

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

ماهی سفره ی هفت سین

لحظه ها به آغاز سال نو نزدیک می شد.انگار کسی دنبالشان کرده بود.تندو سریع عقربه های ساعت را می چرخاندند.هنوز چند سین دیگر کم داشتیم تا هفت سین سفره ی کوچک مان کامل شود.در هفت سین های کودکی که می گشتم سکه های نوی پدر بود که در دما دم لحظه ی سال تحویل در دستان کوچکم گذاشته می شدو سیب قرمزی که مادرم تازه در حوض آبی حیاط شسته بود و هنوز قطره های آب از روی پوست عنابی اش سر می خورد در کاسه ی شیشه ای خالیم نهاده می شد.آنوقت بود که نفسی عمیق می کشیدم بس که به دنبال سین ها در کوچه ها و بقالیها گشته بودم...

 " وزش باد بهاری"

پارسال نزدیک بهار بود می خواستیم باغبانی خبر کنیم تا بیاید باغچه را زیر و رو کند و درختان را حرث.که گفتند:حالا که درختان و زمین بیدار شده اند؟! تا به حال که آمدن و رفتن چندین بهار را دیده بودم شنیدن جمله ای این چنین تکانم نداده بود.حالا هراس دارم درختان وزمین قبل از حرث و زیر و رو شدن بیدار شوند!دیروز بادی تند می وزید...مادربزرگ نگاهش را به دورترین نقطه ی ممکن دوخت و گفت:این باد بیدار می کند...ریشه ها را تکان می دهد...بیدارشان می کند.باد می وزد...هو هو...درختان به خواب رفته را تکان تکان می دهد...بیدار شوید بیدار شوید:زلال باران که از شب قبل آمده مهمان ریشه هاتان است.ابرها هنوز پربارند.قطره ها در دل دارند تا فرو بنشانند بر ریشه هاتان.بهار در راه است.باد می وزد گاهی تند گاهی نسیم وار می پیچد بر پروپای درختان و شاخه هاشان.حتی آن دورترین و تنها ترین درخت را هم بیدار می کند.با خود پاکتی سبز همراه دارد که در آن پر از گلبرگ های صورتی گل محمدی است...بهارتان همیشه سبز.

 

عکاس/امیرحسین قاسمیکبوتران امروز اطراف خانه ی پیامبر مهربانی می چرخند.بعد لب بام کاه گلی خانه اش زیر آفتاب گرم توی این هوای سرد کنار به کنار آرام می نشینند و سر در پرهاشان فرو می برند به یاد او مردی از تبار مهربانی.

کمی آن طرفتر برادر صلح را یاد می کنند که چقدر قدش بلند بود در طلب صلح و دوستی.آن وقت نگاهشان را به خانه اش می دوزند و سرشان را در طرف دیگر پرهاشان می گذارند. بعد   هم پرواز می کنن دور تا دور گنبد طلای رضای من...

طرح روی جلد-باد در یک خیابان مستقیم"کیارنگ علایی"

 

 

 

" گزیده ای از کتاب باد در یک خیابان مستقیم/کیارنگ علایی/نشرپیام امروز/تهران"

  "از بس که آدم ها گم می شوند"

((بسه دیگه خسته شدم))...مادرم داد می کشد بعد با تمنا می گوید:((اخماتو واکن پاشو بریم یه جایی دلم ترکید.))توی دلم می گویم:((کجا مگه جایی هم...))مادرم پیشدستی می کند((بریم پارک راه بریم.))می رویم پارک.پارک جای قشنگی است.آنجا هیچ کس بلند حرف نمی زند.آدم ها همه ساکتند.....


ادامه مطلب

tarhe rooy jeldنقدی بر چند داستان کوتاه از کتاب "طبیعت زنده ی چند بانو":کیارنگ علایی

کتاب را برداشتم.کتابی با قطر کم و جلدی سپید!گشودمش.ده عنوان .ده فریم زنده از زندگی چند بانو!زندگی با شروع داستان "استخری از کاشی های سبز"جان می گیرد:"کسی اطرافم نبود!تنها می دانستم مادرم همین نزدیکی هاست."صداش"را شنیده بودم.درست لحظه ی تولد.نقاشی ماهی های سفید روی کاشی ها لرزیده بود.جان گرفته بود وحرکت کرده بود.اما "صدای"پیاپی پالس دستگاه بالای سرم نمی گذاشت چیزی بشنوم"."دلم بیشتر از همیشه برای مادرم تنگ شده بود".تداوم زندگی از نگاه نوزادی نارس آغاز می شودنوزادی که هیچ کس اورا نمی بیند و درک نمی کند-جریان می یابد در لحظه لحظه های ساکت در زیر پوست همه ی انسانها-آرام و بی صدا:صداهایی که همه نمی شنوند.اما نویسنده کیارنگ علایی سخت آنها را مانند جرسی گوشخراش در گوش نا شنوای زمان به صدا در می آورد:که بشنوید...بشنوید...یکی از آن صداها "صدای پای مادر است"او که محبتش به میوه ی دلش پایانی ندارد و در این راه سر از پا نمی شناسد.....


ادامه مطلب

kiarang-alaei

کیارنگ علایی

متولد 1355 مشهد

 

*فعالیت مطبوعاتی از سال 1370 با روزنامه ها و نشریاتی چون: خراسان ، توس ، قدس ، صبح امروز ، خرداد ، جام جم ، همشهری ، و 40 چراغ.

سردبیر فصلنامه عکس آبرنگ /

سردبیر نشریه اتحادیه عکاسان خراسان (1385) /

*دانش آموخته سینما در محضر اساتیدی چون: اکبر عالمی ، دکتر احمد الستی ، مسعود اوحدی ، ایرج رامین فر ، قطب الدین صادقی

*ساخت فیلم های کوتاه از سال 1373 و در این زمینه : اخذ مدال برنز جشنواره برنو (جمهوری چک/ 1997) برای فیلم دیوارهای شیشه ای ،جایزه بهترین فیلم انیمیشن جشنواره داکینو (رومانی / 2005) برای فیلم یو ، مدال برنز جشنواره ملل (اتریش / 1998) برای فیلم دستهای سیمانی ، مدال برنز اتحادیه فیلمسازان آماتور جهان (یونیکا / 2005) برای فیلم یو ،  و مدال نقره جشنواره ملل ( اتریش /2006) برای فیلم آن دورها مرا متولد کن / .

 تالیفات"

 *باد در یک خیابان مستقیم ( نشر پیام امروز تهران، 1381)

*چیزهایی هست که مزه می دهد ( مجموعه نویسندگان معاصر، نشر رسش اهواز ، 1383 )

*قصه 85 ( مجموعه نویسندگان معاصر ، نشر حوزه هنری تهران ، 1385 )

*طبیعت زنده چند بانو ( نشر رسش اهواز ،1385)

*پرسه در حوالی زندگی ( مشترک با مصطفی مستور / نشر چشمه تهران، 1385)

*هایکو هرجا بخواهد می وزد ( در دست چاپ / نشر روزآمد تهران، 1386)......

 


ادامه مطلب

عکاس-رضا میلانی 

پرنده بالهایت کو؟؟

کدامین دست آنها را این چنین بی رحمانه به طناب دار آویخته است؟؟می دانم که با چشمان خیس و دل بغض گرفته ات خوب می بینی که آسمان هم سخت دلش برایت گرفته است!!آن دست جلاد نمی داند که اگر بالهای پرپشت از پر تو را این گونه بر دار آویزد...باز هم شکل پرواز را به خود خواهی گرفت!!؟؟

من سرت را می بینم که چه سان به سوی عرش گردن کشیده ای وپاهایت را که راچگونه از زمین و زمینیان کنده ای!بگذارپروازت را در این بی چرایی تماشا کنم.مرغ سر از پا نشناخته ام .رهیده از گرگهای درنده خوی این کره ی خاکی...آنها که فقط و فقط در اندیشه ی دریدن مهر پرواز تواند...

 

کوچه ی باریک که ته آن در رویی ندارد 

 

تا به حال برایتان پیش آمده سگی هار در کوچه ای باریک که ته آن درویی نداشته باشد دنبالتان کند؟من این تجربه نفس گیر را در کودکی داشته ام.و حال آن لحظه ها سخت برایم تداعی شده و گذر عمر همانند همان سگ هار دنبالم می کند...دیگر نخواهم گذاشت لحظه ها بدون تولد بمیرند.با هر کلمه ثبت شان خواهم کردودر آشیانه امن ذهن پناهشان خواهم داد.چرا که صدای زنگی از دور به گوش می رسد...

همیشه وقتی محرم از راه می رسید...

جمعه بیست و هشتم دی 1386

یادم می آیدهمیشه وقتی محرم ازراه می رسید...مادرم که سالهاست رفته است پیراهنهای مشکی مان را از چمدانهای آهنی بیرون می آورد.هنوز بوی عطرشان  کودکی درمحرم ها  را برایم زنده می کند،آن  وقتی  که ساعتی پس از غروب پرچمهای سبز،قرمز وسیاه،که گاهی پرچم ساطن سفیدی بین شان این طرف آنطرف می رفت،از ته خیابان خانه مان بالا می آمدند،من با دو پای کودکانه به آن سر حیاط می دویدم:مادر...مادر...دسته آمد...دسته آمد...دسته که دور می شد.دسته که دور می شد...قدمهای کوچکم  با نگاهم  دنبالش  به بدرقه می رفت.

Blog Skin