داستان کوتاه : همه جا هستند!... نوشته: نویسنده معاصر- مهدی کفاش
دوشنبه هشتم تیر 1388
بازنشر داستانی که پس از وقایع 18 تیر سال 78 کوی دانشگاه نوشتم و دلم نمی خواست حتی یکبار دیگر بخوانمش چه رسد به این که تکرار آن حوادث را دوباره و حتی فجیع تر در کوی دانشگاه، خرداد سال 88 ببینم...
دستگیره را کشید و خودش را چسباند به در. وحشتزده روبرو را نگاهکرد .
ناگهان فریاد زد: نه… نه… نه. مچاله شد توی در و بیهوش افتاد وسط کوپه. قطار تکان شدیدی خورد و همراه با سوتی آرام ایستاد. در کوپه به شدت باز شد. مأمور قطار نگاه پرسانش را دواند داخل کوپه. دختری وحشتزده کز کرده بود روی صندلی کنار پنجره. دختر دیگری کف کوپه افتاده بود داد زد: دکتر دکتر...
***
ـ حالا آرام تعریف کنید چه شد دستگیره را کشیدید؟
سرش را میان دستانش گرفت. انگار اگر نمیگرفت؛ میافتاد و گفت :
همه جا هستند همه جا. توی چشم آدم زل می زنند، خیره میشوند تو چشمانش. بعد لای دود گم میشوند، گم که شدند جایشان را خون می گیرد خون...
دکتر نبضش را گرفت و به دختر دیگری که داخل کوپه بود گفت : تو تعریف کن!
دخترک در حالی که اشک میریخت و بغضش را فرو می خورد گفت: شما هم جای او بودید این طور میشدید شاید هم عصبی تر.
ـ مگر چه بر سرش آمده؟
چشم دوخت به صورت دکتر.
گفت: همه شان مثل شمایند موهایشان را به یک طرف شانه می کنند. کت و شلوار می پوشند و دکمه های پیراهنشان را تا زیر گلو می بندند و ریش بلند و گاه ته ریشی دارند.
دختر داخل کوپه گفت: دوستم دانشجو است، یعنی بود. با پسری آشنا شده بود ، می خواستند با هم زندگی کنند. هر چند به نظر من از لحاظ فکری خیلی به هم نمی خوردند. اما یک بار که شعری گفته بود؛ ریختند داخل خوابگاه. وسایلش را به هم زدند و بردند. از همه مهمتر نامهها و شعرهایش بود که از بین رفت. در اتاق را بسته بودند. معلوم نشد که داخل اتاق چه بر سرش آوردند. اما از آن موقع همیشه احساس می کند که کسانی در تعقیبش هستند.
صدای دلنشین موسیقی به گوش رسید. دکتر تلفنش را از جیبش درآورد.
ـ بفرمایید... بله؛ چرا؟ بله؟ شما کی هستید که به من امر و نهی میکنید؟ چی؟ دستور است؟! یعنی چه؟ اما این غیر انسانی است؟…
تلفن را با عصبانیت قطع کرد. برگشت و به چشمان ترس خوردهی دخترک عصبی نگاه کرد. نگاه بیاحساس دختر انگار جایی را در افق نگاه می کرد.
از پشت سرش مرد کت و شلواری ای را دید که در صندلی آخر رستوران قطار نشسته بود و به او لبخند می زد. مرد موهایش را به یک سمت شانه کرده بود و دکمه های پیراهنش را تا زیر گلو بسته بود. دکتر روکرد به دختر همراه دخترک عصبی و در حالی که بغضش را فرو می داد. قطرهی اشکی آرام روی گونه اش سرید؛ دوست شما درست می گوید، هستند. همه جا هستند. همیشه هم حق با آنهاست!
وآرام سرنگی را از داخل کیفش بیرون آورد...

