مرکز خرید خاطره-فرشته ساری
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
باید سروقت به ملاقاتش می رفتم. قرار این ملاقات قرن ها پیش گذاشته شده بود و در كتیبه ای یادداشت شده بود. این كتیبه ، نسل به نسل در خانواده دست به دست گشته بود تا رسیده بود به امروز، روز قرار.آرامگاه جد بزرگم چند مقبره آن طرف تر است، در برج جیم، میان دشتی سبز و خرم، در دامنه ی رشته كوه های البرز.
در خانواده ی ما، تا جایی كه یادم می آید كسی از معنای نوشته های روی این كتیبه، سررشته ای نداشت. پدربزرگم و پدرم به آن صرفاً به چشم یك شیء باستانی باارزش و میراث خانوادگی نگاه می كردند.
آن وقت ها در رشته ی زبان های باستانی ایرانی درس می خواندم، در پایه ی كارشناسی ارشد، ولی پس از خواندن متن این كتیبه، مسیر زندگی و آینده ام تغییر كرد. در جلسه ی دفاع از رساله ام حاضر نشدم؛ دیگر نیازی به مدرك نداشتم و آمدم این جا به برج جیم و كتیبه را هم آوردم پیش خودم، همین جا.
همیشه كتیبه در گنجه ی چوب بلوط، كنار سایر اشیای زینتی آرمیده بود.یادم نیست نخستین بار با چه انگیزه ای به سراغش رفتم.
چهارجور نوشته روی كتیبه حكاكی شده بود؛ اولی در سه سطر و به خط میخی باستانی بود كه سی و شش نشانه دارد. ولی نتوانسته بودم آن را به طور دقیق بخوانم. نوشته ی دوم، تكرار همان متن اول بود كه بعدها به زبان اوستایی و خط دین دبیری نوشته شده بود. خط دین دبیری، خط بسیار دقیقی است، با چهل و هشت نشانه؛ دقیق ترین خط اختراع شده در دنیا. از روی نوشته ی دوم، توانستم به معنای آن پی ببرم؛ حیرت كرده بودم و ناباور بودم. بعد به خودم گفتم لابد یك جور اسطوره ی موجز است. و معنای كاربردی و كاركردی ندارد. زیر آن، نوشته ی سومی بود؛ باز هم در سه سطر و به زبان ایرانی میانه و خط پهلوی با چند هوزوارش به زبان آرامی كه من معادلِ پهلوانیكِ هوزوارش ها را نمی دانستم. وقتی در دانشگاه درس می خواندم، از استادانم معنای آنها را پرسیده بودم ولی كسی معنای آنها را نمی دانست. شرق شناس بنامی كه زبان آرامی را می دانست، همان سال در برلین جان به جان آفرین داده بود و رموز زبان آرامی و هوزوارش ها را با خود به گور برده بود. فهمیدن معنای نوشته ی سوم كه بدون فهمیدن هوزوارش ها ممكن نبود، برایم یك وسواس ذهنی شده بود. به خودم می گفتم شاید تعبیر تازه ای از متن كتیبه باشد، شاید... نوشته ی چهارم به خط پهلوی و زبان فارسی دری بود كه میانه ی نوشتن، در همان سطر اول، نیمه كاره مانده بود.
پدرم پزشك بود، مردی عقل گرا و منطقی به قول خودش. وقتی نخستین بار از دل مشغولی هایم درباره ی نوشته های روی این كتیبه برایش حرف زدم، نگاهِ فقیه اندر سفیهی به من انداخت، لبخندی به زور بر لبانش نشست، دستی به ملاطفت بر پشت شانه ام كشید و رفتن به كلبه ی ییلاقی مان در دشت لار را برای من تجویز كرد. اوایل تابستان بود و دشت پوشیده از انواع علف های گلدار و بی گل و گل های خودروی ریز و درشت. همان جا بود كه تصمیم گرفته به این جا بیایم.
دچار دلرحمی دست و پاگیری بودم كه سرانجام چاره ای نسبی برای غلبه بر آن یافتم. یك چمدان نامه نوشتم و یك آلبوم عكس انداختم؛ البته با گریم های گوناگون، هر دو را برای دوستی فرستادم كه به قول او اعتماد داشتم و از او خواستم سالی دو سه نامه وعكس برای پدر و مادرم از جانب من پُست كند و نشانی روی پاكتهای نامه را هم تایپ كند. فقط باید امیدوار می بودم كه دوستم عمر طبیعی داشته باشد.
با كتیبه، تقویم، بذر و یك كوله پشتی دیگر راهی برج جیم شدم و در آن ساكن شدم، تا به امروز. روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها را سپری كردم تا رسیدم به امروز، روز قرار ملاقات با جد بزرگم. پیش از آمدن به برج جیم، اصول نجوم و تقویم ایرانی را كه هر ده هزار سال فقط چند ثانیه خطا خواهد داشت. آموخته بودم. نمی دانستم مقصود جد بزرگم از این قرار چیست، حدس می زدم هیچ مأموریت خاصی در میان نیست، فقط می خواهد ببیند قرن ها بعد، تمدنی كه داشته به چه شكلی درآمده است، همین. یك جور كنجكاوی انسانی كه برایم قابل احترام بود. و من. فقط می خواستم باور كنم كه چنین ملاقاتی ممكن خواهد بود. و باور كرده بودم. خسته شدن از انتظار؛ همان چیزی بود كه باعث شده بود به این باور و بازی نیاز پیدا كنم و آن را اجرا كنم.
البته كه امروز هیجان دارم، نیم قرن سكونت در یك مقبره هم نمی تواند همه ی هیجان های طبیعی انسان را نابود كند.
پس از سلام و احوالپرسی- البته به زبان جد بزرگم و لهجه ی احتمالاً غیرعادی من برای او- فوری می فهمد سه چیز تغییر كرده است، می رود تو فكر، به خودش می آید و با مهربانی می گوید كه برویم فرزندم، برویم به شهر.
باید از در اصلی برج، كه نیم قرن پیش، از آن به داخل برج وارد شده بودم، بیرون می رفتیم. حوالی غروب بود. چند توریست مرد جلو در ورودی برج قدم می زدند و از نمای بیرونی برج عكس می گرفتند. كلاغ ها دسته جمعی از جایی به جایی می رفتند، چند لكه ابر در آسمانِ بنفش از هم جدا و دور می شدند. درخت های نارون مثل همان روزی كه وارد برج شده بودم سبز بودند، شاید یك هوا بلندتر شده بودند. در همان نزدیكی دو تابلو توجه ام را جلب كرد، روی یكی از تابلوها به انگلیسی نوشته شده بود، عبور فقط برای خارجی ها به مقصد قرنطینه توریست ها. یك آن تصمیم گرفتم بی آنكه چیزی به جد بزرگم بگویم از همان لاین برویم كه به یك آسانسور و بعد به یك خط هوایی می رسید، كمی شبیه تله كابین های زمان خودم بود. نیای بزرگم با دقت اما بی علاقه به این چیزها نگاه می كرد. به حروف لاتین سبز كه به سرعت بر دیواره ی كابین نقش می بست، خیره شده بودم و نمی دانستم در كدام ایستگاه پیاده شویم. یكهو روی صفحه، ایستگاه مركز خاطره، ظاهر شد. فوری دكمه را فشردم. كابین ایستاد و درِ آن رو به آسانسوری باز شد. سوار شدیم. درِ آسانسور رو به سالنی شیشه ای باز شد كه بالای آن به انگلیسی نوشته شده بود، بورس بین المللی خاطره. در آن سالن خلوت، مانیتورهای بزرگی قرار داشت. در میان مانیتورها چشمم به دختر جوانی افتاد كه شبیه یكی از بالرین های فندق شكن بود. دختر در سالن خالی با كفش اسكیت دارش بر سنگ های شفاف سُر می خورد و به هر طرف چرخ وا چرخ می زد. به انگلیسی از او پرسیدم: «ببخشید، دفتر اطلاعات كجاست؟» نزدیك تر آمد، اما باز هم در حركت بود و آرام و قرار نداشت یك جا بایستد. هیجان زده پرسید: «شما هم انگلیسی را از راه جراحی یاد گرفته ای؟ چه طوری است؟ خوبه؟ منم می خوام یونانی را جراحی كنم.»
از حرف هایش سر در نیاوردم. نیای من هم ساكت بود. دختر بر سنگفرش سُرید و دور شد. خودم روی صفحه مانیتور ورودی، مركز اطلاع رسانی را پیدا كردم و فهمیدم این جا به ندرت می شود با آدم روبه رو شد. دختر جلو صفحه مانیتور ظاهر شد و چیزی پرسید، جوابش بر صفحه ظاهر شد. در زمان من هنوز از راه تایپ كردن با كامپیوترها حرف می زدند. دختر با خنده به من گفت: «امتحان كن، شاید لهجه شما را هم بفهمد. راستی چه قدر خشك حرف می زنی. » بعد گفت: «وای چه قدر دلم گرفته، می گن این حرف ها قدیمی شده، اومده ام خاطرات یك بالرین مشهور را بخرم، من عاشق باله هستم، ولی این بالرین از خود راضی خاطراتش را خیلی گران می فروشه و فروشنده ی دیگه ای هم نیس امروز، دوستم می گه خاطرات ماشینی بخر، به صرفه تره، ولی خُب خاطرات ماشینی كه با چند تا فرمول درست می شن، به دلچسبی خاطرات واقعی نیستن، ابداً به پای اونا نمی رسن، هرگز، واقعی اش یه چیز دیگه س، شماها انگار فروشنده هستین؟ نه؟ باید برید ته سالن، اون جا حافظه تون پیاده می شه و قیمت گذاری می شه، در آوردن خاطره درد نداره، نترسین، یه گِز كوچولو و تموم می شه، قیمت ها هم روی اون تابلو، تمام شبانه روز نشون داده می شه، با تغییرات لحظه به لحظه ی قیمت ها. آخ، می بینی؟ قیمت خاطرات بالرین مشهور اصلا ً پایین نمیاد، اون یكی تابلو را می بینی؟ مال خاطره های مصنوعی و ماشینی یه، خیلی ارزون تره، وسع هر كسی می رسه از اونا بخره.»
از دختر پرسیدم: «به جای خریدن خاطره، چرا رمان نمی خوانید؟» یك لنگه ابروی خوش تركیب اش را بالا برد و گفت: «نكند شما ماكسیمیلان باشی؟ انگار از عهد دقیانوس آمده این» و بعد به قهقهه خندید- طنین خنده ها كه فرقی نكرده.-
گفتم: «اشكالی دارد اگر این طور باشد؟»
گفت: «كی باور می كند این حرفارو.»
گفتم: «اگر آدم از چند دهه پیش هم آمده باشد، این چیزها را باور نمی كند.» و به دور و برم اشاره كردم.
گفت: «اینا كه چیزی نیس، شعبه كوچكی است تا كارمندها دوام بیارن تو این جور كشورها» - چینی بر دماغ كوچك و قشنگش انداخت و ادامه داد- «البته من برای كار گذاشتن تراشه زبان یونانی به این شعبه ها اعتماد ندارم، صبر می كنم، برای كریسمس برمی گردم نیویورك، همون جا عمل می كنم.» - پس هنوز مراسم كریسمس سر جای خودش است.-
بعد پرسید: «چرا شما نسخه ی قدیمی انگلیسی را جراحی كرده ای؟ راستی شماها كجایی هستین؟ یونانی؟ ولی پدربزرگ تان خیلی شبیه بابانوئل است.» و دوباره خندید ولی آرام تر.
گفتم: «اگر پدربزرگم بفهمد شما او را یونانی می دانید، خونش به جوش می آید.» یكی از مانیتورها دختر را صدا كرد: «والری»- چه اسم قشنگی دارد.- و او در حالی كه با تعجب می پرسید: «چرا؟ برای چی؟» سُر خورد و دور شد. انتظار داشتم كه جد بزرگم شاخ درآورده باشد، اما او ساكت بود و نگاهش دوستانه. اگر از كار این كامپیوترها سر در بیاورد، قالب تهی می كند دوباره. مانده بودم كه این چیزها را چه جوری در ظرف زبان جد بزرگم جا بدهم و برایش تعریف كنم. متوجه شده بودم كه معماری شیشه ای این مركز خرید، پیشِ معماری زمان خودش، جلوه ای نداشت برایش. بعضی چیزها را هم از راه قیاس می فهمید، مثلا ً فهمیده بود، راهی كه آمده ایم، یك جور راه یا جاده ی بازرگانی است و مخصوص خارجی ها و منتظر بود هرچه زوردتر از این جا بیرون برویم. پس از این كه حرف های والری را برایش تعریف كردم، گفت: «افسانه ها و تخیلات زمان ما واقعی و اجرا شده است.»
گفتم: «چه طور؟ من كه فقط چند دهه بی خبر مانده بودم، تا همین جا، بیش از شما تعجب كرده ام، این خرید و فروش خاطره و این یادگیری زبان با یك جراحی كوچك.» گفت: «در همان زمان ما هم كسانی بودند كه به خوابهای هم داخل می شدند و خاطره ها را جابه جا می كردند. ولی این جراحی زبان، آره، عجیبه، بیش تر به درد خدایان یونانی ها می خورد، ما كه یك خدا داشتیم و زبان زرتشت را می فهمید، ولی آن همه خدایان یونانی ها، اگرهر كدام زبان دیگری را نمی فهمید، چه می شد؟ جز جنگ مداوم؟ به درد آنها می خورد.»
بعد بی مقدمه پرسید: «هیچ جوری نمی شود برج و باغ مان را پس بگیریم؟»
گفتم: «فراموش كنید، از مدتها پیش مصادره شده است.»
گفت: «خب، برای شروع زندگی پول می خواهیم، چه طور است برویم و چندتایی از خاطره هامان را بفروشیم.»
از حضور ذهن جد بزرگم و انطباق و انعطاف اش با محیط جدید تعجب كرده بودم ولی به روی خودم نیاوردم. رفتیم به سالن شیشه ای بیضوی شكلی، خوشبختانه آن جا به جز كامپیوترها با چند تا آدم مواجه شدیم. اول جد بزرگم روی صندلی مخصوص نشست؛ برای دان لود شناسایی و قیمت گذاری خاطره هایش. یك دفترچه راهنما را از روی میز شیشه ای برداشتم ورق زدم تا وقت بگذرد. انواع چشم اندازها و منظره ها در دفترچه راهنمای خاطره ها چاپ شده بود؛ قله های پوشیده از برف، آبشارهای یخ بسته، اسكی بر شیب تند برف، پوش دانه های برف، بلورهای بزرگ نمایی شده ی برف دانه ها و...
مدیر آن سالن مرا صدا كرد و گفت كه یكی از خاطره های جد بزرگم بسیار با ارزش است و قیمت پایه ی آن را به من اعلام كرد، اضافه كرد كه باقی خاطره های جد بزرگم فعلا ًبرای كامپیوتر مبهم و ناشناخته است و برای تعیین قیمت سایر خاطره های او نیاز به وقت بیش تری دارند؛ برای كشف و قیاس و بررسی تطبیقی آن ها. همین حرف ها را برای جد بزرگم ترجمه كردم و به زبان خودش و كُد شناسایی آن خاطره ی با ارزش را، همان طور كه از مدیر شنیده بودم، به او گفتم، فوری فهمید و گفت: «آن خاطره را نمی فروشم، هرگز، بقیه را بخرند، چندتایی از بقیه را، اگر حالا نمی شود، بعداً.»
و حالا انتظار داشت كه من روی آن صندلی بنشینم ولی من آمادگی این كار را هنوز نداشتم. از سالن بیضوی بیرون رفتم، تو راهرو مردی داشت با خودش حرف می زد و راه می رفت. مرا كه دید گفت: «عجب وضعی است، نمی خواهم خاطره ای بخرم، فقط می خواهم خاطره های آزاردهنده ام را در بیاورند و بریزند تو سطل زباله، ولی می گویند نمی شود، سیستم این جوری برنامه ریزی نشده، حتماً باید چیزی بخرید و جاهای خالی را پُر كنید، اگر خاطره های واقعی یا مصنوعی را نمی خواهید، باید منظره انتخاب كنید.» كاتالوگی دستش بود، آن را باز كرد و پرسید: «به نظر شما این چه طوره؟» سه تكه ابر سرخوش و بازیگوش بر آسمان آبی یكدست؛ گفتم: «نمی دانم.» گفت: «فكرش را بكنید، به جای خاطره های آزار دهنده ای كه هر شب پیش از خواب و هر صبح پس از خواب، بدون اختیار من، بر صفحه ی ذهنم رفت وآمد می كنند، هی این آسمان ثابت بیاید و برود.»
راست می گفت، وضیعت غریبی بود. جد بزرگم منتظر من بود، باید هرچه زودتر از این سالن های تو درتوی شیشه ای بیرون می رفتیم و وارد شهر می شدیم. و همه ی هراس من از همین بود. می ترسیدم برویم بیرون و ببینیم اوضاع همان است كه بود. تصمیم گرفتم از همین كانال خارجی ها با خط هوایی برگردیم به برج جیم و به آرامگاه خود برویم تا ببینیم فردا چه كنیم؟

