يوزپلنگاني كه با من دويده اند
یکشنبه هفدهم آبان 1388
باد مي آيد!تند برادرم:اندكي آهسته تر.بايست من هم برسم. با پاهاي كوچكم من هم بدنبالت می آیم. مي دانم تو تنها بدنبال اين توپ نمي دوي.فتح ذره ذره ی خاکها به زیر پاهای استوارت این نوید را می دهد:صدایت در گوشم زنگ می زند که به من می گویی :آنجا آن دور ها را نگاه كن!در آن غبار محو - بزرگي كودكانه ات سو سو مي زند!/هنوز بر تن درختان برگهايي سبز با استقامت در برابر باد -ايستاده اند! هنوز وقتی" کودکی بدنیا می آید و نامش را سهراب می گزارند-زنی از تنه ی نیمه بریده درختی هلهله کنان پایین می آید قبل از پایین آمدن دیگران" دست خيالت را به من بسپار تا با هم ميهمان انديشه ي فرداها شويم.فرداهايي كه شايد من نباشم اما نوشته هايم باشند و تو آنها را با خود به ميهماني برگها ببري.با توام پترس ! : كه در كنارم بي محابا مي دوي: تو هم در دلگرمي من سهيمي!با دويدنت در كنار من!ببين چگونه شانه هاي كوچكم به طرفت خم شده است!و نگاهم به رد پاي برادرم يونس است.ديگر از تندبادها نخواهم هراسيد در فرداها و روزهايي كه غبارآلودند و من تشنه ي دويدنم!دويدن در شاهراه زندگي! دويدن با يوزپلنگاني كه نجدي با آنها یک عمر دويد!
نوشته:نيره نورالهدي:
خطابها در نوشته های داستانی من به کارکترهای عکسهایی است که برایشان می نویسم.
با يادي از كتاب نفيس؛يوزپلنگاني كه با من دویده اند؛ و آوردن جمله اي از داستان سهراب كشان (وقتي كودكي بدنيا مي آيد نامش را سهراب مي گزارند/زني از تنه ي نيمه بريده درختي هلهله كنان پايين مي آيد قبل از پايين آمدن ديگران) نوشته زنده ياد نجدي؛
لمس دنیای کودکی
دوشنبه یازدهم آبان 1388
نگاه اين كاركتر و اندوه انتظار او آنقدر عميقه كه مي شه براي طرح روي جلد يك كتاب خوب ماندگارش كرد براي هميشه:
السلام علیک یا ضامن آهو
پنجشنبه هفتم آبان 1388
ای مهربانی که هر گاه روبروی گنبد طلایت می ایستم دلم می لرزد و یاد همه در ذهنم مانند همان آهوی پناهنده به تو پشت پنجره ات زانو می زند! آمده ام کنار پنجره ات گره زده ام گره ای محکم برای همه![]()
مولودت مبارک آقایم![]()
با عروسك چشم دكمه اي زنده ياد؛بيژن نجدي ؛ نوشته نيره نورالهدي
چهارشنبه ششم آبان 1388
با تو هستم فاطي !!:مي فهمي اين را گفتم كه بداني من كجاي اين روزگار- در كنار كدام حوض آبي افتاده ام!من هماني هستم كه صورتم صاف است و بدون گونه !چشمهايم دكمه اي است نمي توانم بايستم/ مي فهمي روي پاي خودم ديگر نمي توانم بايستم! بس كه مرا كنار پنجره كاشتند بس كه نوشته هايم را ناديده گرفتند!نوشته هايم را مي گويم آنها آنقدر ميان پوشه ها خاك خورده اند كه ديگر كاغذهاشان به خاك اره تبديل شده است!. تا اينكه ديروز وقتي كتابهايم را كه مرتب مي كردم چشمم به كتابچه كوچك قرمز دوره داستان خواني شب هزارويكم افتاد !آنجا بود كه بيژن نجدي را دوباره پيدا كردم! نه! او كه با داستانهاي شيرين و دلنشينش پيدا بود .سالها. از همان آبانماهي كه متولد شده بود در شهر كوچك خاش /از توابع شهر زاهدان كه من بزرگ شده ي آن ديار كويري ام /عجيب است خانه پدري من درست در كوچه اي در ورودي دروازه خاش قرار داشت....
ادامه مطلب
چرخه زندگي
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
وقتي يك فرفره ي كاغذي خوب مي چرخد و وقتي يك نسكافه داغ در بعدالظهر زمستان خوب مي چسبد كه پسرك روزنامه فروش در راه برگشت به خانه دستش پر باشد و دخترك كبريت فروش هيچ وقت سردش نشود.
نجوایی با سهراب"او که همیشه شنوا بود!
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388
او که بخوبی می شنید صدای آب روان و زمین و درخت را!
سهراب کفشهایت را آورده ام تا بیایی جایی که کسی تو را با تمامی وجود صدا می زند:
سهراب /نبودی تا که ببینی تا که کفتری بر لب جویی نشست خواست گلویی تازه کند آب را گل کردند!نبودی تا ببینی دشتهای سر سبز چگونه به کویری خشکیده بدل شدند!نبودی تا ببینی نور ماه مهتاب را از زمین چگونه دریغ داشت شاید خجل بود از تابش نورش در حالی که کودکی در دوردستها نور چهره ی مادرش را در کنار گهواره اش نداشت و نخواهد داشت!اما من پس از رفتن مادرش گاهوارش را تکان خواهم داد ُبا فانوسی از مهر روشن و تا هستم و هست دارمش دوست !او که هستی ام از هستی اندوه شیرین اوست!او که با من و در من برای همیشه متولد شد.
نبودی ببینی ،گوشهایی دیگر تحمل کوچکترین صدایی را ندارند ،به همین خاطر است که آرام فریاد می زنم :به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من !
نیره نورالهدی/چهارده مهرماه ۸۸/به زاد روز تولدش
نبودی تا که ببینی...بازمی گردم برای گفتگو با تو.....
حضور نامرئی...او که بود و کیست؟؟
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
در طپش قلبها،در سروصدای حرکت قطارها،در قطع شدن صداهای اطراف دستگاه های سپید ام.آر.آی در همه و همه جا ،لطف تو را دیدم ای خدای مهربان من
یکی بود،یکی نبود
یکشنبه پنجم مهر 1388
یکی بود،یکی نبود،همه بودن و نبودن.منم هیچ وقت نبودم.اما تنها وقتی می نوشتم،احساس کردم بودنم را.برای همین است تا نفس دارم خواهم نوشت،خواهم نوشت داستان پرنده ای را در حال آب خوردن بر لب حوض آبی، که مادرش حمله ور بود مثل عقابی تیزپرواز،بسوی ماری،که به پای جوجه اش، آرام و مرموزانه نزدیک می شد!
نیره نورالهدی/مهر۸۸
مهر پاییزی
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
تق تق در می زند!لباسهای شسته را تا می زنم،می گذارم گوشه ی کمد.تابستانی ها را کم کم باید بگذارم داخل اشکاف پشتی،هوا رو به سردی ست،دوباره کوبه در!می گویم:کیه؟؟ می گوید:پاییزم!برایت سبدی پر از برگهای رنگی آورده ام!می گویم:برگهای رنگی؟می گوید:رنگهاشان از زرد و سرخ و بنفش است،نارنجی هم دارم!برای گل سر،گل سینه!می گویم:نمی خواهم،یعنی لازم ندارم،از سال قبل که آوردی،هنوز در صندوقچه مقداری مانده است،دو برگش را در دستمالی از مهر پیچیدم دادم نرگس دختر همسایه مان که سرطان دارد،چند تایش را هم دادم پیرزن خانه پشتی بگذارد در ظرف سفالی اش،در ازایش شادی دلش را در ظرفم گذاشت،می توانی بیایی داخل ببینی!هنوز ظرف بوی مهر می دهد،بوی روزهای پاییز هزاررنگ،بوی روزهای بازشدن مدرسه ها.پاییز سلام می گوید:می آید داخل:این سبد برگ هم پیشت باشد تا مهر سال دیگر،طناب کودکی هایت را بر در و دسته این سبد، گره بزن تا بازگشتی دیگر!
نیره نورالهدی/پاییز۸۸
اگر براي دعاي باران مي آييد با خود حتما چتري همراه بياوريد!
یکشنبه هشتم شهریور 1388
دلهامان به باران تشنه است.ديريست زمينش قطره هاي دوستي و صداقت و مروت و جوانمردي را به خود نديده است!از ياد برده ايم در روز الست با هم برادر بوديم.كودكانمان را در آغوش مهر مي پرورانديم.دختران مان را از دست كساني كه به جرم دختر بودن زنده بگورشان مي كردند با ايمان به دين محمد(ص)با چنگ و دندان ستانديم.حال ما را چه شده است دختر مسلمانمان را زنده بگور مي كنند ما سكوت مي كنيم!آي مردمان مرد ::بياييد براي خواندن دعاي باران به بيابانها برويم شايد باران با زمينهاي تشنه مان آشتي كند!شايد.ديريست باران با شهرهامان قهر كرده است.گلهاي آفتابگردان از خورشيد روي گردانند!چقدر زود دير مي شود/////افسوس و صد افسوس خشكسالي بي اعتمادي خواهد سوختمان...
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها کسانی که به کار خود ایمان دارند با خود چتر به همراه می آورند
چخوف
نیره نورالهدی/مرداد۸۸
آخرین ره آورد...
جمعه سی ام مرداد 1388
شبی که برای احرام مجدد ،به نیابت تمامی اهل زمین، به مسجد تنعیم در مکه رفتم،بسیار خوشحال بودم،من هم نقطه ای هستم در میان نقطه های انبوه که لباس سپید برتن کرده اند،نقطه ای تنها در میان انبوه نقطه ها.وقتی از مسیری دور به زیرگذرخانه خدا رسیدیم،از پله برقی که به بالا می رفتیم،گلدسته های نقره فام و نورانی آرام آرام در بلندای آسمان و در کنار ستاره ها پدیدار می شدند.من مثل کبوتری پناه گرفته در مکانی امن،سررشته ی ذهنم را گره زدم به پایه های پیچ در پیچ آن گلدسته ها.به ورودی و صحن خانه کعبه که رسیدیم،نوای"لبیک اللهم لبیک..."که دقایقی پیش در گوشم خوانده شده بود،پیشاپیشم در حرکت بود،معنویت سبزی در فضا پر می زد،شب از نیمه گذشته بود،فرشته ها به اسقبال طواف کنندگان آمده بودند،احساس سبکی خاصی می کردم و خوشحال بودم،در آن لحظه من کوچک هم توانستم به نیابت تمامی اهل زمین، از اسیران خاک گرفته تا مسلمانی که در دورترین نقطه ی این کره خاکی نفس می کشد،محرم شوم و برای طواف کعبه و سعی صفا و مروه بروم.در بین سعی صفا و مروه ،از همراهانم عقب ماندم و تنهای تنها برگشتم.اما در سیل خروشان انسانهای محرم در سعی،حل شدم و در کنار هر گروهی دعا و مناجاتشان را زمزمه کردم،وقتی به سه نفر رسیدم که مردی سیاهپوست دستان مادر کهنسال و خواهر نابینایش را بازو به بازو گرفته بود،و خالصانه با چشمان بسته دعاهای سعی را با خدای خود نجوا می کرد،در کنارشان آرامش عجیبی داشتم،با آنها تا پایان راه هم قدم شدم،دعاهایشان به دل و روحم مانند قطره های باران نرم نرم می نشست...آنقدر بارانی شدم که تا ساعت ۳ صبح در یکقدمی خانه خدا به او پناهنده بودم.و دلم نمی خواست حلقه در خانه اش را هیچوقت رها کنم.
ره آورد سفر به سرزمین نور/2
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
خانه ای مثل خانه ی خودم! /حتما تا کنون بارها شنیده اید:هر مسافری که از سفر برمی گردد،به محض اینکه اولین قدم را به خانه اش می گذارد،اولین جمله ای را که ناخودآگاه بر زبان جاری می کند این است:هیچ کجا خانه ی خود آدم نمی شود!انگار تنها در خانه خود آدم آن آرامش وصف نشدنی حاکم است!من برای اولین بار که به خانه خدا قدم گذاشتم و در مسجدالحرام روزها و شبهایی رویایی را در شکوهش سیر کردم آن حس همیشگی را در حین ورود به خانه خودم،تنها در آنجا داشتم،انگار خانه ی خودم بود!حس عجیبی در من جاری می شد!حسی شبیه انعکاس نور از سطح زلال آب...از درون صدایی به من می گفت:اینجا متعلق به خودت است،هیچکس نمی تواند تو را از آن بیرون کند،برای بودن در آنجا نیاز به وثیقه ای نیست،جز یک دل و یک روح محرم با خود و محرم با خدا/باید با پوشیدن لباس سپید احرام همه چیز را برخود حرام کنی و تنها با خدا محرم شوی و برای همیشه تنها با او محرم بمانی.
گاهی می شد كه باید برای رفع خستگی برمی گشتم،از زمانی که عزم رفتن می کردم و پشت به خانه کعبه از کنار ستونهای مرمرین به طرف درب خروجی قدم برمی داشتم،نیرویی قوی مثل نیروی جاذبه مرا به سمت خود می کشید،بطوریکه روحم برمی گشت و برمی گشت تا زمانی که قدمهایم دیگر توان به جلو رفتن را نداشت،برمی گشتم،مستقیم به سوی خانه کعبه،خود را می رساندم به سنگهای معطرش،با تمام وجود قد و قامت بلندشان را لمس می کردم،چشمانم را می بستم و پس از این که در دل با خدای خود نجوا گونه یکی می شدم،در آغوشش مانند کودکی تازه متولد شده، آرام می گرفتم.
باران دعايتان بدرقه كننده راه است...
نیره نورالهدی/مکه/کاروان طریق حجاز/مرداد ماه ۸۸
ره آورد سفر به سرزمین نور/1
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
آمدم بسوی خانه ات ای پیامبر مهربانی،آنجا که تنها مکانی بود که عمیق احساس آرامش می کردم.کاش می شد برای همیشه بمانم پیش ات و فقط و فقط ساعتها در مسجدت بنشینم و نگاهم را بدوزم به گنبد سبزت،در گوشه ای خلوت و دور از هیاهو ی انسانها سرم را بر دیوار مسجدت تکیه دهم و نجواگونه با زهرایت اشک بریزم و بغض دل گره به گره بگشایم.می گفتند زهرایت را درمیان کوچه های بنی هاشم کتک زده اند،آنگونه که برزمین افتاد،آنهم جلوی چشمان فرزند خردسالش امام حسن مجتبی(ع)...خدای من!!قربان دلت بروم کودک رنج کشیده.چه تحملی داشتی وقتی مادرت برزمین افتاد!!وقتی گفتند تو آنجا بودی و دستش را گرفتی تا بتواند برخیزد،اندکی دلم آرام گرفت....
مدینه ات را با تمام غمها و رنج هایش ،با تمام داستانهای اندوهگینش تنها گذاشتم،وقتی فرصت ماندنم مانند برق و به سرعت نور گذشت!!کاش می شد دعای وداع را نمی خواندم،نمی خواستم بدرود گفته باشمت...دوست نداشتم دیگر نبینم صحن و سرایت را...اما مهربانان گفتند:بیایید برای وداع...!بین الحرمین...در آن مکان حزن خواهیم خواست مجدد دعوت تان کنند...
راستی یک شب مانده بود تا روز وداع که در کوچه های مدینه ات گم شدم...آنجا بود که تنهایی و رنج زهرایت را با تمام وجود حس کردم...کوچه ها تاریک بود،من کنار به کنار دیوار قبرستان تاریک بقیع در کوچه ها گم گشته و سرگشته راه می رفتم...این اندوه ساعتی مرا در بر گرفته کجا و آن اندوه ۲۵ سال رنج تو و علی عزیز امیرمومنان کجا؟؟...لرزیدن مرا ساعتی حیران و گم گشته کجا و ماندن زهرایت در بین در و دیوار کجا؟؟
نیره نورالهدی/مدینه مهر/۲۰مردادماه ۸۸
داستان کوتاه: تصویر - نویسنده : معین زروان
یکشنبه چهارم مرداد 1388
هر دایره خطی بسته است. مثل حباب در آب.
1
با خودم در گیر بودم. از کنار هیچ شیشه ای نمی توانستم به راحتی بگذرم.مصیبتی شده بود. چیزی در تصویرم نهفته بود که به من اجازه نمی داد که به راحتی از کنارش عبور کنم. در آینه ی تمام قد اتاقم،توی صفحه ی خاموش مانیتور، حتی در شیشه ی ماشین های پارک شده ی کنار خیابان هم دنبال خودم بودم....
وبلاگ نویسنده: غروب تمام ابری http://natsad.blogfa.com/
با سپاس از نویسنده محترم
ادامه مطلب
بیسکوئیت پرتقالی -نویسنده :محدثه اصغری
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
براي قمري هايي كه در خانه ما لانه كرده بودند،يكي و گاه از تنبلي دو روز در ميان غذا مي ريختم توي باغچه-مادرم هميشه شكايت داشت كه هم من و هم قمري ها حياط را كثيف مي كنيم....
ادامه مطلب
دلم سخت برای کودکی هامان تنگ می شود:نیره نورالهدی
سه شنبه سی ام تیر 1388
تو را می دیدم در کنار واگن های قطار می دویدی،چون کودکی دوازده ساله! پاهایت در گل و لای برفها فرو می رفت،مرا صدا می زدی:کاپشنت جا مانده !با دور شدن قطار،دلم برای کودکی هایت تنگ می شد.صدای سوت قطار بود که در کوه می پیچید.قطار در تونل تاریک گم می شد.
گفته هایی ارزشمند از اسماعیل فصیح و فصیح در بستر بیماری
جمعه بیست و ششم تیر 1388
• هنگام نوشتن، آنچه در ضمیر ناآگاه می گذرد برای خود نویسنده هم روشن نیست.• مفهوم واژه فلسفه داستان نویسی برای من روشن نیست. کسی که خواننده جبری باشد ممکن است نویسنده جبری هم بشود.
• ساختارِ دیگر دادن به زندگی کودکی و جوانی و هستی – عقده ها- در ایام نوجوانی با نوشتن «خاطرات» طبیعی است ... اما پس از ایام جوانی جدی می شود، گرفتاری ناآگاهانه روحی می شود و اگر پس از سی سالگی هم ادامه پیدا کند، متاسفانه به قیمت از دست رفتن صفات عادی زندگی روزمره می شود و نشو و نمای بدی پیدا می کند. من فکر می کنم از سی سالگی به صورت مزمن و لاعجلاج این «جنون نوشتن» را داشته ام....
ادامه مطلب
داستان کوتاه: زمانی برای رسیدن- نوشته : نیره نورالهدی
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد....
هدیه به جان باختگان حادثه ی 12 تیرماه سقوط هواپیمای c130
وهدیه به جانباختگانی که امروز تا ساعاتی قبل از پرواز هواپیمای توپولف روسی نفس می کشیدند!می خندیدند ونوجوانان تیم ملی جدوو که امیدوار ندانسته از پلکان هواپیما به پیشواز مرگ!می رفتند!
ادامه مطلب
مثل او یار مهربان بچه ها باشیم
جمعه نوزدهم تیر 1388
قلم دردستان مهدی آذر یزدی با باز ایستادن نفسش از نفس ایستاد!
او در داستان هایش هم قد کودکان شد،تا آن حد که صداقت و زلالی روح بچه ها در وجودش نهادینه شد،چرا که بر این باور بود برای تاثیرگذاری داستانهایش باید که همزبان و همراه با کودکان شود تا بتواند از خمیرمایه ی وجودی شان زنان و مردانی بزرگ برای روزهای دور بسازد.او نویسنده ای تنها و بزرگ بود
بزرگترين لذت زندگى اش همين كتاب خواندن بود. او می گفت: «آخه مى دونى فضول هم هستم، مى خوام همه چيز رو بدونم.»....
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر: مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388مهدی کفاش
متولد 3/5/1357
خانواده ام اصالتاً مشهدی هستند اما من گرگان به دنیا آمدم و تا 5 سالگی هم گرگان بودم و بعد دوباره به مشهد برگشتیم.در حال حاضر ساکن تهران هستم.
برگزیده جشنواره داستان جوان تهران- برگزیده جشنواره داستان جوان بندر عباس- برگزیده جشنواره داستان معجزه آخر - برگزیده جشنواره داستان شاخه طوبی - کاندیدای داستان برگزیده طنز از جشنواره طنز مکتبوب- کاندیدای فیلمنامه برتر جشنواره فیلم نیایش- کاندیدای داستان برگزیده آیسسکو...
عضو انجمن قصه نویسان خراسان- دبیر بخش ادبیات و هنر فصلنامه نگاه حوزه -دبیر بخش داستان انتظار نوجوان -سردبیر نشریه الکترونیک ساعت صفر....
ادامه مطلب
داستان کوتاه : همه جا هستند!... نوشته: نویسنده معاصر- مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388 دستگیره را کشید و خودش را چسباند به در. وحشتزده روبرو را نگاهکرد .
ناگهان فریاد زد: نه… نه… نه. مچاله شد توی در و بیهوش افتاد وسط کوپه. قطار تکان شدیدی خورد و همراه با سوتی آرام ایستاد. در کوپه به شدت باز شد. مأمور قطار نگاه پرسانش را دواند داخل کوپه. دختری وحشتزده کز کرده بود روی صندلی کنار پنجره....
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
یک داستان در سه روایت: مرز تردید - نویسنده: مانی میرجلالی
چهارشنبه سوم تیر 1388
روایت اول(مرگ) روز آخر بود !
او خوب می دانست! می خواست روزهای قبل رو تکرار نکنه.خسته شده بود بی بهانه.همین!باید فکر می کرد.باید گذشته هارو مرور می کرد.خیلی وقت بود که منتظر همچین روزی بود.با خود کلنجار میرفت که چه باید بکند؟در تمام این مدت برای امروز نقشه کشیده بود...
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
داستان : نیت کن آزاد کن-نویسنده:مهدی رضایی
جمعه پانزدهم خرداد 1388
پيرمرد، كنارخيابان نشسته بود،تكيه به ديوار. قفسي پر ازسارهاي يك شكل جلويش، كه دايم اين سوو آنسو مي پريدندونوك مي زدندبه همه چيز. دردي درقفسه سينه داشت كه ازصبح آزارش مي داد. مردم از جلويش رد مي شدند ونگاهي مي انداختند گذرا....
با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان
ادامه مطلب
برنادت سوبیرو
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
ظهور حضرت مریم بر برنادت ، باعث شهرت او شد . او درهفت ژانویه1844 چشم به جهان گشود و فرزند فرانچسکو و لوییس سوبیرو بود ...
زیارت برنادت در فرانسهhttp://www.golha.net/bernadette/pilgrim.html
نگاهی به فیلم"آهنگ برنادت"
http://www.golha.net/bernadette/song-of-bernadette.html

صورت معصوم برنادت ، زیبایی عجیبی دارد و چشمان او برای همیشه یادآور چشمهاییست که مستقیما به چشمهای مریم مقدس خیره می شد و با او مکالمه می کرد ...
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر:لیلا صادقی
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
می گویم،پس هستم
بعدها فهميدم كه دنيا از 28 فروردين 1356 براي من شروع شده است. كم كم احساس كردم كه اين روز به نام من ثبت شده و جزو دارايي هايم از اين دنياست. روزهاي به مدرسه رفتن را مثل همه بچه هاي ديگر دوست نداشتم. اما مادرم ورق به ورق كتاب ها و دفترهايم را نگاه مي كرد و درس مي پرسيد...
ادامه مطلب
آدمها هربار يك جور خوانده ميشوند:لیلا صادقی
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
يكبار الف
آدم ها بي هم فكر مي كنند. آدم ها به هم فكر نمي كنند. اگر به هم فكر كنند، باهم فكر نكرده اند و فكرهاشان دور از آدم ها با هم درگير مي شود. آدم ها با فكرهاشان. فكرها با آدم هاشان....
ادامه مطلب
منظره غیرمنتظره! :نیره نورالهدی
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
در یک ظهر بهاری با عجله یکی یکی خودشون رو رسوندن به مدرسه! عصر که زنگ خورد،بچه ها اومدن سوار دوچرخه هاشون بشن،سرجاشون خشکشون زد!یکی گفت:ای بابا امسال زمستونم ول کن نیست!بس که این بشر دو پا توی کارخدا هم دخالت کرد،خدا هم آلزایمر گرفت و یادش رفته کی وقت اومدن برفه!دومی گفت:آره از وقتی که دستشون به ابرا رسیده هر کی هر کی شده ! هرکی زورش بیشتره ابرای بارون زا رو می کشه سمت کشور خودش! اولی گفت:حالا اینو بی خیال بابا!بعضی مسئولین رو بگو همچی دو دستی پستشون رو چسبیدن انگار نه انگار زمستون عمر کاریشون سر اومده! دومی گفت:![]()
بیوگرافی نویسنده معاصر:فریبا وفی
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
فریبا وفی در سال ۱۳۴۱درتبریزمتولدشد.نخستین مجموعه داستان کوتاه او به نام در اعماق صحنه نشرچشمه در سال۱۳۷۵ودومین مجموعه به نام حتی وقتی می خندیدیم(نشر مرکز)در سال۱۳۷۸منتشر شدند.سه رمان او به نامهای:پرنده من/ترلان/و رویای تبت(نشرمرکز)پس از آن به ترتیب منتشر شده اند.رمان پرنده جایزه گلشیری و جایزه یلداو رمان رویای تبت جایزه گلشیری را گرفته اند. شطح ...حلقه های همیشه آشنا:نیره نورالهدی
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
یادش بخیر آن روزهایی که تنها دلنگرانی من رفتن به خانه ی دوستم معصومه بود.تا او عروسکهایش را بیاورد زیر سایه ی درخت و بنشینیم روی قالیچه ی کوچک.و تا که برود بقیه ی اسباب بازیهایش را بیاورد تنها دغدغه ی من چیدن استکانهای صورتی و سبز و زرد داخل سینی آبی بود.هنوز یادم نرفته است وقتی حلقه ی صیقلی در خانه شان را در بعدالظهرهای گرم تابستان به صدا در می آوردم صدای دم پاییهای قرمزش بود که بی محابا به پشت در نزدیک می شد.آرام در را می گشود و در گوشم می گفت: آمدی ؟. حالا دیگر خوابشان سنگین شده!کفشهای مان را می کندیم و پاورچین پاورچین سنگفرشهای آجری حیاط را می شمردیم تا به دیواری می رسیدیم که بیشترین سایه را در کنارخودش داشت.صدای قرآن خواندن پسرکان کوچک اهل تسنن که دور تا دور حیاط مسجد با لباسهای سفید محلی پشت رحلها نشسته بودند از دیوار بلند مسجد که به آن تکیه می دادیم شنیده می شد.انگار همه شان با هم آیه ها را زمزمه می کردند.صدای شان دلگرمی خاصی به ما می بخشید.گاهی توپ پلاستیکی کوچکمان به داخل حیاط مسجد می افتاد.که همزمان با افتادنش صدایشان قطع می شد و بلافاصله توپ از بالای دیوار برمی گشت و صدای خواندن شان بود که دوباره ادامه می یافت.نزدیکهای غروب بود که برای گرفتن نان از او خداحافظی می کردم و او می گفت فردا من میام خانه ی شما .همان وقتی که تو آمدی.
بیوگرافی نویسنده معاصر-فرشته ساری
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
اين بانوي نويسنده هفت تير 1335 در تهران به دنيا آمد. او در دو رشته متفاوت علوم كامپيوتر و زبان و ادبيات روسي به تحصيل پرداخت و به مدت يك دهه كارمند بود و سپس به كارهاي تحقيقي و ترجمه روي آورد. از جمله فعاليتهاي او در عرصه فرهنگي ميتوان به همكاري با نشريات گردون، دنياي سخن و كارنامه اشاره كرد. وي در مجموع 17 كتاب در حوزههاي شعر و داستان (تأليف و ترجمه) چاپ كرده است.
آثار:
«پژواك سكوت» 1365، «قابهاي بيتمثال» 1368، «مرواريد خاتون» 1369، «شكل در باد» 1370، «جزيره نيل» 1371و «تربت عشق و جمهوري زمستان» 1372...
ادامه مطلب
مرکز خرید خاطره-فرشته ساری
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
باید سروقت به ملاقاتش می رفتم. قرار این ملاقات قرن ها پیش گذاشته شده بود و در كتیبه ای یادداشت شده بود. این كتیبه ، نسل به نسل در خانواده دست به دست گشته بود تا رسیده بود به امروز، روز قرار.آرامگاه جد بزرگم چند مقبره آن طرف تر است، در برج جیم، میان دشتی سبز و خرم، در دامنه ی رشته كوه های البرز....
ادامه مطلب
شطح ؛ رد نگاه باران ؛ نیره نورالهدی
شنبه دهم اسفند 1387
پسرکی با دوچرخه ،در این هوای بارانی، مسیر خیابان را طی می کند.عابری در کنارش آرام راه می رود.بدون اینکه او بفهمد رد نگاهش را دنبال می کند.گاهی رکاب دوچرخه اش را برعکس می چرخاند، گاهی دسته دوچرخه را رها و با مهارت زیبایی تعادلش را حفظ می کند.صدای زنجیرهای دوچرخه عابر را می برد به روزهای پایانی سال و دم دمای عید نوروز.روزهای برگشتن از مدرسه، که زمینها همه جا خیس بود از باران!.من فکر می کردم خدا ،هر روز قبل از آنکه همه بیدار شوند زمین را آبپاشی می کند!تا وقتی رفتگر پیاده رو را می روبد،پیرمرد همسایه مان نفسش نگیرد!یا...شاید برای اینکه، وقتی سارا سطل ماستی کوچک از مغازه می گیرد برای نهار ظهر، همانطور که با دلهره همزمان با عبور ماشینی از کنارش ،می برد سمت خانه ،گردو غبار به چشمش نرود ،یا ننشیند به روی ماستش!یا...شاید برای خاطر دخترکی، وقتی با دو پای کودکانه می رود مدرسه زیر باران لی لی بازی کند...پسرک جک دوچرخه اش را روی زمین خیس تکیه می دهد و می ایستد! برای چند لحظه خودش را در انعکاس آب باران نگاه می کند!. چشمش به شاخه ای خشک می افتد که چند برگ زرد هنوز بر آن شاخه ی جدا از درخت خود را تحمیل می کنند!خم می شود شاخه را برمی دارد.چند دور،بین انگشتانش می چرخاند !پیش خود می گوید: درختش تا کنون چند بهار را به خود دیده است ؟!در همین فکر است که:دیگر...
نگاه عابر از زمین خیس کنده شده و رفته است و نگاهی به برگ خشک بر زمین خیس مانده است.!
داستان ترجمه:دو قرص نان بیات-ُا.هنری-مترجم: دکتر علی فامیان
شنبه دهم اسفند 1387
خانم مارتا میچام صاحب نانوایی سر چهارراه بود.(از آن مغازه هایی که وقتی واردش می شوید و در را باز می کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به گوش می رسد)....
"منبع:کتاب سه داستان کوتاه/نوشته ا.هنری/مترجم:دکتر علی فامیان"
موجود در قفسه ی کتابخانه ام
ادامه مطلب
گره سبز
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
هر کجای این کره خاکی که زندگی می کنید:کفشهای دلتان را بکنید...بیایید بنشینید پشت این پنجره !!گره سبز دلتان را پیوند بزنید به قفلهای آویزش...برای همیشه در کنارش آرام بگیرید...با صاحب این پنجره حرف بزنید...او می شنود...
بیوگرافی نویسنده معاصر-ناصر غیاثی
یکشنبه چهارم اسفند 1387
چهارده روز مانده به نوروز به دنیا آمدهام، به سال یکهزار و سیصد و سیوشش. یکی دو سالی است که عشق، این گُمگشتهی انسان، بیشتر روزهایم را نوروز کردهاست.
برای آنها که شمال ِ ایران را خیلی خوب میشناسند، خُمامیام، برای آنها که کمی آنجا را میشناسند، رشتیام و برای آنها که به مسافتی ششصد هفتصد کیلومتری، از گرگان تا آستارا....
با سپاس از حضور این نویسنده محترم در پی اطلاع رسانی و کسب اجازه گذاشتن داستانهای شان -در ادبیات داستانی/ برای بیشتر آشنا شدن با آثارشان به وب سایت این نویسنده: "مرز آبی"مراجعه نمائید.
ادامه مطلب
داستان ترجمه:ما کودکان دو جهانیم-مترجم:ناصر غیاثی
شنبه سوم اسفند 1387
روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطهی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگجوی جوانی او را دید و عاشقاش شد....
ادامه مطلب
تاکسی نوشت ها -ناصر غیاثی
شنبه سوم اسفند 1387
شب و خیابانهای غالباً سرد و خیس برلین، یك چشم به كنار خیابان، یك گوش به بی سیم در شكار مسافر و دل در هوای باران بیشتر. رگبار می خواهد دلم. از آن رگبارهایی كه فقط پاییز رشت دارد.
پس این مسافر بعدی كجاست؟ كیست؟ چرا پیدایش نمی شود؟ شده است مثل آفتاب، كه دریغ می كند نورش را بر شهر...
منبع:کتابهای "تاکسی نوشتها-انتشارات کاروان"
"تاکسی نوشت دیگر-انتشارات حوض نقره"
ادامه مطلب
شطح ؛کاش ماسه های نرم درون دستان کوچکت بودم؛ نیره نورالهدی
پنجشنبه یکم اسفند 1387
...موج دریا امان ساحل را بریده است...
بگذار رد پایم بماند تا کودکی برای آوردن سطل ماسه اش راه را گم نکند...
مهربانم: کاش ماسه های نرمی بودم که با آنها در کنار ساحل بازی می کردی. نگاه می کنم به دانه های نرم ماسه که از میان انگشتان دستانت به زمین گرم از آفتاب نگاهت می ریزد...کاش خود دستانت بودم که جان می بخشد به کلمه ها در کلاس درست...با نگاه تو درس دوباره متولد شدن را آموختم .در کلاس درس تو در چشمانت مردم و دوباره زنده شدم.یادت هست درس باران" باز با ترانه"؟یادت هست درس"دهقان فداکار"؟یادت هست درس"حسنک کجایی"؟یادت هست درس"کارت تبریک عید"؟یادت هست درس"آن مرد در باران آمد"؟چه با شوق با خط به خط آن درسها زندگی می کردی.
بخش سوم:آنالیز داستان-با ادامه گفتگو:علیرضا عطاران-آرام
چهارشنبه نهم بهمن 1387
پس از نوشتن بخش دوم این نوشتار، دوستی ایراد گرفته بود:
ـ دقیقا اعتراض من در این است که چرا دیگر نمی شود با ادبیات مکتب قدیم داستان نوشت؟ می شود به هزار و اندی روش داستان نوشت و هر داستان خواننده خاص خود را داشته باشد
.در باره گفته این دوست، باید بگویم من هم معتقدم داستان را می توان به هزار و یک روش ـ شاید هم بیشتر ـ نوشت. اما داستان ـ چه بصورت کلاسیک یا مدرن ـ دارای یک تفاوت ساختاری و بنیادی با دیگر انواع ادبی است. همان تفاوتی که داستان «داش آکل» صادق هدایت را ـ با این که به ظاهر داستانی کلاسیک است ـ نه تنها از قصههای حماسی و پهلوانی شاهنامه؛ که از داستان های کلاسیک جدا میکند و به آن وجه خاصی می بخشد. [در متن اصلی به این داستان به عنوان نمونه ای از داستان ایرانی بیشتر می پردازم
.] ....ادامه مطلب
پیش در آمد3 آنالیز داستان-علیرضا عطاران-آرام
چهارشنبه نهم بهمن 1387
از آنجا که دو بخش پیشین این مبحث را با مقدمه آغاز کردم، این بخش را نیز با پیش درآمدی آغاز می کنم، با این انگیزه که بیشتر به مطالب کلی و مهمتر به دیدگاه و انگیزه ام از طرح این مباحث بپردازم.
یک بار ـ شاید هم بیشتر ـ گفته ام، هر گاه داستان خوبی می خوانم، نکته های مهم و البته ويژگی آن داستان را برای خودم یادداشت می کنم. آنوقت این نکته های اساسی را دسته بندی می کنم، که ببینم کدام ويژگی با هم مشترکند
....ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر-علیرضا محمودی ایرانمهر
سه شنبه یکم بهمن 1387
عليرضا محمودي ايرانمهر. متولد 1353 مشهد. داستان نويس و منتقد ادبي/
از سال 1369 با انتشار نخستين داستانهاي كوتاه و نقدهايم كار ادبي را شروع كردم و از آن زمان تا كنون با بيش تر نشريات ادبي همكاري داشته ام كه حاصل آن بيش از يكصد عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبي است. من با داستان «ابرصورتي» به رتبهي نخست مسابقه ي داستان نويسي «بهرام صادقي» دست يافتم و دربسياري جشنوارههاي ديگر موفق به كسب جوايزي شدم. فيلم نام و نمايشنامه نويسي، تدريس ادبيات داستاني و برگزاري مسابقات ادبي از ديگر فعاليت هايم بوده است و در سال 1382 موفق به دريافت رتبهي نخست براي نويسندگي نمايشنامههاي راديويي شدم. كتابها:
بريم خوش گذروني . 1384 . ( مجموعه داستان)
سفر با گردباد. 1385. ( تحليل هرمنوتيك و بررسي اشعار صائب تبريزي)
"با سپاس ازنویسنده محترم برای ارسال دو داستان و بیوگرافی در پی درخواست کانون ادبیات داستانی"
بی چاره پوپر-علیرضا محمودی ایرانمهر
دوشنبه بیست و سوم دی 1387
بعدازظهر خوبي داشتيم . شكلات براي يلدا خريدم . بزرگ و چهار گوش بود و كاغذ نقره اي داشت . اما بعد كه شروع به خوردن کردیم ، نرم شد وگوشه هايش به كاغذ چسبيد . وقتي شكلات را خريدم، زيـپم را تا زیر گلو بالا کشیدم ....
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر-هادی خشایی
جمعه بیستم دی 1387متولد ارومیه/ قصهنويسي را از سال 82 به صورت جدي تا به امروز دنبال كردهام.
دو دوره مدیر كانونهاي ادبي شعر و قصهي جوان شهر ارومیه بودم ودر پاييز 87 نيز سرپرستي كارگاه قصهنويسي حوزهي هنري اروميه رابرعهده داشتم.
"با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال داستان و بیوگرافی در پی درخواست/به کانون ادبیات داستانی"
برای آشنا شدن بیشتر با قلم این نویسنده به وب سایت هاویه مراجعه نمایید:http://www.khashai.blogfa.com
حس و حال-هادی خشایی
پنجشنبه نوزدهم دی 1387
فرهاد به انتهاي خيابان رسيده بود. ايستاد و به پشت سر برگشت. مردم هنوز ايستاده بودند و سرو صداها هنوز ميآمد. نمي دانست چرا نميتواند به راهش ادامه دهد....
ادامه مطلب
شطح ؛ رد پای آزادگی از خاک تا خدا ؛ نیره نورالهدی
دوشنبه شانزدهم دی 1387
صدای پای اسبش بیابان تشنه را پر کرده بود...اینجا کجاست؟؟من گم شده ام.!گردبادی تند به سمتم می آید.گرد و خاک نمی گذارد چیزی ببینم.!صدای پای اسب مرا به دنبال خود می کشد. من پشت سرش می دوم.خواستم ببینم کیست که اینطور خمیده روی اسب به سویی می تازد؟؟گاهی بدنش به طرفی خم می شد.اما نمی دانم چرا دستی در بدن برای نگاه داشتن نداشت؟؟و با شانه هایش به سختی خود را به روی شانه های اسب چسبانیده بود!!با هر تکان اسب به نا گاه قلبم فرو می ریخت! خدای من هر آن است که از پشت اسب بر زمین فرو افتد !. پاهایم دیگر توان دویدن نداشت.اما سعی کردم خودم را کنارش برسانم.باز هم نمی توانستم خوب ببینمش! صورتش را روی گردن اسب خوابانیده بود.یک لحظه چشمم به چشمان اسبش دوخته شد! او با صاحبش بسیار مهربان بود!!! حالا می توانستم کمی بهتر ببینمش. خوب که به صورتش نگاه کردم دیدم چشمانش را محکم به هم فشرده است انگار دردی سخت را تحمل می کند!.
لبانش خشکیده بود و جسمی سنگین را محکم به دندان گرفته بود.از میان گرد و غبار برخاسته از سم اسب به زحمت فهمیدم شی ئ را که به دندان گرفته مشک آبی است که در اثر اصابت تیرها سوراخ سوراخ شده و آب هایش بی مهابا برزمین داغ می ریزد!.
از دور صدای گریه کودکی می آمد...انگار سال هاست تشنه است و مادرش ...انگار سال هاست که شیرش خشکیده است...!
سالروز یکسالگی کانون ادبیات داستانی(کاغذ کاهی)
جمعه سیزدهم دی 1387
سلام به همه ی بازدیدکنندگان و دوستان خوب ادبی داستانی که در طی این یک سال همراه من بودند و با نظرات و یادداشتهای سبزشان مرا برای ادامه راه یاری کردند.این تلاش کوچک با همه کم و کاستی هایش به سالروز یکسالگی اش رسید.تمام سعی من بر این بود اینجا مطالب و داستانهای تازه و نو برای شما بگذارم -از نویسندگان معاصر-نویسندگان تازه قلم و گاهی هم دل نوشته ها و داستانهای کوتاهی از خودم که همه و همه در این مدت ذهنم را مشغول داشت بطوریکه عاشقانه مشکلاتش راپشت سر می گذاشتم و تمامی دغدغه ام پر باری مطالبش بود.
در جستجوی باد- نیره نورالهدی
چهارشنبه یازدهم دی 1387
همچون پرستویی خسته که سالها پریده و دویده باشد، تنها، کوره راهی را می پیمود.هر از گاهی می نشست .خستگی امانش را بریده بود!
او باید می رفت .بناچاربلند می شد و به راه خود ادامه می داد.
چمدان در دستش سنگینی می کرد....
ادامه مطلب
شطح ؛ آرامشم را از من مگیر دریا ؛ نیره نورالهدی
پنجشنبه پنجم دی 1387
حالا دیگر هیچ چیزی نمی تواند آرامش این کودک را بر هم زند.جز موج دریا!که صدای او هم تنها موسیقی آرامش بخشی است برای او...
آرام بخواب تا داستانی برایت بنویسم ای کودک آرام.
شطح ؛ یلدا ؛ نیره نورالهدی
شنبه سی ام آذر 1387
با پا چند تلنگر بر در زد!!در را که گشودم دستانش پر بود از پاکتهای میوه و آجیل.صورتش پشت آنهمه خرید پنهان شده بود.نمی توانستم ببینمش!قدش بلند بود به بلندای اولین شب زمستانی!کلاهی پشمی بر سر داشت.دانه های آخرین برف پاییزی بر روی شانه هایش می درخشید.با صدای آرامی که به سکوت شب در تاریکی طعنه می زد گفت:نمی خواهی تعارفم کنی بیایم داخل خانه؟سخت سردم است !.دیوان حافظ و چند کتیبه پر از داستانهای کوتاه و بلند در دستم گذاشت !در این لحظه بود که صورتش را از پشت گونه ی اناری که برای افتادن از پاکت لحظه شماری می کرد " یک آن دیدم! پیشانی اش سپید بود به سپیدی صبح یلدا!
شادی تان به بلندای شب یلدا باشد و چراغ عمرتان به سپیدی صبحش روشن و فروزان.
"یاداشتی از یک بازدیدکننده بر "آنالیز داستان"و پاسخ نویسنده:
جمعه بیست و نهم آذر 1387
یادداشت یکی از بازدیدکنندگان کانون ادبیات داستانی-بر پای قسمت دوم آنالیز داستان:
درود
من همونطور که به قسمت اول این مقاله اعتراض داشتم به قسمت دومش هم اعتراض دارم:
مساله اینه که دیدگاه نویسنده مقاله صرفا یک دیدگاه پست مدرنیستیه...
۱-پاسخ نویسنده معاصر"علیرضا عطاران(آرام) :
خانم نورالهدی؛ با عرض سلام و خسته نباشید.
همانطور که خواسته بودید و من هم قول داده بودم، مطالبی را در باره اعتراض آن دوست نوشتم که برایتان می فرستم...
۲-ادامه جدید گفتگو...
ادامه مطلب
بخش دوم"آنالیز یا تشریح روح داستان" علیرضاعطاران( آرام)
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
یک نوشته زمانی داستان محسوب میشود که هم جسم داشته باشد و هم روح. ـ گرچه گاهی نویسندگان حرفهای به عمد یکی از این دو بخش را برجسته یا کمرنگ میکنند.ـ اما این امر حتمن دلیلی دارد. به عبارتی نویسنده نمیتواند بدون دلیل یک بخش از داستانش ضعیفتر باشد.... ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر:م.ح.عباسپور
سه شنبه نوزدهم آذر 1387آثاربه چاپ رسیده:
- كافكا روايتگر تراژدي مدرن
-پروست كليددار كتاب كليساي زمان
-وولف پوشش نيمه شفاف زندگي
هر سه با نشر رسش . و حالا هم مشغولم به كار روي بكت و يك مجموعه داستان كوتاه و يك رمان هم در نشر روزگار دارم كه احتمالا تا يك سال ديگه از زير چاپ در بياند و ... با رودكي هم همكاري مي كنم و يكي دو تا سايت - دانوش - والس و..
برای آشنایی بیشتر با نوشته ها و داستانهای این نویسنده به این آدرس بروید
http://www.godo54.blogfa.com/
داستان:میل مبهم گناه- م.ح عباسپور
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
تراشه هاي تيز يخ توي صورتم مي پريد . دستم سنگ را نمي گرفت . ضربه هايم ناكارامدتر از آن بود كه ضخامت يخ را بشكافد . مهرداد با دختر خاله اش نوشين رفته بود پارك صخره اي....
ادامه مطلب
بخش اول:آناليز داستان -علی آرام(علیرضا عطاران)
جمعه هشتم آذر 1387
یک داستان ـ در یک تعریف کلی ـ از دو بخش تشکیل شده است. جسم و روح. داستان ترکیبی از واقعیت و ذهنیات است. يا ترکیبی از واژه و ذهن. اولی جسم داستان است و دومی روح آن. پس نخست به بخش اول «کالبد داستان» میپردازم....
(با سپاس از نویسنده محترم برای ارسال این مطلب به کانون ادبیات داستانی)...بخشهای دوم و سوم را در پستهای آینده بخوانید.سپاس...
ادامه مطلب
پیش درآمد:آنالیز، کالبدشکافی وتشریح داستان-علی آرام
جمعه هشتم آذر 1387زمانی که میخواستم ازدواج کنم؛ دوستی داشتم که در تدارک مراسم جشن از هیچ کمکی فرو گذاری نکرد
. ـ متأسفانه این دوست عزیز چندین سال پيش؛ در حالی که هنوز چهل سال نداشت؛ سکته کرد و از دنیا رفت. ـ باری از آنجا که من اصلا اهل شیرینی نبودم و نیستم. ـ بخصوص خامهای و تر آن را به هیچ وجه دوست ندارم. ـ سراغ شیرینی فروشی رفتیم که دوستم با صاحب آن آشنا بود....ادامه مطلب
شطح"گرمای دست پدر"
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
خانه بدون حضور او همیشه سرد بود.در شبهای سرد زمستانی از راه که می رسید بوی نانهای داغی که در دست داشت فضای خانه را پر می کرد.دخترکش کنار گرمای شعله های بخاری بر صفحه سفید دفترنقاشی اش بادبان قایقی را رنگ قرمز و با مداد آبی دریا را ارغوانی سایه میزد.صدای سوت کتری آهنگ ملایمی بود برای کودکی در خواب درون گهواره.پدر که از کنار دخترک رد می شد با خود بوی سرمای زمستان و برگهای سوزانده شده توسط رفتگر کوچه را به داخل خانه میهمان می کرد.نانها را مادر از دستش می گرفت تا درون سفره بگذارد.او در حالیکه شالش را از دور گردن باز می کرد خم می شد و دست دخترکش را به گرمی می فشرد و به او می گفت:چه قایق قشنگی!
داستان کوتاه"صدای شکستن"نوشته نیره نورالهدی
جمعه هفدهم آبان 1387
قدمهایش را آهسته برمی داشت.سرش پایین بود و پیامهای همراهش را می خواند .اصلا متوجه اطرافش نبود.کیفش را حمایل روی شانه اش به کناری آویخته بود.باران دم غروب شیشه های همه خانه های آن کوچه را خیس کرده بود...
ادامه مطلب
"پا به پاي گل قالي"نيره نورالهدي
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
خدا نکنه آدم بره توی این وادی !یک موقع فکر نکنین وادی خطرناکی رو می گم.نه.منظورم وادی هزارتوی داستانه که اگه واردش شدی دیگه محاله بتونی بیایی بیرون .دیگه اون آدم قبل ازورود نیستی.اینها همه عین حقیقته!دیگه به هرچیزی نگاهت می افته براش یک داستان کوچولو توی فکرت خودبخود ساخته می شه.save می شه توی یک پوشه .می ره توی یک آیکن گوشه صفحهdesktopکامپیوتر ذهنت...
ادامه مطلب
شطح /نقد عکس"آخرين برگ...
جمعه بیست و ششم مهر 1387
برگهای پاییزی زیر پای کودکی خرد می شوند. باد خرده ریزه های شان را با گرد و خاک به ته کوچه می برد.گلهای لادن از سرمای پاییزی نارنجی و زرد نو به نو شکفته می شوند و برگ برگ خاطراتم را ورق می زنند.نگاهم دوخته می شود به آخرین برگی که بر شاخه ی درخت انجیر با باد تاب می خورد و الان است که مانند دندان لقی از بن کنده شود.دستم را مي برم بسویش تا قبل از دست باد بچینمش دستی ديگر دستم رامي گيرد و مي گويد:دست نگاه دار دست اجلش هنوز سر نرسیده است... دستی دیگر خواهدش چید!...در راه است...خوب به دور دست بنگر!!...
داستان"آخرین ایستگاه!"نوشته نیره نورالهدی
شنبه سیزدهم مهر 1387
بدو بدو ...اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد.با سرعت خودش رو به واگن خواهرش رسوند و نگاهش رو در میان جمعیت انبوهی که از واگن بیرون می آمدند دواند.هیچکس با بغلدستیش حرفی نمی زد.لبها روی هم قفل شده بود،همه سرهاشون رو پایین انداخته و از سرما توی یقه ی کاپشن هاشون....
ادامه مطلب
داستان"از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!"نوشته:نیره نورالهدی"
یکشنبه هفتم مهر 1387
از اداره که زدم بیرون نگاهی به ساعتم انداختم هر دو تا عقربه جا خوش کرده بودن روی عدد یک!تاکسی گرفتم برای سعادت آباد.عقب تاکسی که جا برای نشستن نبود.جلو هم با راننده می شدن دو نفر.مجبور شدم به هر ضرب و زوری بود کنار مسافر جلویی بشینم.کیف و پوشه هارو گذاشتم روی زانوهام و یه دستم رو انداختم روی شونه ی صندلی....
ادامه مطلب
شطح/نقد عکس"سرمشق فردا:میم ماهی... مثل "ماه مهر"
دوشنبه یکم مهر 1387
مادر سفره شام را جمع می کند.پدر ماهی های حوض را با سبدی از آب می گیرد،با خودمی گوید:هوا رو به سردی است، باد پاییزی اگر چه خوشایندشان است، اما برگهای روی آب حوض نمی گذارد خوب ببینیمشان،بگذارمشان توی تنگ پشت پنجره بهتر است.برادرم کفشهایش را واکس می زند،می گذارد کنارجاکفشی.مادر می پرسد:همه وسایلت را حاضر کرده ای؟نگاهم می رود روی روپوش آبی،کیف صورتی و کفشهای کوچک عنابی.یادم می افتد،فقط یک دفتر و یک مداد کم دارم!در همین فکر هستم که برادرم از کیفش یک دفتر و یک جعبه مداد رنگی به من می دهد و می گوید:فردا روز اول است ما باید فقط سر مشق بنویسیم!شما تمام زنگها نقاشی دارید!!
داستان"حالا کجا بریم توی این شهر؟؟!..."نوشته:نیره نورالهدی
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
پت روی نیمکت ایستگاه چرت می زد.مت کنارش این پا اون پا می کرد و سرک می کشید کی خط برسه.هر چند دقیقه هم یکبار با چوب کوچکی که دستش بود یه سلقمه به پهلوی پت می زد تا خوابش سنگین نشه!ایستگاه شلوغ بود...
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر-علیرضا عطاران(علی آرام)
شنبه شانزدهم شهریور 1387
متولد سال ۱۳۳۷ مشهد. از دهه شصت شروع به نوشتن کردهاست. در زمينههای ادبياتداستاني، تاريخسياسي و تاريخاديان کتابهايي به چاپ رساندهاست. رمان تاريخي "سياوشانوشک" و جزوه تحقيقي "بررسي ديدگاههاي جنبشهاي اجتماعي صدسال معاصر" و نيز تعدادي از داستانهاي کوتاه در سه کتاب به نام هاي واکسي ، غروب خروشخوانان و هاينريش بُّل و نويسنده ايراني و همچنين مجموعه مقاله ها از او به چاپ رسيده است. ضمن اينکه رمان قرباني را آماده چاپ دارد.
درپی درخواست داستانی از این نویسنده محترم مقیم آلمان/ داستان و بیوگرافی به ایمیل کانون ادبیات داستانی ارسال شد.وب سایت این نویسنده معاصر موجود در پیوندها"ویژه داستان نقد و بررسی ادبیات داستانی-علی آرام".
داستان"پایانی که آغاز نداشت"علیرضا عطاران(علی آرام)
شنبه شانزدهم شهریور 1387
پسرجوان برای چندمين بار به مادرش گفت: «اگه اتوبوس را از دست بديم، دير میرسيم به کلاس... ها!» و از نزديک مادرش که جلوی آينه ايستاده بود، فاصله گرفت و سيگاری روشن کرد. حالا ديگر مادر به سيگار کشيدن او خرده نمیگرفت، بخصوص عصرهای جمعه که او را با اتوبوس به کلاس آموزش زبان میبرد و آنجا دو و نيم ساعت منتظر میماند تا با هم برگردند...
ادامه مطلب
نشست صمیمی اعضای کانون ادبیات داستانی با نویسنده معاصر"رضا رهگذر"
جمعه یکم شهریور 1387
مهارتهاي نويسندگي و خلق داستان
عشق و تعهد دو مقوله ايست كه مي تواند در خلق ادبيات داستاني و كلا در نويسندگي موثر باشد.يك نويسنده در جهاد فرهنگي بايد به مثايه ي يك سرباز باشد.بسياري از محدوديتها و دردها را براي خود متحمل شود. و آنها را بشناسد و نسبت به آن متعهد باشد.اگر نه اين باشد و نه آن هيچ وقت ادبياتي شكل نخواهد گرفت.
*تجربه و لمس كردن هستي و واقعيات پيرامون آن قدرت توانايي نويسنده را افزايش مي دهد.تجربه بي واسطه.
*روانشناسي/يكي از مهمترين لازمه هاي نويسندگيست...
ادامه مطلب
نقدکتاب:"طبیعت زنده چند بانو"مریم احسانی/مریم حسینیان
شنبه نوزدهم مرداد 1387
همان گونه که ازعنوان کتاب " طبیعت زنده چند بانو" بر می آید , کلمات ساختار " بودن" را برپایه ی زنان, در امتداد نگاه کیارنگ علایی می سازند." بودن " نه در معنای زیستن , که هر آنچه زیستن معنا می دهد....
و
قابي پر از بانو...
ادامه مطلب
"استخری از کاشی های سبز"کیارنگ علایی"
جمعه هجدهم مرداد 1387
من در گوشه ای از اتاق 397 به دنیا آمدم.آن جا می شد به راحتی نفس کشید.دنیا تا حدی بزرگ تر از رحم مادرم بود.نورهای پراکنده در هوا گاهی تا نزدیکی صورتم می آمدند و باز دور می شدند و انگار روح هایی سرگردان دور و برم می پلکیدند.کسی اطرافم نبود.تنها می دانستم مادرم همین نزدیکی هاست.صداش را شنیده بودم....
بیوگرافی: نویسنده معاصر"کیارنگ علایی"در آرشیو موضوعی
"وبسایت این نویسنده:
ادامه مطلب
شطح /نقد عکس"آرامش در یک بعدالظهر تابستان"
جمعه یازدهم مرداد 1387
سارا به آرامی سرش را از روی دست پدر برداشت.پدر غرق در خواب بعدالظهر تابستان بود.سارا پاورچین پاورچین کفشهای دم پایی صورتی اش را پوشید.نگاهی به پرده ها ی آبی که از باد کولر حرکتی آرام داشت انداخت.سکه درون دستش را لمس کرد و با خوشحالی برای خریدن یک بستنی به بیرون از خانه رفت.وقتی برگشت پدرش هنوز بیدار نشده بود.در کنارش دوباره دراز کشید و به صدای کولر گوش داد.
داستانی:از نویسنده معاصر"مریم حسینیان"/هر هفته پنجشنبه ها"
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
عنوان داستان:"هر هفته پنجشنبه ها"
پشت کفشم را با انگشت بالا می کشم و می گویم
: باشه زنگ می زنم. قبل از اینکه در را ببندم به پنجره نگاه می کنم. مامان با اشاره می گوید که حتما زنگ بزنم. سرم را تکان می دهم. هنوز در را نبسته ام که صدای بابا از آیفون می ریزد توی کوچه: خودم می یام دنبالت. تا یک ربع دیگه هم زنگ بزن. می گویم: چشم و توی دلم آرزوی مرگ می کنم و باز مونس می آید جلوی چشمم. روسری او را سر کرده ام. همان که هشت روز قبل از فرارش از خرازی سر کوچه خرید. روژ لب قهوه ای اش را گذاشته ام توی کیفم. امین دارد توی کوچه دوچرخه سواری می کند. مرا که می بیند راهش را کج می کند. سعی می کنم سرم را بالا بگیرم. تا خیابان راهی نیست....ادامه مطلب
داستانی کوتاه: از نویسنده معاصر"مریم حسینیان"/من که ملخ نیستم
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
حتما باغبان بود كه با شلوار گشاد و گالش، وسط چمن ها ايستاده بود و به گلها آب مي داد
. من فقط گفتم : آقا يك ملخ گنده توي لوله بخاري كتابخانه است. خودش بود كه ...ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر-مریم حسینیان
جمعه هفدهم خرداد 1387
بیوگرافی نویسنده معاصر"مریم حسینیان"بر گرفته از وب سایت این نویسنده "این یادگاری از من است"موجود در پیوندها"
به گمانم یکی از شنبه های خدا، اواخر سال ببربوده که پدرم پشت قرآن جلد آبی قدیمی ، نوشت: امروز 17 اسفندماه ، خدا مریم را برای ما فرستاد
.حالا این که چرا شناسنامه ام را اول فروردین 1354 صادر کرده اند، یعنی درست روزی که هیچ بنی بشری در اداره ثبت احوال حضور نداشته ، خودش داستانی است.زیاد یادم نمی آید مثل بقیه بچه ها از در و دیوار بالا رفته باشم که ای کاش این کار را می کردم! آنقدر نمره بیست گرفته ام که حالم از خودم به هم می خورد. می توانستم به جای این همه شاگرد اول بودن، موهای دختر همسایه را بکشم، زنگ خانه مردم را بزنم و فرار کنم و هزار تا کار خاطره انگیز دیگر انجام بدهم که الان اینقدر در به در چنین تصاویری برای داستانهایم نباشم....ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر-یوسف علیخانی
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
یوسف علیخانی نویسنده ی توانای معاصر و صاحب سبک -اهل قزوین متولد-۱۳۵۴-رودبار والموت.او پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی در روستای زادگاهش "میلک در رودبار و الموت"به قزوین رفت و پس از اتمام دوره متوسطه ۱۳۷۳برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات عرب راهی دانشگاه تهران شد.دغدغه تمام این سالهای رفته او"داستان نویسی"و تحقیق در این زمینه بوده است.سایت رسمی یوسف علیخانی"تا دانه"/موجود در پیوندها....
ادامه مطلب
شطح/نقد عکس:"پریدن و نشستن" نیره نورالهدی"
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
پرزدند- یکی یکی آمدند ...
با فاصله های مناسب نشستند روی این تنه ی درخت-راستی این تکه چوب- در اعماق این دریاچه آرام به کجا متصل است که اینگونه سر پاست؟حتما زمانی ریشه در خاک آب نگرفته ی این بستر داشته است.این تکیه گاه باید می بود تا این پرندگان دریایی برای لختی آرامش روی آن به این زیبایی سکون یابند.این درخت باید پیر می شد تا اینگونه بشکند-بشود زمینه برای بستر رودخانه.داستان آمدن این پرندگان ریشه در سرزمینهای دور دارد-مهاجرت از دوردستها-پیوسته در پیرنگ -هماهنگ در گره به گره نشستن-از راست به چپ هر کدام نگاه هایشان مانند زنجیر به هم وصل-اگر یکی از آنها این توازن را با پریدن بر هم زند-حلقه ی وصل داستان پریدن و نشستن را سخت گسسته است-حتی انعکاس این نشستن زیبادر آب آرام را هم برهم زده است.از راست به چپ آخرین پرنده زل زده به نگاه دوربین روبه رویش درست مانند پایان هر داستان که زل می زند به خواننده اش که در پایان داستان غرق شده است.
اگر در مسیر رودخانه سنگلاخی نباشه اون صدای زیبا رو هیچ وقت نمی ده...
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387امروز وقتی بعد از دو شبانه روز بیدار خوابی اومدم از نظرات وبلاگم- که جایی بود برای دل نوشته هام و داستان های خوبی که خیلی دوستشون داشتم-سری بزنم با خوندن بعضی کامنتها سخت دلم گرفت/همه رو بی برو برگرد تایید کردم و برگشتم کنار تخت پسرم/اونقدر ناراحت بودم که بغض گلوم رو فشرد و نتونستم خودم رو کنترل کنم/پسرم گفت: چی شده؟گفتم هیچی! و او در حالیکه در تب می سوخت گفت:نگران نباش یک رودخونه ی پر از آب هم اگه جلوی راهش سنگی نباشه هیچ وقت اون صدای زیبا رو نمی ده... بهتر که شد من این پست رو نوشتم-شاید بعد حذفش کردم-اما من این رو به همه ی شما دوستان خوبم اعتراف می کنم من فردی هستم بسیار دلسوز نسبت به همه ی انسانهای روی زمین چون همه آفریده ی خدا هستند و از او روحی در آنها دمیده شده-و برای همه به همین خاطر تقدسی خاص قائلم/و از روزیکه چشمم به صورت مهربان مادرم در لای آن پارچه ی سفید افتاد که دیگر نفس نمیکشید...دیدم نسبت به همه چیز تغییر کرد...نه اینکه ناامید شوم...بلکه خداوند از جلوی دید من /با این گرفتن سخت-پرده هایی را کنار زد که از آن روز به هر پدیده ای با افقی بلند و وسیع می نگرم...تا اینکه این محیط مقدس را برای گفتن حرفهایم انتخاب کردم و تا کنون به هر وبلاگی که سر زد ه ام اگر مطلبی ادبی داشته برایش یادگاری به احترام نوشته ام-اگر دلتنگ و دلشکسته بوده دلداریش دادم و سعی کردم سنگ صبورش باشم... /من داستان های زیادی نوشته ام که در حال آماده شدن برای چاپ می باشد.و اگر اینجا آنها را نمی نویسم تنها دلیلش این است که نویسندگی این وبلاگ رو از طرف کانون ادبیات داستانی به عهده دارم و حق خود نمی دانم نوشته های شخصی خود را بیشتر بنویسم.اینجا خودم سعی دارم بیشتر به معرفی نویسندگان معاصر و آثار داستانی و ادبی آنها بپردازم و در بین پست ها دل نوشته ای از خودم هم می نویسم/ اینجا همیشه چراغی برای آمدنتان روشن است- تا چراغ جان من را خداوند روشن نگاه می دارد...![]()
برق تیله های شیشه ای
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
درعصرهای تابستان- دخترکی تکیه به دیوار حیاط می نشست.مادرش با شیلنگ- حیاط را خیس می کرد تا محکم شود و هنگام بازی بچه ها کمتر خاک بلند شود.اونگاهش را به زمین می دوخت تا تیله های شیشه ای که از حیاط همسایه افتاده بود در میان آب و گل پیدا شوند - آنها را زیر شیلنگ آب بگیرد تا شسته و براق شوند...هنوز هم یکی از آن تیله ها را همیشه به همراهش دارد. گاهی که از کیفش می افتد روی سرامیک های سفید- همانطور که تق تق صدا می کند و به زیر مبلها قل می خورد...آن خاطرات شیرین کودکی برایش زنده می شود....
موضوع:باران بهاری اگر ببارد.../شطح/نیره نورالهدی
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
باران بهاری اگر ببارد...
روزها از آغاز بهار می گذرد...چشمها همه منتظر بارانند...همه پشت پنجره ها برای چند لحظه به دل گرفته و آماده ی بارش آسمان می نگرند...در دور و نزدیک دعای باران می خوانند...در دل سبزه زارها...در دورترین آبادی های سبز پشت کوه ها...
دیروز بالاخره باران تند بهاری سیل آسا به روی شهر باریدن گرفت.بغض آسمان به یکباره ترکید...خانه پراز بوی باران شد...مادر سماور را روشن کرد و به سراغ کابینت رفت.صدای ریزش باران و قل قل سماور نمی گذاشت بفهمم او آهسته در حالیکه لبخندی بر لب داشت زیر لب چه می گوید .فقط وقتی در کابینت را بست فهمیدم که گفت:قهوه مان تمام شده.من کتاب را بستم :می روم بخرم.چتر را از آویز جالباسی برداشتم و در آن طراوت باران برای خریدن قهوه به نزدیکترین سوپر رفتم.هوا هنوز سرد بود.انگار نه انگار بهار آمده ...پرده ی پلاستیکی سوپر را که پر از آب باران شده بود به کناری زدم...آقا یک بسته قهوه لطفا...تا قهوه را داخل نایلونی می گذاشت که به من بدهد نگاهی به بیرون انداختم و گفتم:بارون خوبی آمد نه؟؟ گفت:اگر دو سه بار دیگر هم همینطور ببارد ...
موضوع/لحظه های تحویل سال نو/نیره نورالهدی
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
لحظه ها به آغاز سال نو نزدیک می شد.انگار کسی دنبالشان کرده بود.تندو سریع عقربه های ساعت را می چرخاندند.هنوز چند سین دیگر کم داشتیم تا هفت سین سفره ی کوچک مان کامل شود.در هفت سین های کودکی که می گشتم سکه های نوی پدر بود که در دما دم لحظه ی سال تحویل در دستان کوچکم گذاشته می شدو سیب قرمزی که مادرم تازه در حوض آبی حیاط شسته بود و هنوز قطره های آب از روی پوست عنابی اش سر می خورد در کاسه ی شیشه ای خالیم نهاده می شد.آنوقت بود که نفسی عمیق می کشیدم بس که به دنبال سین ها در کوچه ها و بقالیها گشته بودم...
موضوع/شطح/نقد عکس/ وزش باد بهاری... / نیره نورالهدی
شنبه هجدهم اسفند 1386پارسال نزدیک بهار بود می خواستیم باغبانی خبر کنیم تا بیاید باغچه را زیر و رو کند و درختان را حرث.که گفتند:حالا که درختان و زمین بیدار شده اند؟! تا به حال که آمدن و رفتن چندین بهار را دیده بودم شنیدن جمله ای این چنین تکانم نداده بود.حالا هراس دارم درختان وزمین قبل از حرث و زیر و رو شدن بیدار شوند!دیروز بادی تند می وزید...مادربزرگ نگاهش را به دورترین نقطه ی ممکن دوخت و گفت:این باد بیدار می کند...ریشه ها را تکان می دهد...بیدارشان می کند.باد می وزد...هو هو...درختان به خواب رفته را تکان تکان می دهد...بیدار شوید بیدار شوید:زلال باران که از شب قبل آمده مهمان ریشه هاتان است.ابرها هنوز پربارند.قطره ها در دل دارند تا فرو بنشانند بر ریشه هاتان.بهار در راه است.باد می وزد گاهی تند گاهی نسیم وار می پیچد بر پروپای درختان و شاخه هاشان.حتی آن دورترین و تنها ترین درخت را هم بیدار می کند.با خود پاکتی سبز همراه دارد که در آن پر از گلبرگ های صورتی گل محمدی است...بهارتان همیشه سبز.
کبوتران چاهی امروز کجایند؟؟/نیره نورالهدی.
جمعه هفدهم اسفند 1386
کبوتران امروز اطراف خانه ی پیامبر مهربانی می چرخند.بعد لب بام کاه گلی خانه اش زیر آفتاب گرم توی این هوای سرد کنار به کنار آرام می نشینند و سر در پرهاشان فرو می برند به یاد او مردی از تبار مهربانی.
کمی آن طرفتر برادر صلح را یاد می کنند که چقدر قدش بلند بود در طلب صلح و دوستی.آن وقت نگاهشان را به خانه اش می دوزند و سرشان را در طرف دیگر پرهاشان می گذارند. بعد هم پرواز می کنن دور تا دور گنبد طلای رضای من...
موضوع:داستان کوتاه/از بس که آدم ها گم می شوند/ نويسنده:" كيارنگ علايي "
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
" گزیده ای از کتاب باد در یک خیابان مستقیم/کیارنگ علایی/نشرپیام امروز/تهران"
"از بس که آدم ها گم می شوند"
((بسه دیگه خسته شدم))...مادرم داد می کشد بعد با تمنا می گوید:((اخماتو واکن پاشو بریم یه جایی دلم ترکید.))توی دلم می گویم:((کجا مگه جایی هم...))مادرم پیشدستی می کند((بریم پارک راه بریم.))می رویم پارک.پارک جای قشنگی است.آنجا هیچ کس بلند حرف نمی زند.آدم ها همه ساکتند.....
ادامه مطلب
موضوع/نقد کتاب/داستانی"طبیعت زنده ی چند بانو-"کیارنگ علایی"/نوشته نیره نورالهدی
شنبه چهارم اسفند 1386
نقدی بر چند داستان کوتاه از کتاب "طبیعت زنده ی چند بانو":کیارنگ علایی
کتاب را برداشتم.کتابی با قطر کم و جلدی سپید!گشودمش.ده عنوان .ده فریم زنده از زندگی چند بانو!زندگی با شروع داستان "استخری از کاشی های سبز"جان می گیرد:"کسی اطرافم نبود!تنها می دانستم مادرم همین نزدیکی هاست."صداش"را شنیده بودم.درست لحظه ی تولد.نقاشی ماهی های سفید روی کاشی ها لرزیده بود.جان گرفته بود وحرکت کرده بود.اما "صدای"پیاپی پالس دستگاه بالای سرم نمی گذاشت چیزی بشنوم"."دلم بیشتر از همیشه برای مادرم تنگ شده بود".تداوم زندگی از نگاه نوزادی نارس آغاز می شودنوزادی که هیچ کس اورا نمی بیند و درک نمی کند-جریان می یابد در لحظه لحظه های ساکت در زیر پوست همه ی انسانها-آرام و بی صدا:صداهایی که همه نمی شنوند.اما نویسنده کیارنگ علایی سخت آنها را مانند جرسی گوشخراش در گوش نا شنوای زمان به صدا در می آورد:که بشنوید...بشنوید...یکی از آن صداها "صدای پای مادر است"او که محبتش به میوه ی دلش پایانی ندارد و در این راه سر از پا نمی شناسد.....
ادامه مطلب
بیوگرافی نویسنده معاصر-کیارنگ علایی
جمعه سوم اسفند 1386
کیارنگ علایی
متولد 1355 مشهد
*فعالیت مطبوعاتی از سال 1370 با روزنامه ها و نشریاتی چون: خراسان ، توس ، قدس ، صبح امروز ، خرداد ، جام جم ، همشهری ، و 40 چراغ.
* سردبیر فصلنامه عکس آبرنگ /
* سردبیر نشریه اتحادیه عکاسان خراسان (1385) /
*دانش آموخته سینما در محضر اساتیدی چون: اکبر عالمی ، دکتر احمد الستی ، مسعود اوحدی ، ایرج رامین فر ، قطب الدین صادقی
*ساخت فیلم های کوتاه از سال 1373 و در این زمینه : اخذ مدال برنز جشنواره برنو (جمهوری چک/ 1997) برای فیلم دیوارهای شیشه ای ،جایزه بهترین فیلم انیمیشن جشنواره داکینو (رومانی / 2005) برای فیلم یو ، مدال برنز جشنواره ملل (اتریش / 1998) برای فیلم دستهای سیمانی ، مدال برنز اتحادیه فیلمسازان آماتور جهان (یونیکا / 2005) برای فیلم یو ، و مدال نقره جشنواره ملل ( اتریش /2006) برای فیلم آن دورها مرا متولد کن /
" تالیفات"
*باد در یک خیابان مستقیم ( نشر پیام امروز تهران، 1381)
*چیزهایی هست که مزه می دهد ( مجموعه نویسندگان معاصر، نشر رسش اهواز ، 1383 )
*قصه 85 ( مجموعه نویسندگان معاصر ، نشر حوزه هنری تهران ، 1385 )
*طبیعت زنده چند بانو ( نشر رسش اهواز ،1385)
*پرسه در حوالی زندگی ( مشترک با مصطفی مستور / نشر چشمه تهران، 1385)
*هایکو هرجا بخواهد می وزد ( در دست چاپ / نشر روزآمد تهران، 1386)......
ادامه مطلب
موضوع/داستان کوتاه/ طعم زنجیر /نیره نورالهدی
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
طعم زنجیر
نیره نورالهدی
در چشمانش اضطرابی عمیق حس می شد!از قد و قواره ی کوچکش می شد فهمید سیزده چهارده سالی بیشتر ندارد.دو نفری که آورده بودنش هر دو بیسیم دستشان بود که مرتب پیامهای منقطع و نا مفهوم از آن شنیده می شد........
ادامه مطلب
موضوع:شطح/نقدعکس/اوج بر سر دار.../نیره نورالهدی.
شنبه سیزدهم بهمن 1386
پرنده بالهایت کو؟؟
کدامین دست آنها را این چنین بی رحمانه به طناب دار آویخته است؟؟می دانم که با چشمان خیس و دل بغض گرفته ات خوب می بینی که آسمان هم سخت دلش برایت گرفته است!!آن دست جلاد نمی داند که اگر بالهای پرپشت از پر تو را این گونه بر دار آویزد...باز هم شکل پرواز را به خود خواهی گرفت!!؟؟
من سرت را می بینم که چه سان به سوی عرش گردن کشیده ای وپاهایت را که راچگونه از زمین و زمینیان کنده ای!بگذارپروازت را در این بی چرایی تماشا کنم.مرغ سر از پا نشناخته ام .رهیده از گرگهای درنده خوی این کره ی خاکی...آنها که فقط و فقط در اندیشه ی دریدن مهر پرواز تواند...

برگزیدگان جشنواره داستانهای ایرانی معرفی شدند
دشوارترین کار سادهنویسی است و سادهترین کار پیچیده نویسی .... 
