تبليغاتX
ادبیات داستانی

بیوگرافی نویسنده معاصر:لیلا صادقی

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

نویسنده معاصر:لیلا صادقی

 

 می گویم،پس هستم

 بعدها فهميدم كه دنيا از 28 فروردين 1356 براي من شروع شده است. كم كم احساس كردم كه اين روز به نام من ثبت شده و جزو دارايي هايم از اين دنياست. روزهاي به مدرسه رفتن را مثل همه بچه هاي ديگر دوست نداشتم. اما مادرم ورق به ورق كتاب ها و دفترهايم را نگاه مي كرد و درس مي پرسيد و همين اجبار بود كه شاگرد اولم مي كرد. اما اولويت من در شاگردي نبود. وقتي مي خواستم مشق بنويسم، ساعت ها مي گذشت و هنوز يك خطش هم تمام نمي شد. كنار تصوير چوپان دروغگو و مردي كه با اسب مي آمد، نقاشي مي كردم و درباره اش آن قدر فكر مي كردم كه شب مي شد. وقتي مادرم مي آمد مشقم را چك كند، مي ديد هيچ چيز ننوشته ام و مي نشست بالاي سرم گاهي تا يك و دو. به همين منوال خودم را به دوره دبيرستان رساندم. مدير مي گفت معدلش براي رشته رياضي خوب است. مادرم مي گفت روحيه اش به ادبيات مي خورد. خودم نمي دانستم چه چيز خوب است. همه درس ها را دوست داشتم. دنيا برايم قشنگ بود و دوست داشتم درباره همه چيز بدانم. يك ماهي رياضي خواندم و بعد مادرم من را برد ادبيات و علوم انساني. شايد براي اينكه درباره انسان ها بيشتر ياد بگيرم يا بشوم ادبياتچي. بچه هاي مدرسه مان كه به قول معروف اسمشان بد در رفته بود، فكر اين چيزها نبودند و من را كه تازه وارد بودم، پس مي زدند. تازه سال آخر دبيرستان بود كه با همه دوست شدم. همان سال در دانشگاه علامه طباطبايي در رشته ادبيات و زبان هاي خارجي قبول شدم و هيچ وقت به اندازه اين دوره تحصيلي در زندگي ام لذت نبرده ام و به جرأت بگويم كه بهترين دوست هايي كه داشته ام، بهترين كتاب هايي كه خوانده ام و بهترين استاداني كه داشته ام، همه مال همين بخش از زندگي ام بود. عاشق كتابخانه اش بودم و مسئول كتابخانه كه ديگر ما را مي شناخت، اجازه مي داد برويم لابه لاي قفسه ها و خودمان كتاب ها را پيدا كنيم و بيشتر از تعدادي كه اجازه داشتيم، كتاب ببريم. كتاب اولم را هم در همين دوره بود كه تمام كردم. اما به دليل معضل ناشر و مشكلات نشر سال 79 وارد بازار شد. «ضمير چهارم شخص مفرد» لذتي است كه تنهايي شيرينم به روي كاغذ آورد. لذتي فراموش نشدني كه با مرگ ناگهاني برادرم به غم انگيز ترين لحظاتم تبديل شد و مرگ كيومرث كه همان انسان ميراست، شخصيت اصلي داستانم شد. در خلال همان سال ها داستان هاي كوتاهي مي نوشتم كه به دليل علاقه مفرطي كه به نقاشي داشتم و ايده هاي دوستي كه امروز همسرم است، به داستان هايي مصور تبديل شد به نام «وقتم كن كه بگذرم». اين كتاب مربوط به دوره اي بود كه مي خواستم از همه چيز بگذرم و مي دانستم همه چيز از من نيز مي گذرد. گذشت زمان مهم ترين دغدغه ذهني ام بود كه در 12 برج و 12 ساعت زندگي ام را در اين كتاب رقم زد: در برج اول، كتابم تحويل مي شود و در برج آخر به پيشواز سال ديگري مي رود. ادامه اين «رمان مقطع» در كتابي به نام «اگه اون ليلاست، پس من كي ام؟!» در قالب 11 داستانك به هم مرتبط تصويري نوشته شد كه شخصيت اصلي همه آن ها ليلاست. ليلايي هر بار به گونه اي. كتاب ديگري هم كه هنوز چاپ نشده و از سال 81 دارم روي آن كار مي كنم، ابر رماني است به نام «داستان هايي برعكس» كه تشكيل شده از 32 داستان با نام حروف الفبا به صورت مقطع با توالي زماني درهم بر روي عكس هاي جاويد رمضاني. اين خرده داستان ها همان خرده شيشه هاي شكسته اي هستند كه در بخش دوم كتاب، به هم چسبانده مي شوند. يك كار ترجمه هم در سال 81 از داستانك هاي مارك استانلي بوبين منتشر شد كه شيوه نويي در داستان نويسي و نگاه تازه اي به اطراف داشت.
بعد وارد دانشكده زبان هاي خارجي دانشگاه آزاد تهران شمال شده و سال 84 فارق يا فارغ التحصيل شدم. در حال حاضر كارشناسي ارشد زبانشناسي دانشگاه علامه طباطبايي مي خوانم. چيز ديگري هم كه اين زندگي به من ياد داد اين بود كه نه تنها روز تولدم جزو دارايي هاي من از اين دنيا نيست، بلكه كتاب هايم ديگر مال من نيستند. تجربه هايم و حتا خودم. تنها چيزي كه مايملك من از اين دنياست، حرف هاي نگفته اي است كه با هيچ كس نمي شود در ميان گذاشت.

Blog Skin