<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ادبیات داستانی</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/</link>
<description>کاغذ کاهی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 03:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>يوزپلنگاني كه با من دويده اند</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;طرح روي جلد؛يوزپلنگاني كه با من دويده اند؛بيژن نجدي&quot; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/u-palang.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 316px; HEIGHT: 298px&quot; height=346 alt=&quot;در تندبادها&quot; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/tondbad.jpg&quot; width=393 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد مي آيد!تند برادرم:اندكي آهسته تر.بايست من هم برسم. با پاهاي كوچكم من هم بدنبالت می آیم. مي دانم تو تنها بدنبال اين توپ نمي دوي.فتح ذره ذره ی خاکها به زیر پاهای استوارت این نوید را می دهد:صدایت در گوشم زنگ می زند که به من می گویی :آنجا آن دور ها را نگاه كن!در آن غبار محو - بزرگي كودكانه ات سو سو مي زند!/هنوز بر تن درختان برگهايي سبز با استقامت در برابر باد -ايستاده اند! هنوز وقتی&quot; کودکی بدنیا می آید و نامش را سهراب می گزارند-زنی از تنه ی نیمه بریده درختی هلهله کنان پایین می آید قبل از پایین آمدن دیگران&quot; دست خيالت را به من بسپار تا با هم ميهمان انديشه ي فرداها شويم.فرداهايي كه شايد من نباشم اما نوشته هايم باشند و تو آنها را با خود به ميهماني برگها ببري.با توام پترس ! : كه در كنارم بي محابا مي دوي: تو هم در دلگرمي من سهيمي!با دويدنت در كنار من!ببين چگونه شانه هاي كوچكم به طرفت خم شده است!و نگاهم به رد پاي برادرم يونس است.ديگر از تندبادها نخواهم هراسيد در فرداها و روزهايي كه غبارآلودند و من تشنه ي دويدنم!دويدن در شاهراه زندگي! دويدن با يوزپلنگاني كه نجدي با آنها یک عمر دويد! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نوشته:نيره نورالهدي:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خطابها در نوشته های داستانی من به کارکترهای عکسهایی است که برایشان می نویسم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با يادي از كتاب نفيس؛يوزپلنگاني كه با من دویده اند؛ و آوردن جمله اي از داستان سهراب كشان (وقتي كودكي بدنيا مي آيد نامش را سهراب مي گزارند/زني از تنه ي نيمه بريده درختي هلهله كنان پايين مي آيد قبل از پايين آمدن ديگران) نوشته زنده ياد نجدي؛&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 03:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لمس دنیای کودکی</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=&quot;UIImageBlock_Content UIImageBlock_SMALL_Content&quot;&gt;
&lt;DIV class=comment_text&gt;
&lt;DIV class=comment_actual_text id=text_expose_id_4aeeeaf4eb1304083220227&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 243px; HEIGHT: 198px&quot; height=362 alt=&quot;لمس دنياي كودكي&quot; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/dokhtaraknaz.jpg&quot; width=460 align=textTop border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=comment_actual_text&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;انتظاري ملموس و شيرين!كاملا داستاني&lt;BR&gt;نگاه اين كاركتر و اندوه  انتظار او آنقدر عميقه كه مي شه براي طرح روي جلد يك كتاب خوب ماندگارش كرد براي هميشه:&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=comment_actual_text&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=comment_actual_text&gt;آب و دانه اردكها را داده ام/علوفه هاي خشك را به انباري برده ام/پله هاي چوبي را آب و جارو كرده ام/سرم راهم شانه زده ام/كفشهاي صورتي-نقره اي ام را هم پوشيده ام/نشسته ام جلوي خانه در جنگلي تاريك و حتي اگر اين انتظار سالها طول بكشد در انتظارش مي مانم! تا شازاده كوچولو با اسب سفيدش از جاده ي خاكي آن دورها بيايدو مرا با خودش پيش گل تنهايش ببرد...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=comment_actual_text&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=comment_actual_text&gt;نگاه كودكانه مي تواند عميقا معصومانه باشد!نگاهي پاك به زندگي و اتفاقات اطرافش/ و هستند بزرگاني كه :كودك بدنيا مي آيند/كودك زندگي مي كنند و  كودك مي ميرند و فقط و فقط اينها هستند كه حلاوت و شيريني زندگي را با تمام وجود درك و لمس مي كنند!&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=comment_actions&gt;&lt;ABBR class=timestamp title=&quot;Mon, 02 Nov 2009 01:56:16 -0800&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 10:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>السلام علیک یا ضامن آهو</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 127px; HEIGHT: 192px&quot; height=393 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.persianmirror.com/images/mashhad.jpg&quot; width=267 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای مهربانی که هر گاه روبروی گنبد طلایت می ایستم دلم می لرزد و یاد همه در ذهنم مانند همان آهوی پناهنده به تو پشت پنجره ات زانو می زند! آمده ام کنار پنجره ات گره زده ام گره ای محکم برای همه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مولودت مبارک آقایم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 01:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با عروسك چشم دكمه اي زنده ياد؛بيژن نجدي ؛ نوشته نيره نورالهدي</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 108px; HEIGHT: 161px&quot; height=594 alt=&quot;نگاهي به داستان كوتاه بيژن نجدي:چشم هاي دكمه اي من&quot; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/aroosak.jpg&quot; width=387 align=textTop border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تو هستم فاطي !!:مي فهمي اين را گفتم كه بداني من كجاي اين روزگار- در كنار كدام حوض آبي افتاده ام!من هماني هستم كه صورتم صاف است و بدون گونه !چشمهايم دكمه اي است ‏نمي توانم  بايستم/ مي فهمي روي پاي خودم ديگر نمي توانم بايستم! ‏بس كه مرا كنار پنجره كاشتند بس كه نوشته هايم را ناديده گرفتند!‏نوشته هايم را مي گويم آنها آنقدر ميان پوشه ها خاك خورده اند كه ديگر كاغذهاشان به خاك اره تبديل شده است!. تا اينكه ديروز وقتي كتابهايم را كه مرتب مي كردم چشمم به كتابچه كوچك قرمز دوره داستان خواني شب هزارويكم افتاد !آنجا بود كه بيژن نجدي را دوباره پيدا كردم! نه! او كه با داستانهاي شيرين و دلنشينش پيدا بود .سالها. از همان آبانماهي كه متولد شده بود در شهر كوچك خاش /از توابع شهر زاهدان كه من بزرگ شده ي آن ديار كويري ام /عجيب است خانه پدري من درست در كوچه اي در ورودي دروازه خاش قرار داشت....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> چرخه زندگي</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 172px; HEIGHT: 144px&quot; height=297 alt=&quot;پسرك كار&quot; hspace=0 src=&quot;http://hatamiyan.webphoto.ir/photos/ha503160.jpg&quot; width=403 align=textTop border=0&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;وقتي يك فرفره ي كاغذي خوب مي چرخد و وقتي يك نسكافه داغ در بعدالظهر زمستان خوب مي چسبد كه پسرك روزنامه فروش در راه برگشت به خانه دستش پر باشد و دخترك كبريت فروش هيچ وقت سردش نشود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 07:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نجوایی با سهراب&quot;او که همیشه شنوا بود!</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 227px&quot; height=345 alt=&quot;نقاشی زیبا از زنده یاد سهراب سپهری&quot; hspace=0 src=&quot;http://m.khamehchiyan.googlepages.com/0001.jpg&quot; width=285 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او که بخوبی می شنید صدای آب روان و زمین و درخت را!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سهراب کفشهایت را آورده ام تا بیایی جایی که کسی تو را با تمامی وجود صدا می زند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سهراب /نبودی تا که ببینی تا که کفتری بر لب جویی نشست خواست گلویی تازه کند آب را گل کردند!نبودی تا ببینی دشتهای سر سبز چگونه به کویری خشکیده بدل شدند!نبودی تا ببینی نور ماه مهتاب را از زمین چگونه دریغ داشت شاید خجل بود از تابش نورش در حالی که کودکی در دوردستها نور چهره ی مادرش را در کنار گهواره اش نداشت و نخواهد داشت!اما من پس از رفتن مادرش گاهوارش را تکان خواهم داد ُبا فانوسی از مهر روشن و تا هستم و هست دارمش دوست !او که هستی ام از هستی اندوه شیرین اوست!او که با من و در من برای همیشه متولد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبودی ببینی ،گوشهایی دیگر تحمل کوچکترین صدایی را ندارند ،به همین خاطر است که آرام فریاد می زنم :به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیره نورالهدی/چهارده مهرماه ۸۸/به زاد روز تولدش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبودی تا که ببینی...بازمی گردم برای گفتگو با تو..... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 06:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حضور نامرئی...او که بود و کیست؟؟</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 191px; HEIGHT: 166px&quot; height=219 alt=&quot;حضور خدا در همه جا...&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.econews.ir/fa/Files/NewsImages/2009/MRI-Philipsbbbbbbbbb_Fixd.jpg&quot; width=267 align=textTop border=0&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;در طپش قلبها،در سروصدای حرکت قطارها،در قطع شدن صداهای اطراف دستگاه های سپید ام.آر.آی در همه و همه جا ،لطف تو را دیدم ای خدای مهربان من&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 13:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکی بود،یکی نبود</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 192px; HEIGHT: 161px&quot; height=373 alt=&quot;پرنده ی ذهنم!&quot; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/parande.jpg&quot; width=489 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی بود،یکی نبود،همه بودن و نبودن.منم هیچ وقت نبودم.اما تنها وقتی می نوشتم،احساس کردم بودنم را.برای همین است تا نفس دارم خواهم نوشت،خواهم نوشت داستان پرنده ای را در حال آب خوردن بر لب حوض آبی، که مادرش حمله ور بود مثل عقابی تیزپرواز،بسوی ماری،که به پای جوجه اش، آرام و مرموزانه نزدیک می شد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیره نورالهدی/مهر۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهر پاییزی</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 164px; HEIGHT: 230px&quot; height=499 alt=&apos;طرح از &quot;بنفشه رحیمی&quot;&apos; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/paiiz.jpg&quot; width=337 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تق تق در می زند!لباسهای شسته را تا می زنم،می گذارم گوشه ی کمد.تابستانی ها را کم کم باید بگذارم داخل اشکاف پشتی،هوا رو به سردی ست،دوباره کوبه در!می گویم:کیه؟؟ می گوید:پاییزم!برایت سبدی پر از برگهای رنگی آورده ام!می گویم:برگهای رنگی؟می گوید:رنگهاشان از زرد و سرخ و بنفش است،نارنجی هم دارم!برای گل سر،گل سینه!می گویم:نمی خواهم،یعنی لازم ندارم،از سال قبل که آوردی،هنوز در صندوقچه مقداری مانده است،دو برگش را در دستمالی از مهر پیچیدم دادم نرگس دختر همسایه مان که سرطان دارد،چند تایش را هم دادم پیرزن خانه پشتی بگذارد در ظرف سفالی اش،در ازایش شادی دلش را در ظرفم گذاشت،می توانی بیایی داخل ببینی!هنوز ظرف بوی مهر می دهد،بوی روزهای پاییز هزاررنگ،بوی روزهای بازشدن مدرسه ها.پاییز سلام می گوید:می آید داخل:این سبد برگ هم پیشت باشد تا مهر سال دیگر،طناب کودکی هایت را بر در و دسته این سبد، گره بزن تا بازگشتی دیگر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیره نورالهدی/پاییز۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟؟</title>
<link>http://mc-dastan.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 231px; HEIGHT: 195px&quot; height=454 alt=&quot;آبی آسمان....&quot; hspace=0 src=&quot;http://nnoori.webng.com/kait.jpg&quot; width=402 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هميشه اين سوال برام هست:چرا هوا رنگ نداره اما آسمون آبیه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 22:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mc-dastan&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>mc-dastan</dc:creator>
<guid>http://mc-dastan.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
