تبليغاتX
ادبیات داستانی

اوج بر سر دار/عکاس-رضا میلانی

روایت اول(مرگ) روز آخر بود !او خوب می دانست!

می خواست روزهای قبل رو تکرار نکنه .خسته شده بود بی بهانه.همین!باید فکر می کرد.باید گذشته هارو مرور می کرد.خیلی وقت بود که منتظر همچین روزی بود.با خود کلنجار میرفت که چه باید بکند.در تمام این مدت برای امروز نقشه کشیده بود!

 ولی حالا چی؟ الان باید چی کار می کرد؟همه ی کار هاشو کرده بود.تا حالا اینقدر زندگیو ساده ندیده بود. و مثل گذشته دغدغه نداشت. زندگی نه برایش پیکار بود نه بازی. زندگی برای اون هیچ بود! واین هیچی بهش احساس رضایت میداد.

لحظات آخر بود به یاد آورد که به پسرش می گفت: در کنار امید طعم نامیدی رو بچش و در کنار پیروزی شکست رو.. و نقطه پایان رسیدخوشحال بود چون فکر می کرد این نقطه پایان براش نقطه آغازه.و لحظه فرا رسید موسیقی دلخواهش رو گذاشت طناب رو بست.حلقه کرد. روی صندلی ایستاد و صندلی رو انداخت............ او به هیچی که می خواست پیوست!

روایت دوم(فرار)من نمی دانم چرا پدرم همش به برادرم تو اون لحظات می گفت :نامرد مگه من با تو چیکار کردم که اینکارو کردی !!یعنی نمی دانم؟ چرا فکر می کرد که حتما باید دست به کاری زده باشه تا پسرش دست به خود کشی زده باشه. اما من میدونستم که می خواست فرار کنه از سختی های زندگی !در اون لحظات پدرم به من گفت وای تو هم هستی ؟!

مادرم گفت نفرین برشما و من نمیدانستم چرا نفرین و چرا من باید مثل برادرم می شدم و متعجب ترین اتفاق بر نگاه برادر بی خیالم افتاد! پدرم گفت: من این خانواده رو نمی خوام!ترکتون می کنم!! ازتون بدم میاد!

مادرم  مبهوت سکوت کرده بود و اشک می ریخت،زانوهاش می لرزید،دیوارپشت سرش تنها تکیه گاهی بود که تن رنجورش رو در آغوش گرفت!......

 بعد از این همه سال در این فکرم که فرار راه مطمئنی هست؟

روایت سوم :مرد با بغض گردنبندشو بست و بعد رو کرد به زنشو گفت:به خدا خسته شدم. به پیر به پیغمبر خسته شدم!گریه کنان می گفت:چی کار کرده بودم؟چه گناهی مرتکب شده بودم؟ که پسر ۲۱ سالم باید می مرد!

 بگو. بگو حقمون این بود؟؟

زن با گریه میگفت:نمی دونم شاید قسمتمون این بود!شاید هم حکمت بود! تو هنوز دخترتو داری!

اما مرد دیگر قدرت تفکر نداشت! واقعه دردناک بود.حداقل برای اون!

او به تنگ اومده بود، از تکرار های غیر واجب!

 نمی دوست تاکی باید به این لذت ها محدود بشه و همه ی سختی هارو تحمل کنه تا شاید روزی به نا کجا بره! اون باورشو از دست داده بود.!پس تصمیم گرفت فرار کنه یا خود کشی!

 بی حرف خونه رو ترک کرد و با عجله سوار ماشینش شد!

یاد حرفی افتاد که پدرش بهش گفته بود:درود بر آدمیانی که قدرت باز گشت دارند!مرد بهت زده شد!برای چند لحظه به ته خیابان خیره شد!انگار دستی محکم به عقبش می کشید و مانع رفتنش می شد!

یعنی همین!باورش برگشت!

از ماشین پیاده شد و فریاد زد: یاحق!

 
Blog Skin